ارزش حکومت

ارزش حکومت[1]

به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند.
خیمه ی ایشان در وسط اردوگاه بود تا به تمام خیمه ها نزدیک و مسلط باشد و سرکشی به آنها راحت باشد. گرچه خیلی کم در خیمه ی خود به استراحت می پرداخت و دائمأ از نیروهای سپاهش سرکشی میکرد و درصدد رفع مشکلات آنها بود. درِ خیمه ی ایشان بر روی همه باز بود و هرکس، هر وقت کاری داشت به ایشان مراجعه میکرد.
صبح برای حل مسئله ای، وارد خیمه ی ایشان شدم و به حضرت سلام و عرض ادب کردم.
ایشان بر روی پوستینی کهنه و مندرس نشسته بود و جز شمشیر و زره و عبایش چیز دیگر در خیمه نداشت. داشتند پارگی کفش هایش را می دوخت... دست از کار کشید و جواب سلام مرا داد. از جایش برخواست و مرا به نشستن بر پوستین دعوت کرد. از نشستن خودداری کردم و گوشه ای سر پا، با خذوع و احترام ایستادم... حضرت با تعارف من بر جای خود نشست و مشغول به پینه زدن بر تن رنجور کفش های مفلوک اش شد.
قبل از اینکه کارم را به حضرت عرض کنم؛ از من پرسید: "ابن عباس" این کفش چقدر می ارزد؟!
نگاهی به کفش هایش انداختم؛ پاره و مندرس و پینه خورده!!! آنقدر پینه برداشته بود که جایی برای پینه زدن در تن نداشت بینوا!!!... چه میتوانستم بگویم؟!
لبخند تلخی زدم و جلوتر رفتنم و کمی قامتم را خم کردم و نگاهی مطالبه گرانه به کفش ها انداختم و عرض کردم: هیچ!!!
علی(ع) کفش هایش را کنار گذاشت و از جای برخواست و نزد من آمد و دو دستی شانه های مرا گرفت و فرمود: "همین نعلین برای من، ارزشمند تر از حکومت کردن بر مردم است؛ مگر اینکه حقی را برپا کنم یا باطلی را از بین ببرم".
و اینگونه علی(ع) به ما میفهماند که حبّ دنیا و مال و اموال و اولاد در قلب و روحش نفوذی ندارد و ما را به این مهم ترغیب که به دنیا دل نبندیم.

سعید فلاحی

پانویس:
[1] امیرالمومنین امام علی علیه السلام در بخشی از خطبه خود درباره خلافت فرمودند: سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمي‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگي ستمگران، و گرسنگي مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مي‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مي‏كردم، آنگاه مي‏ديديد كه دنياي شما نزد من از آب بيني بزغاله‏ اي بي ارزش‏تر است.
[2] ذیقار: شهری در نزدیکی مرز سوریه فعلی.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سعید فلاحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (22/8/1397),سعید فلاحی (22/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/8/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 13:48

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام. مرحبا. چقدر روان و جالب بود. تبريك ميگم به جهت انتخاب و سبك نگارش شما كه جاذبه هاي خاص خود را دارد...
حسن ايماني@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط سعید فلاحی Members  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 11:44

نمایش مشخصات سعید فلاحی سلام و عرض ادب
سپاس از شما
ممنون از همراهی و لطفتون
پاینده و برقرار باشید
ارادتمند



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.