امام جوانمرد

امام جوانمرد[1]

سال 36 قمری بود و بعد از بیعت مردم در مدینه با علی(ع)؛ "معاویه" با علی(ع) سر باز زد و حاضر به واگذاری امارت شام هم نشد و علی(ع) هم اصرار داشت که "معاویه" فورأ از شام خارج شده و خود را به مدینه برساند و "سهل بن حنیف" را جانشین وی در شام کرد.
معاویه به خونخواهی "عثمان" لشکری بذای مقابله با علی(ع) آماده کرد و علی(ع) هم از کوفه عازم جنگ شد.
در محلی به نام صفین[2] در ناحیه غربی عراق نزدیکی شام دو سپاه به هم رسیدند و زمینه ی نبردی خونین و مرگبار فراهم شد.
نیروهای سپاه علی(ع) بالغ بر صد هزار تن و لشکر معاویه از 300 هزار نفر گذر کرده بود.
من هم در لشکر معاویه بودم... به صفین که رسیدیم خبمه ها را برپا کردند و نیروها آرایشات جنگی خود را شکل داد... اکثر لشکر معاویه از مزدوران شامی تشکیل شده بود که ظاهرأ مسلمان بودند و برخی از صحابه پیامبر(ص) و خلفای گذشته نیز در لشکر حضور داشتند.
در نزدیکی محل اردوی دو سپاه، شاخه ای از رود فرات عبور داشت و در جنگ بسیار تأثیرگذار بود.
با توجه به کمبود آب در محل، معاویه، "ابولاعور سلمی"[3] را مأمور کرد که نگذارد سپاه علی(ع) از فرات آب بردارد. "ابولاعور" سپاهی متشکل از 5 هزار نیروی مسلح اسب سوار به طرف مسیری که رود فرات از آن می گذشت رفت و آن منطقه را قرق کرد و راه آب را بر سپاه علی(ع) بست.
"ولید بن عقبه" و "سفیان بن عوف" خوشحال از این تدبیر و امید به پیروزی بر سپاه علی(ع) چاپلوسانه از ابتکار معاویه تمجید و تعریف می کردند و می گفتند: "آب را می بندیم تا سپاه علی(ع) از تشنگی بمیرند یا تسلیم شوند."
اما "عمروعاص" نظر دیگری داشت و با طعنه و تشر خوشحالی و سرمستی آن دو را ضایع کرد و گفت: "علی(ع) کسی نیست که تشنه بماند."
"عمروعاص" یا حرفی نمیزد و اگر حرفی میزد به آن ایمان داشت و معاویه شدیدأ برای حرف او احترام قائل بود.
معاویه از سخن "عمروعاص" به فکر فرو رفت و خشم در صورتش نمایان شد... ریش خاکستری اش را در چنگ گرفت و با آن به بازی پرداخت... او باور داشت که "عمروعاص" ناپخته و باطل سخن نمیگوید. رو به "عمروعاص" کرد و چاره جویی کرد... "عمروعاص" در جواب معاویه وی را به صبر و تحمل دعوت کرد و او را به آینده خوشبین کرد.

همانطور که "عمروعاص" پیش بینی کرد؛ علی(ع) تشنه نماند و خط شکنان سپاهش را به فرماندهی "حسن بن علی(ع)" فرستاد و سربازان "ابولاعور" را تار و مار کردند و راه بر فرات محصور را باز و سینه غمگین رود را گشودند.
لشکر معاویه روحیه خود را باخت... دیگر از شادی و سرمستی "ولید" و سایر فرماندهان خبری نبود...
معاویه بر آشفته بود و از ترس شکست از علی(ع) عصبانی و بر خود میپیچید و از همه فرماندهان لشکرش شاکی و "ابولاعور" را سخت بازخواست کرد... بلافاصله "عمروعاص" را احضار و از او پرسید: "حالا علی(ع) چه می کند؟"
"عمروعاص" گفت: "نگران نباش، علی(ع) مثل تو نیست!".
و علی(ع) مثل معاویه ناجوانمرد نبود و نشد... علی(ع) در جوانمردی مَثَل عام و خاص بود به حدی که حتی دشمنش جوانمردی و مروّت او را گویا و معترف بود...
علی(ع) آب برداشتن از فرات را برای لشکر ما، برای دشمنانش که شمشیر از رو برایش کشیده بودند آزاد گذاشته بود... حالا میفهمیدم علی(ع) یعنی چه!...
فردای آنروز با جمعیتی از لشکر معاویه به سپاه علی(ع) پیوستیم... چهره هامان غرق خجالت بود و دل هامان غرق شادی...

سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سعید فلاحی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید فلاحی (24/8/1397),فرزاد جهانبانی (29/8/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 11:37




درود
خواندم.
البته بیشتر دوست داشتم در انتها ذکر می کردید از کدام منابع این مطالب را استخراج می کنید؟
موفق باشید.


@متین یحیی زاده توسط سعید فلاحی Members  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 18:58

نمایش مشخصات سعید فلاحی سلام و عرض ادب
ممنون از نظرتون
بنده داستان های دینی رو بر اساس احادیث و روایات تاریخی نگارش کردم... این احادیث نیز گاهی در داستان هایم آورده ام
یا علی
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.