صندوق های شیشه ای


روی پله اول بانک، پشت درِ چشمی آن دست در جیب ایستاده و کلاه را تا روی گوش هایم پایین داده بودم. با هر سرک کشیدنم درِ بیچاره تکلیفش را نمی دانست که باز بماند یا ببندد خودش را و دوباره از نو کش بیاید. تا نیمه بسته میشد و کمی که نزدیکتر میشدم دوباره نوار لاستیکی محافظش به شیشه میکشید و قیژ صدایی ممتد میداد و ورودم را التماس میکرد. نگهبان بانک که روی صندلی های ارباب رجوع نشسته و به تلویزیون میخندید، در ورودی را جوری ورانداز میکرد که انگار بانک را مایملک آبا و اجدادی خود میدانست. داخل شدم. در، پشت سرم بسته شد و صدای رفت و آمد و همهمه خیابان را به حداقل رساند. کسی در بانک نبود غیر از کارمندها و پیرزنی که برای گرفتن عیدی بازنشستگی، خودش را گرم تر از آنچه واقعا هست به یکی از کارمندان معرفی میکرد.
از آبسردکنِ گوشه دیوار، لیوانی پلاستیکی پر آب کردم و سر کشیدم. میز تحریر فرسوده، گوشه بانک و سر جای همیشگی اش و عکس تر، صندوق شیشه ای و کوچکِ کمک به کودکان سرطانیِ روی آن که پول های داخلش غلو شده از ته لیوان دیده میشد و عکس کودک روی آن، با لبخندی زورکی برای عکاس، موهای ریخته، چال زیر چشمها و عروسکی چسبیده به صورتش که در پسر بودنش تردید میساخت. لیوان را پرتش کردم داخل سطلِ پر از لیوان های تل شده.
اعلام ساعت از مجری بذله گو تلویزیون، صدای بی وقفه دستگاه های اسکناس شمار، سرفه های خشک و بیحوصله و ایستاده فین کردن معاون بانک، معنی آخر ساعت اداری را میداد. پشت یکی از باجه ها رفتم و خودم را با نامه ای که باید برای خانه میفرستادم مشغول کردم. با هربار سر بلند کردنم، کارمند پشت باجه نگاهش را از من میدزدید. من از هزار کیلومتر آنطرف تر به شهرشان آمده بودم، برایم مهم نبود اگر چهره ام را حفظ میکرد. امروز باید نامه را پست میکردم و بازش کردم و بار دیگر شروع کردم به خواندن و تصحیحش:
"پدر جان سلام، این نامه را از آن سر کشور برای شما مینویسم نمیدانم هفته بعد زنده باشم یا نه البته هیچکس نمیداند اما همه لابلای خوشی ها و روزمرگی هایشان این را فراموش میکنند. اما من نمیتوانم یعنی نگاه ها نمیگذارند. بی خبر رفتم که ندانید کجام، ندانید و حاصل عمری کاسبی و جوانی و مایه فراغت تان را خرج هیچ نکنید. نمیخواستم زمین بهارستان را کنید دارو و اسکورت تخت چرخدار و بریزید به جیب گشاد بیمارستان، اما کردید. نمیخواستم خانه که حالا همه چیزتان است را هم مفت بدهید سر چند هفته یا ماه ، همه دلخوشی مادر است. همه مان با آن خاطره داریم. نگران من نباشید تا باشم با تلفن عمومی چند روز یبار خبر سلامتی تان را میگیرم. پیشانی مادر را ببوسید، اشک هایتان را میفهمم. یا علی."
منتظر نگهبان بودم که خنده هایش به تلویزیون تمام شود و کارش را بکند. مجری از بینندگان خداحافظی کرد و نگهبان به سمت در ورودی رفت. دست به بالا دراز کرد و سوییچ آن را چرخاند تا خودش باز و بسته نشود. در باز ماند و نگهبان به داخل آمد، از پشت باجه ها و کارمندان گذشت و مثل همیشه به اتاقی رفت تا یونیفرم را بکند و شخصی کند. خودکار را انداختم، نامه را به جیبم برگرداندم و به سمت میز تحریر فرسوده رفتم. کارمندان همه برای رفتن آماده میشدند. کسی حواسش نبود که صندوق پر پول را گرفتم و شروع کردم به دویدن. به فریاد های وایستا وایستا دزدِ معاون بانک با صدای گرفته و خروسی اش توجهی نکردم و پله ها را سه تا یکی پایین رفتم. باید زودتر جایی را برای مخفی شدن پیدا میکردم اما کنار بانک مدرسه بود و همه پیاده رو ،دیوار آن که تا چراغ و چهارراه ادامه داشت. زود به سرفه افتادم و زودتر نگهبان به پیاده رو رسیده بود. با تمام وجودش میدوید چهره اش شبیه کسی بود که چیزی برای از دست دادن ندارد یا با لبخند موزیانه اش شبیه به کسی که میخواهد خودش را به مافوق اش نشان بدهد و من حکم موش آزمایشگاهی اش را داشتم، کسی که انگار ساخته شده تا بدود دنبال خلق در کوچه و خیابان و خفت شان کند تا صندوق پر پولِ زیر بغلشان را پس بگیرد که دیگر جایی برای چند روز زنده ماندن هم نداشته باشند و نانی برای خوردن.
شاید بهتر بود بایستم، کلاه را از سر بکنم و برای اولین بار عمدا کسی را از موهای ریخته و چال زیر چشمها و پوسته پوسته شدن صورتم بترسانم. کمی ایستادم، دستی به زانو بردم و دوباره دویدم. چشمانم سیاهی میرفت. دیگر چیزی حس نمیکردم، غیر از ضربه ای که به ساق پام خورد و صندوقی که قرار بود کمکم کند اما همزمان با قلبم به زمین شکست. جلوی صورتم، اسکناس های تاخورده و رنگانگ پخش شده کف پیاده رو و عکس همان کودک که سر از تنش جدا شده و با عروسکش به من لبخند میزد. صدای نزدیک شدن سربازان و پوتین هایشان پیاده رو را میلرزاند. خون از پیشانی به چشمم میریخت. نگهبان کار خودش را کرد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,ابوالفضل مولوی ,مهدی شاکری ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (19/8/1397),ابوالحسن اکبری (19/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/8/1397),مهدی شاکری (24/8/1397),مهدی ثانی (17/9/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 21:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مهدی شاکری Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 16:57

ممنون که وقت گذاشتید
مرسی


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 00:28



«بعضی ها، جای ترمیم شده زخم را، مثل پوست، سالم می دانند. اما در انسان، چنین چیزی وجود ندارد. زخم های بازی هستند که گاهی به اندازه یک سر سوزن، کوچک می شوند، اما هنوز زخم اند و اندازه دردشان، به همان اندازه درد از دست دادن یک انگشت است، یا از دست دادن بینایی یک چشم. شاید مدت ها متوجه نبود ِ آنها نشویم، ولی وقتی متوجه شویم، هیچ کاری از دستمان بر نمی آید.»
بخشی از کتاب لطیف است شب
اسکات فیتز جرالد


سلام و عرض ادب!
می گویم عالی. نه از بعد تکنیک نوشتاری داستانتان! عالی از نظر انتخاب سوژه. اگر تاریخ نویسان کمک کرده اند تا تاریخ به آینده منتقل شود نباید از هنر هنرمندان زمان، ساده گذشت که تاریخ را آنگونه که در واقعیت شکل گرفت به آینده هل دادند تا همه بدانند و بفهمند.
چه بسا که هنرمندان زمانه ما هم اگر برخی تعارفات را با خود کنار بگذارند و بجای سانتی مانتال نویسی بیش از حد! واقعیت ها را ثبت کنند ما هم تاریخ را به جلو هول خواهیم داد. البته هر چیزی جای خودش را دارد و من خودم یکی از طرفدارهای(البته نمی گویم پر و پا قرص ) سانتی مانتالم که گاهی لازم است بخشی از زندگی خواندنی ات را به آن اختصاص دهی!
داستان را خواندم و تا آخر پیش رفتم. انتهایش راضیم کرد. فقط مشکل اینجاست که داستان نیاز به ایجاز دارد. البته ایجاز در جمله بندی ها نه ایجاز در موضوع. مثلا دو جمله می توانست باهم ادغام شود و یک جمله شود. به هرحال لذت بردم از خوانش داستانتان و برایتان آرزوی موفقیت در این عرصه را دارم.





@متین یحیی زاده توسط مهدی شاکری Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 16:53

چندین ساله که از شما یاد میگیریم و ارادت داریم
همه سعی ام رو میکنم برای بهتر شدن نوشته های بعدی، ممنون که وقت گذاشتید.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 آبان 1397 - 12:34

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
شروع و ورود خوبي داشتيد كه قطع به يقين مي تواند خواننده داستان را با خود همراه نگه دارد. اين خود نتيجه تركيب بندي هاي درست متني در داستان نويسي است كه شما به خرج داديد. از اين حيث خوب عمل كرديد. توصيفاتي كه از شرايط حاكم بر محيط داشتيد هم خوب بود كه خب همين توصيفات منجر به كشش هاي ممتد داستان مي شود.
فرود موضوع كه در واقع همان بستن كار است به گمانم يك مقدار تعجيلي بود اما حاصل يك تلنگر ذهني قشنگ بود كه خب جاذبه خاص خودش را دارد. در هر صورت قلم گيرايي داريد.
مرحبا بر شما
حسن ايماني@};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط مهدی شاکری Members  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 09:35

ممنون از وقتی که گذاشتید آقای ایمانی عزیز
نظر لطف شماست و با پایان بندی ای که گفتید موافقم
بازم ممنونم ازتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.