بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود
رفتم دم در مغازش و سلام کردم
کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده.
یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران
لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم هواتو دارم هم مادی هم معنوی
گفت اگه خودت نبودی چی
باورم نمیشد این همون فروشنده ی مومن و با تقوا باشه
با خودم گفتم خدایا ببین
کی تورو میخواد همه دنبال پولن
بش گفتم شما نگران نباش من دوشنبه ها نیستم یکی رو گذاشتم جای خودم سپردم بهش
قبول کرد
دوشنبه ظهر حدودای ساعت ۲ و نیم بود اشکان زنگ زد و گفت یکی از مشتریا از غذا راضی نیست پیله کرده میخواد تورو ببینه
سریع خودمو گذاشتم رستوران دیدم نشسته رو صندلی و اخم کرده
رفتم داخل و سلام کردم و احترام
ولی سرد جواب داد
گفتم اقا چیزی شده؟
گفت اخه پدر بیامرز کجای غذات خوبه که من اگر کسی سراغ غذای خوب گرفت بفرستم پیش تو
لعنت و اه مردم نه تنها تو بلکه پای منم نوشته میشه
رسم جوون مردی نیست
درضمن پسرم قیمت غذاهات خیلیه نسبت به کیفیت و خدماتت
اینو گفت و رفت
وسط در مغازه خشکم زده بود
باورم نمیشد که دیشب رفته بودم پشت همچین ادمی چه قدر حرف زدم و غیبت و تهمت دروغ بش زدم
روباره غذا رو خوردم اینبار با دقت بیشتر دیدم راست میگفت
اصلا خوب نبود
یه اشپز دیگه گرفتم و کیفت مواد و بردم بالا
دو پرس غذا بردم براش تا معذرت خواهی کنم قبول کرد
بعدشم گفت بیا با هم بخوریم دوتا غذا رو من کجا بزارم؟
ازین ماجرا ۷ سال گذشته
رستوران من هنوزم که هنوزه میگن یکی از بهترین رستورانای شیرازه
هر روز اینقدر شلوغ میشه که سه تا شعبه ی دیگه زدم
الانم دارم پنجمین شعبه ی رستورانمو هم تو تهران میزنم
بعشدم انشالله اگه عمری بود اصفهان
کل زندگیمو به اون خدا بیامرز مدیونم
اگه نبود شاید الان به جرم بی کیفیتی و هزار تا دلیل دیگه گوشه ی زندان بودم....
atihana
برگرفته از کتاب:وقتی ادم ها پرواز میکنند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (20/7/1397),مبینا صادقی (20/7/1397),ابوالفضل مولوی (21/7/1397),مینا رسولی (23/7/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.