کفش

کفش

- بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده.
بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا. روسری سرمه ای روی سرش انداخته بود. "شوکت" به طرف نیمکت به راه افتاد و دخترک هم پشت سرش. از کنار مغازه ی مختلف رد میشدند و "مهری" چشمش تو تمام مغازه ها می چرخید و مردم رو زیر نظر داشت. "شوکت" و "مهری" روی نیمکت نشستند. سایه ی خنک و مطبوع درخت ها روی آن پهن شده بود.
"شوکت" عرق کرده بود و از بنا گوش و گردنش دانه های عرق سر می خورد به طرف سینه اش. پوست روشن و ابروهای پر پشت داشت. "شوکت" اطرافش را نگاه کرد و گفت: از آسمون آتیش می باره، مغز آدم جوش میاد! و چادر رنگ و رو رفته اش رو به پشتش سُر داد و انداخت دور کمرش. لبه روسری اش رو گرفت و شروع به باد زدن خودش کرد و احساس کرد که گردن و سینه اش خنک میشه. سردی عرق رو روی بدنش حس کرد. "مهری" بلند شد و یه لنگه از کفش هایش را از پایش بیرون آورد و چند مرتبه تکوند.
- توی کفشام پر ریگ شده، اذیتم میکنن.
"شوکت" همچنان که به باد زدن خود مشغول بود به کفش های کتانی سفید "مهری" خیره شد که انگشست شست پای چپش از درزش زده بود بیرون. رویه ی کتانی پوسته پوسته شده و سوراخش داشت باز می شد.
مغازه ی کفش فروشی شلوغ شد. "شوکت" گفت: پاشو دختر، پاشو.
"مهری" بلند شد و کفشش را پوشید و به راه افتادند. "شوکت" جلو جلو می رفت و "مهری" پشت سرش. "شوکت" درنگی کرد و گفت: عقب نمون!...
"مهری" نگاهش توی مغازه ها و عابرهای پیاده رو می چرخید. به پاساژ که رسیدند "شوکت" گفت: بریم؟.
"مهری" سری تکان داد. به مغازه که رسیدند جلوی ویترین ایستادند. کفش ها را با سلیقه توی ویترین چیده بودند. "مهری" گفت: مامان اونارو ببین! و با دست به کفش های دخترانه ی مشکی اشاره کرد.
"شوکت" گفت: "مهدی" مادر مرده هم کفش نداره! و به کفش های اسپرت خیره شد.
زن گفت: بریم توی مغازه. "مهری" که هنوز به کفش ها خیره بود گفت: مامان کفش هایی که بهت نشون دادم خوشگل ان؟!.
"شوکت" در حالی که به طرف در ورودی مغازه می رفت جواب داد: آره، آره. خودش وارد مغازه شد و "مهری" هم پشت سرش به راه افتاد. دیوار مغازه پر بود از کفش های بزرگ و کوچک و رنگارنگ. زن و مرد جوانی داشتند کفش ها را نگاه می کردند. زن دیگری روی صندلی نشسته بود و داشت کفش های نو را امتحان می کرد. مرد مسن چاقی پشت صندوق نشسته بود. "شوکت" توی مغازه چرخی زد. "مهری" دوباره گفت: مامان، مامان، این همون کفشاست. و با دست به کفش های توی قفسه اشاره کرد.
"شوکت" چشم غره ای به "مهری" رفت و گفت: آقا، قیمت این کفش ها چنده؟.
مرد به کفش ها نگاه کرد و گفت: هفتاد هزار.
زنی که روی صندلی داشت کفش های نو را امتحان می کرد از جایش بلند شد و توی مغازه با کفش های نو چرخی زد. زن و مرد جوان دیگری که بچه ی یکی دو ساله ای داشتند وارد مغازه شدند.
"شوکت" همه ش 90 هزار داشت... حقوق این ماه اش که از کلفتی کردن در خونه یکی از ثروتمندان شهر به دست می آورد، 200 هزار بود که 110 هزارش خرج دوا و درمان شوهر علیل اش شده بود. هر وقتی که این مشکلات به ذهن اش خطور میکرد؛ پاهایش سست میشد و به جونش رعشه ای می افتاد. یک لحظه "شوکت" روی زمین افتاد و همه ی بدنش شروع به لرزیدن و رعشه کرد. مثل مرغ سر بریده ای که روی زمین بال بال بزند. افراد داخل مغازه همه دستپاچه شده بودند. مشتریها دور زن را گرفته بودند. صاحب مغازه هول شده از جایش بلند شد و هاج و واج به زن نگاه میکرد. یکی از زن ها با نگرانی گفت: شاید غشی باشه. زن جوان دیگر که هنوز کفش های نو را به پا داشت، گفت: مثل یه تیکه چوب خشک شده. رهگذرهایی که از جلوی مغازه کفش فروشی رد می شدند دم در مغازه جمع شده بودند.
"شوکت" همان طور روی سرامیک ها افتاده بود. چادرش روی زمین پخش شده بود و روسری اش شل و افتاده بود دور گردن اش و موهای آشفته اش که معلوم بود مدت ها رنگ و آرایشی نشده بودند دور گردن و روی صورت اش پخش شده بود. صدای "مهری" از لای جمعیت بلند شد و گفت: مامان! مامان!. و خودش را به مادرش رساند.
"شوکت" کمی آرام شده بود. "مهری" رو به مغازه دار گفت: آقا یه لیوان آب براش بیار.
مرد صاحب مغازه به طرف شیر آب رفت و لیوان را پر از آب کرد و برگشت. یکی از زن ها به "مهری" گفت: مادرت مریضه؟.
"مهری" زل زده بود به مادرش که حالا بی حرکت روی زمین افتاده بود. مرد مغازه دار لیوان آب را به "مهری" داد و گفت: کسی زنگ زد اورژانس؟.
"مهری" آب را گرفت و دستش را انداخت زیر سر مادرش و با دست دیگرش مقداری آب به صورت مادرش پاشید. مادرش چند بار سر چرخاند و آرام چشم هایش را باز کرد. یکی از زن ها گفت: خانوم جون خوبی؟.
"شوکت" سری تکان داد و چند کلمه ای هذیان وار گفت.
مغازه دار که هنوز هول بود، رو به بقیه کرد و با صدایی لرزان گفت: آخرش زنگ زدید اورژانس؟.
"شوکت" گفت: نه، نه. خوبم، نمی خواد زنگ بزنید. بعد از کف مغازه بلند شد و چادرش گَرد و خاک گرفته اش را روی سرش کشید و گفت: بریم مهری... و هر دو از میان جمعیت بیرون رفتند.
"شوکت" گفت: بریم اون طرف خیابون... و تا پارکی در همان خیابان رفتند و روی چمن های نمناک گوشه ای از پارک نشستند.
"شوکت" چادرش را از سر در آورد و چند باری تکاند و گفت: خب، چیکار کردی؟.
"مهری" لبخندی از سر رضایت بر لبان خوش رنگ اش نشست و گفت: آوردم!!!! و یک جفت کفش دخترانه مشکی(همونی که خودش دوست داشت) رو از زیر مانتویش بیرون کشید و در هوا گرفت و به مادرش نشون داد.
"شوکت" با عصبانیت گفت: مگه نگفتم کتونی بردار که هم تو بپوشی هم داداشت.
"مهری" گفت: مامان دیدی چه خوشگلن؟...پاپیون هم دارن.
"شوکت" با عصبانیت گفت: بذار برسیم خونه، آخرش کار خودتو کردی!. بعد کفش ها را برداشت و این بار بلندتر گفت: خدا لعنتت کنه! اینا که یکیش سی و پنجه، یکی سی و هفت.
"مهری" کفش ها را گرفت و نگاه کرد؛ یک لنگه 35 و لنگه ی دیگر 37 بود... با ناراحتی کفش ها را روی زمین انداخت.


سعید فلاحی - آبان 1394

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالفضل مولوی ,سعید فلاحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید فلاحی (22/8/1397),ابوالفضل مولوی (22/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.