دزد و خورجین

دزد و خورجین

نیمه شب بود. دزد بسم الله الرحمن الحیم گویان از دیوار بالا کشید و خود را به داخل حیاط انداخت. برای اینکه هنگام سقوط صدای کفش هایش توجه صاحب خانه را جلب نکند؛ زیر کفه ی کفش هایش را با لایه ای پنبه زخیم پوشانده بود. از کنار دیوار حیاط تا در خونه ده قدمی فاصله بود. نیم خیز خود را به در رساند و خیلی آهسته وارد خونه شد. صاحب خانه تنها در گوشه ای از اتاق خوابیده بود.
دزد خورجینی را که با خود برای حمل وسایل آورده بود؛ گوشه ای از اتاق روی زمین انداخت تا اثاثیه‌ی خانه را در آن بگذارد و ببرد.
هر چه در خانه گشت چیزی پیدا نکرد. ناامید از پیدا کردن چیز به درد بخوری به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحب‌خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.
دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت: "عجب بدبختی! تُف به شانس من!، هیچ که هیچی به دست نیاوردم، خورجینم هم از دست دادم"!.
سپس به راه افتاد تا برود.
صاحب‌خانه با صدای بلند گفت: "آهای مردک! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید".
دزد ایستاد و به صاحب‌خانه گفت: "برای تو که بد نشد!، من زیرانداز برای تو آوردم و حالا در را باز می‌گذارم شاید دیگری روانداز برایت بیاورد"!...

[طرح بر اساس داستان‌های عامیانه]
سعید فلاحی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سعید فلاحی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید فلاحی (3/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.