وقتی که تو سرطان نمی گیری!

اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت. خواستم. حرف زدن با تو را خواستم. در میان آن بحبوحه و همهمه دست نیمه عریانم را دراز کردم و تو را از گردن مامان کشیدم بیرون. جیغ زد. گفت مرده شور ریختم را ببرد.واقعا هم راست میگفت. آن زمان خودم هم دلم می خواست مرده شور ریختم را ببرد. ولی تو. آن پیچ های موزون و هماهنگت. تنه ی کشیده ات. مرموزیّت ریخته توی رنگ هایت. همه اش دلم را ارام کرد.زیادی قشنگ بودی. یک شکل خاصی که دقیقا نمی شد هندسه ات را فهمید.سفت بودی. خنک. بردمت نزدیک دهانم و از یک طرف توی راهروی شکمت فوت کردم. صدایی دادی شبیه دریا. هیچ کس نشنید.
رامین گفت: خیلی زشته! تو را میگفت و بعد رو به دوربین فیلمبرداری لبخند زد. گفت که من هم تو را بیندازم کنار و صاف بنشینم. اما نمی شد. دلم می خواست باز توی شکمت فوت کنم و از گرم شدن دیواره ات نیمچه لذتی ببرم. این شد که از صدقه سریِ تو گند زدیم به تمام ژست های رامین.
مامان که آمد خانه مان گفت که تو را پسش بدهم. یادگار دوست صمیمی اش هستی. گفتم نه. اشاره کرد به یکی از عکس ها ی تازه از آتلیه امده که رامین با کت و شلوار و کراوات خیره به نقطه ای ورای همه چیز، ایستاده و من کنارش خم شده ام و چیزی گرفته ام جلوی دهانم. پرسید : این چیه؟ گفتم: عکاسش ناشی بوده!
سر تکان داد.
_ البته الان دیگه از این گوش ماهی ها هیچ جا پیدا نمیشه.حق داری
دوباره نگاهت کردم. راست میگفت . آن هم به این قشنگی و موزونی.باخودم گفتم: الان هرچه پیدا می شود، صدف تو خالی و لگد خورده است که یک عده می گیرند بغل گوششان و به زور به خودشان می قبولانند که صدایی از یک خاطره ی محو می دهد.
رامین که از خانه میزد بیرون، پرده ها را کنار میزدم و می گذاشتمت جلوی نور. حس می کردم زمانی که من دارم موهای ریخته بر شانه ام را برس می کشم. تو هم طی یک لحظه ی جادویی، پیچ و تاب هایت باز می شود و از این حالت پیچ در پیچ در می آیی و می شوی یک مربع یا یک چیزی شبیهش. باز می شوی. به قول مامان می خواسم سبزت کنم. البته از رنگ سبز بدم می اید. شبیه چیز های خوب و مقبولی است که به زور می خواهند به خورد آدم بدهند. به رامین گفتم نمی پوشمش. گفت که بعد از این همه مدت، نمی خواهم حرف های صد تا یه غازم را تمام کنم؟
گفتم : اخه این زیادی مجلسیه.
گفت که این مهمونی مهمه. خانوم باشم. دستم را از گوشه ی بازویش بگیرم و لبخند های متین بزنم.
تند رفتم سمت کمد و دو تا پیراهن را گرفتم جلوی رویش. سفید را بردم بالاتر:
بهتر نیست به جای این سبزه این سفیده رو بپوشم؟
سر تکان داد که نه
_ به دستت هم کرمی که برات خریدم رو بزن که نشه مثه کویر لوت ...
بعد هم رفت و در اتاق را پشت سرش بهم کوبید. همه جا لرزید و تو از گوشه ی میز ارایش بی صدا افتادی پایین. بلندت کردم و توی وجودت فوت کردم. صدایت پیچید توی گوش هایم .مثل اولین باری که شنیدمت. تار های موسیقی ارتعاش هوا را طی کرد و از راه پوستم هضم شد. دلم خواست همه چیز را از خودم دور کنم. دست بردم و مقنعه ی روی سرم را از زیر چانه شکاف دادم و دکمه های سر استین را برداشتم. پوستم با یک ولع خاصی نیاز به تماس با هوا داشت. هوایی که تو تویش دمیده بودی.
توی اینه ی اتاق به خودمِ لخت نگاه کردم. و تو را بیشتر توی دستم فشردم. وزن لباس سبز سنگینی می کرد بر وجودم. به رامین گفتم. و او با آن دستش که به سیگار بند نبود، آن دستم را که یک گوشه ای به تو بند نبود، توی دستش گرفت و ارام گفت که رنگش زیادی بهم می اید و دفعه ی بعد بهتر است چیز دیگری بپوشم. و بعد دستِ کویر لوتی ام را برد سمت لب هایش . تماشایش یک لحظه داشت از یادم می برد نگه داشتنت را. افتادی زمین و غلتیدی لابه لای کفش ها ی واکس خورده و گاهی پاشنه بلند و البته پاهای بلوری. دویدم پی ات و دامنم گیر کرد زیر پایم.نظم مهمانی لکه دار شد. رامین عصبی یقه ی پیراهنم را مرتب کرد و من، عصبی تر دنبال جایی گشتم که توی شکمت فوت کنم. شنیدم از پچ پچ ها که چهره ی جا افتاده ی شبه جرج کلونی رامین در قامت شوهر نصیب هر کسی نمی شود و منِ گیج ِ دست و پا چلفتی زیادی خوشبختم. رامین را تماشا کردم و کوشیدم حرف همه را روی برجستگی گونه ها و چشم های درخشان و بالا تنه ی کشیده اش پیدا و تایید کنم. جواب پیرزن سمجی را که می خواست بداند من زن رامین هستم یا نه را هم ندادم و تورا بیشتر فشردم. بیشتر.

تا زنگ صدایت توی هوا بلند میشد، من راه کج شده به سمت دانشکده ی معماری را پس می گرفتم و می امدم جایی که جریان داشتی. زیر درخت توت بزرگ پشت دانشگاه می نشستی و بی خیالی ات فوت می شد توی فلوت. دست میزدم زیر چانه. تماشای پیچش موهایت یک طرف و لذت جواب ندادن سوالت که: دختر مگر لالی؟ یک طرف دیگر. من می خندیدم و تو با دو انگشتت به چشم هایم اشاره می کردی و سر تکان می دادی.گرمم می شد .چشم هایم را می بستم و می گذاشتم تمرکز روی آوای ات تنفس را از یادم ببرد. تو را بیشتر به خودم فشردم. درست روی عریانی سینه ام. تیزی گوشه هایت ازارم داد. زخم روی پوستم راه باز کرد.غلت زدم. نوازشت کردم و صدای نفس هایم رفت روی اعصاب. چشمانم را باز کردم. معده ام بهم پیچید. رد خونی از جلوی قفسه ی سینه ام جاری شد. از جایم بلند شدم و دویدم سمت روشویی. عق زدم و تمام معده ام را بالا آوردم. تو از دستم افتادی قاطی زرداب و تهوع. رامین نگران و مضطرب نگاهم می کرد. دست بردم سمتت. مچ دستم را گرفت. با دستمال دهانم را پاک کرد. رد خون را بوسید. و من تنها به تویِ آمیخته به کثافت نگاه می کردم. رد نگاهم را پی گرفت. تو را بر داشت. دلم لرزید. زیر آب تمیزت کرد. یک لحظه خیره ات شد . بعد تو را گرفت سمتم. شل شدم اما پس ات گرفتم.گریه ام گرفت. رامین خوب است. همه گفته بودند. راست بوده. بیشتر گریه کردم و به هق هق افتادم . به این فکر کردم کاش وقتی از دستم افتاده بودی میشکستی و هزار تکه می شدی. گریه امانم را برید. رامین خم شد و پیشانی منِ بد و بالا آورده را بوسید و زرداب لباسم، لباس خواب سفیدش را زرد کرد.
اما او هیجان زده و شاد گفت : اینو نگاه!
و من به جای اینکه به آن موجود کوچک و متحرک که لای اعضا و جوارحم تکان میخورد و صدای زندگی اش در گوشم می پیچید نگاه کنم به تو نگاه کردم. یک جایی از بدنش ، انگاری توی شکمش، تو را دیدم. یک گوش ماهی ولی در قالبی کوچک تر. یک لحظه گُر گرفتم. نه، قرار نبود تو آنجا باشی. دانه ی درشت عرق از روی پیشانی ام لغزید. دست رامین را رها کردم. دکتر پروب را محکم روی شکمم فشار داد. درد پیچید توی شکمم . بعد عینکش را از روی چشمش برداشت و دقیق شد : این چیه؟؟
تو را می گفت.رامین رفت نزدیک و سرش را کرد توی تصویر : مشکلی پیش اومده خانوم دکتر؟
چند دقیقه بعدش کلی کارشناس و متخصص جمع شدند و تنها من می دانستم، که آن تویی. توده ای که حالا واگیر دار شده بودی. نه . نباید اینکار را می کردی. گوشه های تیزت ممکن بود بدن کوچکش را آزرده کند. دست بردم توی جیب مانتو ام و دوباره تو را توی مشتم فشردم. کاش توانم می رسید خرد و خاکشیرت کنم. کاش دردی می گرفتی که ذره ذره پودر شدنت را تماشا می کردم و بعد گرد و خاک باقی مانده ات را می سپردم به باد.
رامین را از بالای شکم برآمده ام دیدم که به تو ای که لا به لای انگشتانم گرفته بودم زل زده و بعد نگاهش را انداخت روی من. لبم را گاز گرفتم وسرم را چرخاندم سمت نبودنش. پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید و رفت زیر یک درختی تا مادر نبودن مرا دود کند.
آن شب یک خوابی دیدم. طبق معمول خودم را رسانده بودم به در پشتی دانشگاه. یک تراول انداختم توی کلاهی که کنار پایت گذاشته بودی . خندیدم. سرت را اوردی بالا. تراول را لول کردی گذاشتی پشت گوشم. بعد در حالی که چشم از چشمانم بر نمی داشتی به کلاهی که گرفته بودی جلویم اشاره کردی: جای اون، دو تا چشمتو بنداز این تو...البته من پولشو ندارم بدم. مجانی باید ببخشی...
سر تکان دادم که نه.
خندیدی . نمی دانم چند هزار دقیقه خیره شدی به چشمانم. بعد خانم دکتر را دیدم که از پشت سر تو نزدیکمان شد. آمد. پشت نگاه خیره ات ایستاد و عکس سی تی اسکن مغزم را گرفت رو به رویم. تو آنجا بودی دور تار های عصبی ام، مثل دانه های تسبیح چیده شده بودی. هزاران تا تو.تسبیح گوش ماهی. جیغ زدم. جیغم بند نمی امد. دستم را گذاشتم روی شکمم و از خواب پریدم. سرم افتاد روی شانه ی رامین که خودش را رسانده بود کنارم. آرام زیرگوشش گفتم: من یه تومور دارم شکل یه گوش ماهی!

پسرم را ارام گذاشتم روی تخت. دست و پای کوچکش را در هوا تکان می داد. نشستم و تماشایش کردم.حس اینکه تو بین بند های کوچک وجودش جوانه بزنی حالم را بد کرد.داشتی پا را از گلیمت فراتر می گذاشتی نه؟ .رامین آمد توی اتاق و بالش و پتوی تا شده اش را گذاشت روی تخت و دوباره رفت بیرون. به این فکر کردم که پس زمینه ی زندگی ام نقش مردی است که روی کاناپه غلت می زند و خوابش نمیبرد. انگشتم را بردم لای دست کوچکش. سرش را چرخاند و لثه های بی دندانش پیدا شد. فکر کردم مثل پدرش جورج کلونی می شود و وقتی بزرگ شد اگر یک روزی، یک جایی، تو را دید که زیر یک درختی نشسته ای، آن توده ی ناجنس توی شکمش به کار می افتد و خیلی ناخوداگاه می اید سمت تو و می پرسد: ببخشید قیافه ی شما خیلی برام آشناست. ما قبلا همو جایی ندیدیم؟ و تو به پسرم میگویی : برو اقا مزاحم نشو... آن وقت نه تو از قضیه ی گوش ماهی خبر داری نه او. تنها منم که می دانم چه چیزی به ارث داده ام و احتمالا آن لحظه غایبم. یک توده ی مسریِ بدخیم.

پسرم را می سپارم به اغوش پدرش. بعد هم می آیم سر وقت تو. از رامین میپرسم سمباده کجاست؟ می گوید: هیس بچه خوابه!
می گذارمت روی اپن آشپز خانه . سمباده را می کشم روی لبه های تیز شده ات.

آن روز که آمدم دیگر تو آنجا نبودی. روی پوست وَر آمده ی درخت تن کاغذی را با سه پونز مصلوب کرده بودی، رویش نوشته بودی: یادت باشد حاضر نشدی حتی یکی از چشم هایت را بدهی با خودم ببرم...باشد قبول...می گذارم به حساب ساعت ها تماشایت...ولی دیگر کپنم تمام شده. بیشتر از این نمی توانم خیره ات شوم. فلوت زدن یادم رفته توی این راه سنگلاخی امدن و ماندنت...چه اصراریست به چیزی که نه ظرفیتش هست نه باورش...
میگیرمت جلوی نور. آنقدری تراشت داده ام که شده ای یک دایره ی صاف و صیقلی. می گذارمت توی یک جعبه و آن جعبه را می گذارم توی جعبه ای بزرگتر و همین طور پی در پی در هزار لایی پنهانت می کنم. قرار می دهمت یک جایی که خاک رویت بنشیند. نه آزرده شوی و نه آزرده کنی. ذاتت این است. تو هیچ وقت سرطان نمی گیری!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

متین یحیی زاده , یوسف جمالی(م.اسفند) ,حسن ایمانی ,همایون طراح ,محمد اکبری هشترودی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (9/9/1397),رضا فرازمند (10/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/9/1397),مهشید سلیمی نبی (14/9/1397),محمد اکبری هشترودی (18/9/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 آذر 1397 - 09:14

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب
... با حوصله برای سه بار خواندم. یک داستان خوب سرشار از توصیفات ارزنده. آفرین...
این داستان دارای یک استتار موضوعی خوب بود که بر جذابیت داستان می افزود و در واقع ، در داستان نویسی ، استتار موضوع لازم است ، بطوریکه در یک حد معمول و درستی باشد تا باعث ارتقاء کیفیت داستان شود نه اینکه خواننده را سر در گم و دلزده کند. استتار موضوعی این داستان خیلی خوب بود.
چینش های اتفاقات لحظه ای از زبان راوی داستان هم بجا و جالب بود. همین که به نکات ظریفی همچون فضاسازی مکانی شخصیت داستان و فضاسازی درونی شخصیت داستان بطور همزمان بپردازی ، خیلی هنر است.
این داستان از چنین امتیازاتی برخوردار بود که انصافا ارزش تمجید دارد‌.
... اما در نهایت یک نکته رو هم یادآوری کنم که متن مطول این داستان می توانست مجمل تر نوشته شود و از برخی جملات حاشیه ای که منجر به تطول متنی شده بود کاست.
در کل ، این داستان ، یک داستان ارزنده با رعایت برخی از اصول بود.
مرحبا
حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 11 آذر 1397 - 20:53

نمایش مشخصات شیدا محجوب جناب ایمانی عزیز، سلام...

ممنونم. بسیار ممنونم بابت حوصله تان. بابت اینکه قبل از هرچیزی نخست خواننده ی خوب و خوش طبعی هستید...
و در کنارش، نکته سنج و نکته بین و ...
امیدوارم این ویژگی های شما باعث شود بیشتر و بیشتر از ادبیات لذت ببرید و هر کتابی که می خوانید شیرینی اش تا مدت ها در جانتان باشد...

"وقتی که تو سرطان نمی گیری" قرار بود روایت روانی باشد بر تلاش برای فراموشی یک عشق...می دانم که می شود این مضمون را با هزار قالب دیگر دلچسب نوشت اما چیزی که آن لحظه در ذهنم نشست همین بود. بعد هم شنیدم که های فلان برو جریان های سیال ذهن معروف فاکنر و وولف و نمونه های ایرانی اش را بخوان بعد بیا بنویس.همان وقت انکار کردم سیالیت داستانم را.
رفتم فاکنر و وولف و شازده نمی دونم چی چی خواندم . خواندم ولی به نظرم رسید هنوز وقتش نرسیده بود که وقتی تو سرطان نمی گیری را جور دیگری دوست داشته باشم...
الان که داستان را در داستانک گذاشتم و بعد از مدت ها دوباره خواندمش به نظرم می اید می شود تغییرات خوبی داد.

مجدد ممنونم از شما. اینبار بابت اینکه در این داستان از هنر حرف زدید و چیزهای خوب دیدید.
سلامت باشید
و بر قرار@};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 آذر 1397 - 14:12

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
امید که خوب و خوشید

وقتی داستانی را می خوانم و یاد برخی داستان ها می افتم خوشحال میشوم و حس خوبی پیدا میکنم و همین طور وقتی یاد داستانی نمی افتم هم خوشحال می شوم هم ناراحت. ناراحتی اش از این است که انگار نفهمیده ام داستان را. باید زور بزنم تا بفهممش. و خوشحال از اینکه چیز جدیدی پیدا کرده ام و خوانده ام. داستانی که قبلا نخوانده ام....
این داستان شاید چیزی میان این دو بود. هم آشنا بود هم نا آشنا. آشنا مثل برخی داستانهای قبلی شما نا آشنا باز هم مثل داستانهایی قبلی که پیچیدگی خاص خود را دارد و باید درونش کنکاش کرد... کنکاشها گاهی دقیق است و گاهی به هدف نمی خورد...

به هر روی... خوشحالم که پس از مدتها آمدن به این سایت دوست آشنایی دیدم که هنوز هست و می نویسد. امیدوارم همیشه نویسا باشی دوست قدیمی...

همه ما یک کودکی در دستمان داریم که هر لحظه آنرا میفشاریم تا آرامش گذشته را حس کنیم. حس امنیت و حس ماندن در خانه امن. همین طور که بزرگ میشوی آن کودکی به خطر می افتد می خواهند آنرا از تو بگیرند. می خواهند لباسهای گشاد تنت کنند و دوست دارند طور دیگر رفتار کنی.

انگار زیاد حرف دارم همین اولی بزنم. بماند برای بعد...

تشکرات
به امید روزهای کمتر تاریک


@محمد اکبری هشترودی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 11 آذر 1397 - 21:17

نمایش مشخصات شیدا محجوب اسم و تصویرتان را که می بینم، چندبار محکم پلک می زنم. رادیوی داستانک می گوید: هنوز اینجا داستانک است هول نکن...

و من بالاخره باور می کنم که دوباره محمد اکبری هشترودی امده . چقدر خوش حالم که هنوز، مهر و هنر و تواضعش یادم مانده...حتی یادم مانده کدام داستانش را از همه بیشتر دوست داشتم و چرا دوست داشتم...

درود بر شما...
امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید و همچنان داستان های خوب بنویسید و بخوانید.

وقتی تو سرطان نمی گیری را همان یکبار بخوانید، اگر تاثیرش را نگذاشت دیگر نخوانید. بیخیالش. بیایید با هم از وقتی حرف بزنیم که لکه ی عشقِ روی دامن سفید(عشق احتمالا رنگی است. جایش می ماند...) با هزار جور دوز و کلک هم پاک نمی شود. ناچار برای اینکه خودت از غصه نترکی و دیگر ازاری نکنی(این توده ی عشقی ات به همه جای زندگی سرایت نکند) می روی پیش یک رمال. می گویی یک دعایی چیزی بده و از شرش خلاصم کن. او هم یک تکانی به خودش می دهد و چندتا تف می اندازد یک وری بعد می گوید: برو...برو خدا جای دیگر روزی ات بدهد و تو دست از پا دراز تر باز به خودت پناه می اوری و احتمالا یک تکه از خودت را می کشی یا خیال می کنی که کشتی...و همینجوری سر و ته قضیه هم می اید.

حالا جناب هشترودی مثه کاراکتر معروف جیمز باندِ فلمینگ که می گوید آی ام باند...جیمز باند و مخاطب می گرخد شما هم بگویید اینک منم محمد اکبری هشترودی...
و چه گرخیدن خوبی....

آری ما هم بعد از یک مدتی امدیم و فعلا یک گوشه ای چیزکی اینجا می نویسیم...و چقدر خوش حالم که شما را با لطف و محبتتان اینجا دیدم ....
سپاس گزارم

به امید روز های همه خوش حال....@};-


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 08:28

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود بر دوستان همراه
خب خوشبختانه فرصتی است تا اثری از خانم محجوب را با هم مرور کنیم!
داستان «تو هرگز سرطان نمی گیری» ، خواننده را از عنوان خود دور نمی کند و در پایان هم دوباره عینا همین عنوان را می کوبد توی صورتش! و نتیجه داستان که با عنوان داستان وحدت می یابد. داستانی که علیرغم برخی اطناب و اطاله کلام ها تشخص خوبی یافته است بویژه اینکه طرح خاص و آکسیون درونی زنده ای دارد.« روایت درونی حالات و رفتار دختری است که دچار یا توهم یک { اندیشه ، عشق ، خاطره ، اندیشه } کهنه سرطانی زندگی اش را تحت الشعاع قرار داده و خواب و بیداری و خاطراتش متاثر از گوش ماهی «سرطان زندگی اش» است! »و نویسنده زیرکانه در جایی می نویسد «به این فکر کردم که پس زمینه زندگی ام نقش مردی است که روی کاناپه غلت می زند و نمی خوابد.» و تمام داستان هم در واقع تحت تاثیر افکاری سمج و آشفته است که در سر راوی شکل یافته است و حالا قرار است به ارث برسد! پرسوناژ داستان ، با ایجاد شخصیتی «نمایشی» و نه «تیپی» که اغلب با افکار پیچیده زنانه اش معرفی می شود تا حد قابل قبولی پرورش یافته است. به جز رامین که در نقش «سیاهی لشکر» کاملا در معرفی شخصیت اول داستان موثر واقع نشده است و بیشتر از آنکه نقشی مکمل داشته باشد نقشی فرعی دارد! البته چون از تکنیک دیالوگ استفاده نشده است،نمی توان انتظاری هم داشت.
نقاط قوت داستان ، مجموعا داستان را به یک «داستان کوتاه واقعی» نزدیک می کند ولی در قسمت هایی مثل «تارهای موسیقی ارتعاش هوا را طی کرد و بر پوستم هضم شد.» روان بودنش را از دست می دهد و نشان از تمایل نویسنده به فرار از سادگی و روانی داستان دارد! یا در جاهایی که دست به خلق می زند ، « هزاران تا تو» ،« به خودمِ لخت نگاه کردم.» ،« قرار می دهمت ..» گاها دستور زبان را علنا به نفع خودش دچار تعریف می کند که پذیرفته نیست!
در مجموع می شود از اثر به عنوان اثری با درونمایه ای در نهایت فمینستی و دارای شاخصه های معتبر ادبی دانست.
موید باشید.
یوسف جمالی «م.اسفند»


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 23:11

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر جناب جمالی

در اولین فرصت بر می گردم و پاسخم را به نقد و نظرتان تقدیم می کنم...

ممنونم از لطف شما
@};-


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در دوشنبه 19 آذر 1397 - 01:17

نمایش مشخصات شیدا محجوب سلام مجدد

نخست ممنونم بابت وقتی که برای مطالعه و نقد داستان گذاشتید.

همان طور که نوشتید وقتی تو سرطان نمی گیری تلاش های بعضا احمقانه و ناشیانه ی زنی است که می کوشد توده ی سرطانی زندگی اش را مهار کند. در واقع دارد سعی می کند از مرحله ی تنش احساسات و سردرگمی به پذیرش و رضایت برسد.(نه فراموشی)

نکاتی که فرمودید ظریف و خوب بود. چیز هایی که شنیدنشان از زبان منتقد و مخاطب هیجان زده ام می کند. نکته ای که یا به آن درست توجه نکرده بودم یا از خاطرم رفته بود.
تحریف دستور زبان به نفع راوی و اینکه یک جاهایی یکهو ادبیاتش دچار تحول می شود را قبول دارم و درست یادم نیست موقع نوشتنش تعمدی داشتم یا نه. ولی اساسا معتقد به استفاده از واژه ها و ترکیب های مستعمل شده نیستم و این شاید با هول بودن راوی ترکیب شده و حاصلش را دیدید.

بحث خوب دیگری که مطرح کردید بحث مکمل نبودن رامین است. حرف بسیار درستی زدید ولی به نظرم این سیاهی لشکر بودنش اساسا کارکرد شخصیتش در داستان را می سازد. یعنی به نوعی مورد ظلم قرار گرفتن و تاوان دوست داشتن کسی را دادن و به تبع آن تحمل درگیری های شخصی همسرش. و همین مورد داستان را از دادن بیانیه ها و تصاویر کلیشه ای فمینیستی( به گونه ای که ما ایرانیان می شناسیم) مبرا می کند
هرچند فمینیست معنای گسترده تری دارد و از انجایی که فضای داستان یک فضای زنانه است و مسیر پذیرشی زنانه و درد و رنجی لطیف را طی می کند می تواند فمینیستی سیال باشد.

ممنونم از شما
خوش حالم از نظر مساعدتان درباره ی داستان
بر قرار باشید و سلامت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.