گنجشک و خدا

گنجشک و خدا


'گنجشک' با 'خدا' قهر کرده بود. چند روزی گذشت و گنجشگ با خدا هیچ حرفی نزد.
فرشتگان سراغ 'گنجشک' را از 'خدا' می‌گرفتند و 'خدا' هر بار به فرشتگان این حرف را می‌گفت: "می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که حرف هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردِدل هایش را در خود نگاه می‌دارد"…
روزی بلآخره 'گنجشک' از بین چند شاخه پر برگ درختی بیرون پرید و روی شاخه‌ای از درخت نشست. 'گنجشک' قبل از اینکه آواره ی این شاخه به آن شاخه و این درخت به آن درخت بشه؛ لانه ای زیبا و گرم و نرم داشت که با زحمت زیاد آن را ساخته بود. اما بعد از وقوع طوفانی وحشتناک 'گنجشک' لانه اش را ویران و خودش آواره و دربدر شده بود. علت اصلی قهر او با 'خدا' هم همین مسأله بود.
فرشتگان چشم به نوک هایش دوختند، 'گنجشک' همچنان هیچ حرفی با 'خدا' نمی زد و گوشه ای شاخه نشسته بود.
'خدا' لب به سخن گشود: "با من بگو از آن چه سنگینی قلب توست".
'گنجشک' گفت: "لانه‌ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم و سرپناه بی‌کسی‌ هایم بود. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع ات چه بود؟ چه می‌خواستی از جان من بینوا؟ لانه‌ی محقرم کجای دنیا بزرگ تو را گرفته بود که ویرانش ساختی؟"
و سنگینی بغض راه کلامش بست و دانه های پاک اشک از چشم های کوچکش سرازیر شد… سکوتی در آسمان ها طنین انداخت؛ فرشتگان، از غم 'گنجشک'، همه سر به زیر انداختند و در دل برایش ابراز تأسف می کردند.
'خدا' گفت: "ماری در راه لانه‌ات بود. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی و اینگونه جانت را نجات دادیم".
'گنجشگ' به اشتباه خود پی برد و همچنان بدون کلامی، گریان خیره به 'خدا' شد و با فهمیدن این محبت خداوند در خدایی 'خدا' در دل ذوق و در چشمانش شوقی پدید آمد.
'خدا' ادامه داد: "و چه بسیار بلاها که به واسطه‌ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخاستی"!.
اشک همچنان از دیدگان 'گنجشک' سرازیر بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت. کبر و غرور و لجاجتی که در وجودش پرورش داده بود، نابود کرد. با چشمان پر از اشک به 'خدا' مینگریست و در دل از اینکه چنین خدای مهربان و نگهبانی دارد خوشحال بود. های‌های گریه‌های 'گنجشک' ملکوت 'خدا' را پر کرده بود.

سعید فلاحی
[طرح بر اساس داستان های عامیانه ی قدیمی]

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سعید فلاحی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (2/9/1397),سعید فلاحی (3/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.