غرق در خون

از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و گرما زده رسیدم. روی سکوی جلوی ساختمان پاسگاه نشستم تا استراحتی کرده باشم. پوتین های گرد و خاک گرفته ام را از پا بیرون کشیدم و جوراب هایم را کنارم گذاشتم. پاهای عرق آلود و خسته ام را به دست خنکای نسیم عصرانه سپردم. صورتم چنان گل انداخته بود که فکر می کردی از سونا خارج شدم. مشتی آب از قمقمه داخل دستم ریختم و روی صورتم و دور گردن پاشیدم.
در فکر مشکلات خودم بودم، که دیدم یکی از سربازان تازه وارد، سراسیمه از ساختمان بیرون آمد. به هیچکس نگاه نمی کرد و یک سره زیر لب داشت کسی رو فحش می داد. اسلحه اش را محکم در دست گرفته بود. آرام کنار من نشست.
- مرادی چیه؟ مشکلی پیش اومده؟!
سرش پایین بود‌. زیر چشمی به من نگاه کرد. حرفی نزد.
- به مادرم بگو مقصر خودش بوده!؟؟
این جمله را سه بار تکرار کرد. از جیب یونیفورم اش کاغذی در آورد. شماره ای را روی آن نوشته بود. به سمت من گرفت. اصلا منظورش را نمی دانستم.
- این چیه؟!
باز شماره را به سمتم گرفت. شماره ایرانسل بود. زیرش نوشته بود: شماره مادرم!؟
کاغذ را گرفتم.
صدای ویبره ی گوشی اش از داخل گتر پوتینش بلند شد. با عصبانیت تمام، گوشی را در آورد و نگاهی به اسم مخاطب کرد و با تمام توان آنرا به داخل دره ی کنار پاسگاه پرت کرد.
من دیگر خستگی خودم را فراموش کرده بودم و دقت ام را به رفتار او متوجه کرده بودم. پسر جوان با چشمانی مضطرب نگاهی به من انداخت. انگار می خواست خداحافطی کند. با عجله به طرف سوله ی کوچک جلوی پاسگاه رفت. من با دقت حرکاتش را دنبال می کردم. سوله برای پارکینگ جیپ فرماندهی استفاده میشد. فرمانده از صبح به همراه یکی از گروهبان ها به شهر رفته بود. به یکباره صدای شلیک اسلحه سکوت حاکم بر اطراف را شکست. عرق سردی بر پیشانی من نشست. از جایم بلند شدم و با پای برهنه به طرف سوله دویدم. همزمان با من همه ی نفرات پاسگاه از ساختمان بیرون آمدند.
وقتی به داخل سوله رسیدم، جنازه ی غرق در خون مرادی را در حالی که یک طرف کله اش از هم پاشیده بود دیدم. میان خونابه ها، عکسی از دختری افتاده بود. بر چهره ی دختر لبخندی پیدا بود.
باورم نمی شد تا همین یک دقیقه پیش انگار با اشاره هایش داشت با من درد و دل می کرد. چند باری از دختری که به آن علاقه داشت تعریف کرده بود اما هرگز عکس اش را به کسی نشان نداده بود.
شماره مادرش از عرق زیاد کف دستم، خیس و مچاله شده و اعداد قابل تشخیص نبود.
به جنازه ی بی جان خیره شدم. انگار خود من بود که بیشتر وقت ها به ته کوچه بن بست میرسم، ولی باز از نو شروع می کنم. اما او کم آورده بود و تسلیم شده بود.
از گوشه چشمانم اشک سرازیر شد. انگار داشتم برای خودم گریه می کردم. انگار این خودم بودم میان خونابه ها بی جان و بی حرکت، غرق بودم. در این افکار و خیالات بودم که یکی از گروهبان ها، از وسط جمعیت داد می زد: این کار دیگه عادی شده! هر ننه‌قمری که از ننه‌ش قهر می کنه یا دو روز دیر میره مرخصی خودکشی می کنه که ما رو درگیر حفاظت و دادسرا کنه.
و با همان صدای گوش خراش اش ادامه داد: ای خدا ما چه گناهی کردیم؟؟؟

تو دلم به خدا گفتم: پس این سرباز چه گناهی کرده که باید الان غرق در خون خودش باشد!؟؟

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.