این یکی از کجا اومد؟

رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند. عرض میکنم چگونه کوچک که بودیم سوال و پاسخ های کودکانه مان در یک جمع خودمانی کافی بود برای سرگرم نگه داشتن و خندیدن بزرگ ترها به حرفهایمان و اگر این جمع تبدیل میشد به جمعی سنگین و با رودربایستی، شوخی و خندیدن ها هم تغییر میکرد به لبخند های مصنوعی و قهرمان کوچک جمع که فی المجلس احساس غرور و دردانگی میکرد هنگامی که به خانه میرسید حساب کار هم همزمان به دستش ایضا. اما یکی از موضوعاتی که برای مخصوصا پدر و مادرهای این گوشه از دنیا توضیحش به بچه های کوچکتر همیشه و همیشه سخت بوده چگونه اضافه شدن یک کودک جدید به خانواده بود، اینکه این نوزاد کوچک و بد قلق که حالا همه توجهات را به خودش جلب کرده کی و چگونه به جمع ما اضافه شده. جواب ها بسته به خلاقیت و شوخ طبعی اطرافیان گاهی اوقات متنوع و خیلی مواقع هم کلیشه ای بود، مثل خریدن خواهر یا برادری کوچکتر برایت از بازار و یا در حد اعلای صداقت هدیه بودن آن از طرف خدا و بماند که در چگونگی ارسال این هدایا نمیشد در اطلاعات ریز شد و همیشه بحث به شکلی ماهرانه از سوی بزرگترها عوض میشد. تقریبا میشد گفت در نوجوانی بود که جواب به این سوال ها در ذهن مان رنگ و بویی تازه گرفت. کودکی که این چیزها برایش اهمیتی نداشت و غرق در دنیای کودکی خودش یا با عروسک هایش میخوابید یا به ذوق ماشین هایش از خواب بیدار میشد حالا دنیایش جایی گیر کرده مابین دنیای کودکی و دنیای پر رمز و راز بزرگترها. بچه دوست ترین پدر و مادرهای امروزی هم در بهترین حالت دو فرزند بیشتر ندارند و آن هم با اختلاف سنی حداقل هفت یا هشت سال که از شر سر و کله زدن با اولی خلاص شوند و تحویل مدرسه اش دهند و دومی را حوصله کنند و تحویل جامعه دهند. امروزی ها را فرض نگیرید. برگردیم به چند نسل قبل، حداقل سی چهل سال پیش، زمانی که انواع و اقسام کلاس های فرهنگی و هنری و ورزشی مد نبود و بچه ها خودشان در کوچه و خیابان استعدادشان را کشف میکردند، مادرها برایشان مهم نبود که بچه ها چند ساعت در روزهای گرم تابستان مشغول آتش سوزاندن بودند و آنموقع ها که بچه داشتن و بودن سخت گرفته نمیشد. کودک خردسال یا نوجوان آن سالها که سوال های فوق الذکر را شب هنگام در ذهنش پاسخ میداد اتاقی آنطرف تر و با فاصله یک دیوار مشترک، پدر و مادر تعطیلی فردا را جشن میگرفتند و شاید از خدا هدیه ی دیگری را درخواست میکردند. اما آن که تازه بعد از این همه مقدمه چینی بهش رسیدیم این است که بزرگترین فرزند حال حاضر در خانواده قادر است چقدر از این شرایط را درک کند، سوال ها در ذهنش چطور پاسخ داده میشوند و اگر امروز خواهر یا برادری کوچکتر به جمعشان اضافه شده آیا متوجه اش میشود که نه ماه پیش در خانه که فکر میکرده هیچ اتفاق خاصی نیفتاده درواقع افتاده، بزرگترین فرزند خانواده حالا چند سالش است و نه به حرف که به عمل، نظر، جهان بینی و قضاوت او برای پدر و مادر چقدر مهم است که تصمیم به چنین کار مهمی گرفته اند. اگر بزرگترین فرزند خانواده کودکی هفت یا هشت ساله باشد این نوشته فدای سرتان و اصلا عذرخواهی و تسلیت بابت وقتی که گذاشتید بابت اش، اما اگر آن فرزند، بیست ساله یا بیشتر بوده باشد... شاید این نفس ها از جای گرم در میرود و به خاطر ده سال اختلاف سنی منِ ته تغاری با بزرگترین فرزند خانواده مان، شاید اصلا حساسیتِ زیاد است و سرتان سلامت... ولی شاید هم... نمیدانم ولی حداقل قبول کنید بی ربط نیست و رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

سبحان بامداد ,ابوالفضل مولوی ,مبینا صادقی ,لیلا ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (24/8/1397),ابوالفضل مولوی (24/8/1397),حسن ایمانی (25/8/1397),مهدی شاکری (25/8/1397),فرزاد جهانبانی (29/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (30/8/1397),سبحان بامداد (2/9/1397),مینا رسولی (4/9/1397),مهدی ثانی (17/9/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 10:15





«یک کلمه، یک کلمه را به خاطر بسپار و دیگر مشکلی نخواهی داشت. کلمه "متفاوت" را به یاد داشته باش. تو با هر کس دیگر در دنیا فرق داری!»

ریچارد باخ




آقای شاکری!
شما هم قلمتان متفاوت است و هم اندیشه تان. سلام و عرض ادب. این تفاوت ها در هنر است که "زیبایی" از آن متولد می شود. و گاهی وقت ها نماینگر زیبایی هنر برای کسانی است که از هنر و هنرمند در طول زندگیشان دور بوده اند. می خواهم به دور از آنکه می دانم شما استعداد بسیار خوبی دارید، کمی رک تر باشم.
اول از همه به کلمات اهمیت دهید. زیرا در هنر نوشتن ما با کلمه سر کار داریم. کلمه می تواند نمیانگر حتی یک احساس باشد.
مثلا همه از کلمه " عشق " احساس می گیریم و تصورات خودمان را می سازیم.
پس کلمات برای خودشان حس دارند و در نوشتن باید دقت شود که چطور این حس ها را کنار یکدیگر می نشانیم تا مخاطب سر درگم نشود از حملات حس های کلماتی که پشت سر هم ردیف شده اند تا یک جمله را بسازند.
بعد از کلمه این خلق جمله است که اهمیت بسیار دارد.
اختراع یک نویسنده جمله است. بله جمله!
چرا این را می گویم؟
این جمله است که اگر با نظام آوای درست و قواعد جمله سازی ساخته شود. و زنجیر وار پیش برود و یک فرش از جملات را بسازد، اثر نویسنده را بیاد ماندی می کند.
هنر یک نویسنده این است که چطور جملات شکیل، گرانقدر و بیادماندینش را بسازد.
همه این ها را گفتم تا تاکید کنم که در اوردن هر کلمه ای وسواس به خرج بدهید. تک تک جملاتتان را بررسی کنید نگذارید کلمه ای اضافه و کار نشده در آن پیدا شود. این ظلم به آن کلمه است. زیرا همان کلمه می توانست در جای درستش وظیفه اش را به خوبی انجام دهد.


حرف هایم هنوز تمام نشده شاید دقایقی دیگر و یا شاید در یکی از فرصتهای امروز (اگر کار و زندگی بگذارد) خدمتان برسم.


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 11:01






اگر مجله ای را ورق میزدم و "این یکی از کجا آمد" را در بخش سردبیرش می خواندم برایم قابل پذیر تر بود تا اینکه این متن را در بخش داستانش بخوانم. این متن داستان نبود. البته این که می گویم داستان نیست از ارزش کلام شما کم نمی کند. هر چیزی جای خودش را دارد. اما حالا که در این سایت هستیم و قرار است داستان بخوانیم. می گویم این داستان نبود. یک دغدغه بود که ممکن است این دغدغه خیلی از تردد کننده های سایت باشد. و احساس همدری کنند. اما دوست داشتم این دغدغه در قالب یک داستان نوشته می شد. اصلا داستان چیست؟ ما به چه چیزی می گوییم داستان ؟
داستان همانطور که میدانید یعنی روایت. اتفاق.
و من به شخصه اتفاقی در متن شما ندیدم که بیافتد.
دوست داشتم این رابطه میزان اختلاف سنی بین فرزند اول و آخر و رابطه اش با میزان احترام والدین را در یک ماجرای خاص به همه ما مخاطبان نشان میداد.
متن شما را درک کردم و مرا بسوی خانواده های پر جمعیت و برخی افراد برد. اما لذت بخش تر میشد اگر در قالب داستان ماجرا را می نوشتید.
برای شما نویسنده جوان آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم این قلم قویتر و قویتر شود.

مهدی شاکری اگر بخواهد می تواند در این عرصه بدرخشد.


@متین یحیی زاده توسط مهدی شاکری Members  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 17:19

اگه یه دلیل برای به اشتراک گذاشتن نوشته هام داشته باشم اتفاقا همین نظر ها و رک گویی هاست، بینهایت ممنونم از شما خانم یحیی زاده بابت نظراتتون، البته میدونستم این، دل نوشته ست و داستان نیست و یکم شیطنت کردم؛ سر اینکه بذارمش توی سایت داستانک اتفاقا خودم هم دو دل بودم،ولی خب آخرین "گلبرگ" افتاد به بذارم...
ولی شما با اشتباهاتمون ما رو تنها نذارید، بگید، باز هم ممنون


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 21:29

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دلنوشته خوبی بود
به قول دوست عزیزمان دلنوشته ها باید در قالب داستان مطرح شود
ولی من خودم طرفدار نوشته هستم هر چی که باشه نویسنده وقت گذاشته و اون رو مطرح کرده @};- @};- @};-


@ابوالفضل مولوی توسط مهدی شاکری Members  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 19:36

لطف کردید آقای مولوی عزیز
ممنونم که وقت گذاشتید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 16:04

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب بر مهدی عزیز
خدمتت عرض کنم ، نقدهای درستی در باب نوشته شما دبدم که قطعا درست هم بود. نگارش داستان فلسفه و اسلوب های خودش رو داره و نوشتن مقاله های و دلنوشته های اجتماعی هم استراتژی خودش رو. این کار همونطور که خودتون اشاره کردید یک دلنوشته برخاسته از احساسات شورانگیز است. به اعتقاد من قالب مغز به کار گرفته شده در این متن مغز فرار و متلاطم بود.
مغزی که خزنده ست و دوست داره به همه جا سرک بکشه‌. یه داستان نویس به چنین مغزی نیاز داره که شما دارید. قبل تر داستانهات رو خوندم و اینو فهمیدم. به قول خانم یحیی زاده اگه چنین قلمی بیشتر به داستان نویسی اقدام کنه ، شاهکارهای خوبی میتونه خلق کنه
مرحبا
حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط مهدی شاکری Members  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 19:37

مرسی آقای ایمانی
حضورتون دلگرمی منه
مممنونم واقعا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.