تدبیر حکیمانه

صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد.
در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت...
یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید... زن جوان از زمین بر خواست و به پای امیرالمومنین(ع) افتاد و با گریه و زاری و تضرع کنان به حضرت عرض کرد: جانم به فدایت یا علی؛ فرزندم به بالای ناودانی خزیده است و هر کاری را برای پایین آوردن او انجام داده ایم سودی نبخشیده است؛ می ترسم بیفتد و بلایی سرش بیاید!.
بعد از آن حضرت را سوگند داد که به او کمک کند و فرزندش را نجات دهد.
حضرت به وی دلداری و آرامش داد و خاطر نشان کرد که کودکی را به پشت بام ببرند تا آن بچه هم جنس خود را ببیند...
چون زن این کار را انجام داد؛ کودکش با شادی روی به سوی کودک دیگر کرد و از محل خطر دور شد و به آن کودک ملحق شد و بدین ترتیب از سقوط نجات پیدا کرد.

"سعید فلاحی"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سعید فلاحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید فلاحی (24/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.