نیمه ی دیگرِ واقعه

نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد. این واقعه دقیقا زمانی رخ داد که من اینجا در حال پس و پیش کردن کلمات بودم تا به جمله ی قلنبه ای برسم که حجمِ احتمالا دلتنگی ام را از توی نامه برساند به فرهاد. برایم هیجان زا است (عجیب است که هنوز حس های انسانی ام کار می کنند) که همزمان با من در آن لحظه، یکی توی ناسا پروژه ی جدید تعمیر هابل را کلید زد و دیگری آن سر دنیا خواب ماند و به اخرین جلسه تحلیل اثار تارکوفسکی در مدرسه ی سینمایی فرانسه نرسید. یکی هم همان وقت توی دستشوییِ یک هتل از کشیدن دستمال کاغذی رولی توالت خوشش آمد. یا یکی دیگر برافروخته از هتاکی در یک جر و بحث داغ با غضب سر گرداند و خیلی ساده و بی موقع از دیدن جوانه ی سر کاکتوسش ذوق زده شد. یا همزمان با همه ی اینها سیاستمداری پایش را انداخت روی آن یکی تا راه های تازه ی چزاندن مردم راحت تر به ذهنش برسند.
این جملات را دارم توی همان دفترچه ای که اخرین لحظه روی پایم بود می نویسم. نوری نیست ولی لغزش قلم روی کاغذ را حس می کنم و سعی می کنم تصور کنم که دارم در یک خط راست و روی سفید مانده های کاغذ می نویسم. علت اصرارم بر نوشتن در این بلبشو را هم نمی دانم. شاید برایم جذاب است فکر کنم که نسل بعد از ما که نمیدانم چرا توی ذهنم شاخک دارند و خیلی خیلی مهربانند(دقیقا همین واژه ی مهربان. یعنی همان هایی که حاضرند توی اتوبوس جایشان را بدهند به بقیه و ایضا وقتی می خوری بهشان قبل از اینکه بگویی ببخشید لبخندشان کش امده) برایشان مهم است دفترچه ی ما نسل انقراضی ها را بردارند و بخوانند. آن هم دفترچه ی من. می شود گفت یک جورهایی تقصیر من بود. پس من موجودِ قابل توجهی هستم.اصلا باید همه ی تاریخ و کشفیات و فرضیات بشر را بریزند دور و نوشته های درهم مرا ترجمه کنند.
خب من مادر خوبی هستم. یعنی بچه دوست ندارم. ولی بچه ی خودم را باید دوست می داشتم. من هم به بچه ام یاد داده ام که به چیزهای جیز دست نزند. اما خب مادر های خوب هم گاهی حواسشان می پرد دیگر . پس فکر می کنم سرزنش کردن من (به هر شکل و گونه ای) بی انصافی است.اتفاقا هر وقت به زندگی ام فکر می کنم دلم برای خودم می سوزد.منی که علیرغم اصرار مازوخیسمیک برحفظ خیالِ بلندپروازی هایم، رضایت داده بودم به یک زندگی معمولی .اوایلش اینجوری نبود. در عوالم بچگی هزار فکر و خیال می کنی و اصلا هم نشدن و ظرفیت و تنبلی حالیت نیست. فکر می کنی هر خیالی که به ذهنت برسد به طرفة العینی انجام می شود. همین است که میخوری و می خوابی و بازی می کنی و مطمئنی که بالاخره یک روزی که وقتش شد، یک روزی که حوصله اش را داشتی، به همه ی ارزو هایت می رسی. اما بعدش که هی گنده و گنده تر شدی می بینی که به کم و کمتر رضایت داده ای و اصلا شده ای نسخه ی الزایمریِ آن وقت هایت.
مادر برای بار چندم گوشم را پیچاند که به حلزون های بند انگشتی توی باغچه کاری نداشته باشم و بنشینم سر درس و مشقم. گفتم این درس و مشق ها حوصله ام را سر می برند.اینها چه ربطی به فضا دارند؟ بگذار حلزونم را بگیرم. گفت چطور حوصله ی دختر منیره که همه ی نمره هایش بیست است سر نمی رود؟ همه همین ها را می خوانند و می شوند فضانورد. تو ذاتت تنبل است.
گفتم عوضش دختره منیره بلد نیست حلزون بگیرد. مادر عصبی شد. دلش از آن بیست های خوشگل، که معلم توی دلِ سیب و گلابی می کشید، می خواست.اما تمام نشد. امیدهای مادر تا هجده سالگی با من بود. حالا جای خیالِ بی خیالی کودکی، می رفتم یک گوشه و خجالتم را می کشیدم. چپ و راست. از مادرم از حرص خوردن هایش. از کسانی که خرجم را می دادند. مادر گفت کنکور فیزیک قبول شو. همین دانشگاهی که دخترمنیره قبول شد. باید قبول شوی که کار پیدا کنی.که خانوم شوی. زیر لب گفتم که ادم شوم...

مادر لب گزید و روزنامه را انداخت کنار: ذلیل مرده تو که باز هیچی قبول نشدی. لبم را گاز گرفتم. لج نکرده بودم. خوانده بودم آن حروف تایپ شده توی کتاب و جزوه ها را. اما خب لابد سوال ها را از جزوه هایی دراورده بودند که دختر منیره یواشکی به در و همسایه ها می فروخت. مادر از ترس اینده ی من( که زیادی به نظرش بی بخار می امد) یک شب خیلی بی مقدمه و ترسناک پیش پدر زار زد. تیر خلاص بود و یک هشدار برای *حواست را جمعِ دخترت کن* . این شد که پدر هنوز گرد خستگی از تن نتکانده زیر لبی گفت: هرکاری لازمه انجام می دیم. مادر خندید و النگو هایش صدا کرد. این یعنی باید نیمچه زندگی ام را که خوب هم مزه مزه اش نکرده بودم می چپاندم توی یک چمدان و می زدم به چاک. مادر میگفت: بالاخره برای فرنگ رفته ها عزت و احترام بیشتر است. برگردی همینجا معلم می شوی . استاد دانشگاه می شوی. رفتم فرنگ، با اینکه قید فضا و آسمان و کشف را زده بودم. خورده بود توی ذوقم که فیزیک حالیم نمی شود. این سر دنیا و آن سر دنیا هم نداشت.همه جا یک مدل فیزیک داشتند.

وقایعِ پرشورِ فرنگ رفتن من احتمالا خلاصه می شود توی همان سرک کشیدن های شبانه به یک رستوران. شستن و خشک کردن ظرف های مانده. دلیلی برای آنجا رفتن نبود. دل خوش کرده بودم به یک نیمچه حس استقلال( از نوع گور بابای فکر و پول بقیه). خب یک مدل جوگیریِ بی اعتبار بود. جو که مرا می گرفت خودم را از بالای برج دوقلوی ابوظبی پایین پرت نمی کردم. نهایتش می شد همین.(سعی کردم به خودم فشار بیاورم و یک واقعه ی درست و حسابی بنویسم و پیاز داغش را هم زیاد کنم اما خب چیزی پیدا نکردم. حالا هم که دنیا تمام شده، دلم نمی خواهد باز دروغ بگویم)

روز آخرِ دانشگاه، سر بالا گرفتم و سینه سپر کردم و رفتم که فرم های انصراف را پر کنم(فرم های مربوط به تو رو خدا رهایم کنید و بگذارید بروم پیِ کارم). همانجا آقایی را دیدم که گیج و منگ توی راهرو می چرخید و به ساعتش نگاه می کرد. از کنارش که رد شدم انقدر نگاهش مات بود که یک لحظه فکر کردم منتظر من بوده و من هم با یک حواس پرتی محض به قرارِ با او دیر رسیده ام. هفته های بعد از آن جریان با تلفن های خرخریِ از فرنگ به وطن از مادر پرسیدم: عشق دقیقا چجوری است؟
گفت چی؟
گفتم کدام دونفری امکان برقراری عشق بینشان هست؟
گفت لیلی و مجنون را می گویی؟
پرسیدم: مال آنها خیلی حاد بوده نه؟
گفت زیادی سرت توی شعر و رمان بوده. درست را می خوانی؟
دروغ گفتم. به دروغ گفتن افتاده بودم برای خلاصی. برای خریدن وقت به قصد هدر دادنش.آخرش رفتم دانشکده ی هنرهای دراماتیک. محقق اثار شکسپیر از رومئو و ژولیت برایم گفت:
همه عاشق می شوند. طبیعی است. هیجان دارد. خوش می گذرد. اگر دم دستت بود دل ببند.
گفتم دلم نمی خواهد خنجر برود توی شکمم و از آن طرف بزند بیرون.
گفت اغلب کارشان به آنجا نمی رسد.
سعی کردم به حرفش اعتماد کنم. اما موهای نارنجی و کک و مک و عینک صورتی اش یک جوری به آدم القا می کرد:به حرفم گوش نده!
دیگر به چهره اش نگاه نکردم.
این شد که چند ساعت بعدش فرهاد را توی ماشینش بوسیدم. در حالی که کمربند ها خفتمان کرده بود و بهم نمی رسیدیم. اصلا صحنه ی خاطره انگیزی نبود. اما به خودم گفتم عشق همین است دیگر. چه انتظاری داری؟ هنوز منتظر حلول معجزه ای؟ اینهمه خورد توی ذوقت بس نبود؟ اما ظاهرا بس نبود. چون یک روزِ افتابی که خیلی راضی و خوش حال از وقوعِ حادثه ی عشق، پشت میز یک رستوران ساحلی لم داده بودم و منتظر بودم فرهاد برگردد، یک آن خشکم زدم. عینک افتابی را دادم بالا و خوب نگاه کردم. شستم خبردار شد که فرهاد همانی نیست که باید می بود. یعنی آن مردی که آنجور کج و کوله و شاکی از افتاب با دولیوان ابمیوه به سمتم می امد شبیه مرد سوار بر اتول های توی ذهنم نبود. سعی کردم راست بنشینم و لبخند بزنم. گفتم الان است که او هم فکر مشابهی راجع به من بکند. اصلا یک لحظه از ذهنم گذشت تا نرسیده پا بگذارم به فرار. اما همانجا لمیدم و در حال لبخند زدن به او، ابمیوه هورت کشیدم. اخر نمی شد کاری اش کرد. همین نیم ساعت پیش اش حلقه ای را که با کلی کرنش و تعظیم تقدیمم کرده بود پذیرفته بودم.
مادر گوشی را داد به پدر:
تمام نشد این درس خواندنت؟ بیا مادرت روز شب بهانه ات را میگیرد. این...
حرفش را نگفت ولی احتمالش این بود که قرض ها کمرمان را شکست. مجبور شدم بگویم که شوهر پیدا کرده ام و نمی دانم چرا اما می خواهم بااو ازدواج کنم: خیالتان تخت مسلمان است و دخترتان را گرفتار شرک و بت پرستی نمی کند (یک زمانی برایم مهم بود که بت چیست و پرستش کدام است اما بعدش ...یادم نیست چی شد...احتمالا به خودم گفتم هرجا درماندی به همه چیز شک کن و خلاص). مادر راضی شد به ندیده نشناخته مزدوج شدن ما. گفتم علوم سیاسی و اقتصاد خوانده. حالیش می شود دنیا چه خبر است. همین خیال مادر را راحت کرد. یکی که بیشتر از من و خودش و ما می فهمید گزینه ی مناسبی بود.کسی که می توانستیم در کنار وسعت عقل و شعورش به زندگی معمولی خودمان برسیم و خیالمان راحت باشد که اگر توی دنیا خبری شد او که حالیش می شود درست و غلطمان را تشخیص می دهد.

فرهاد گفت: برگردیم. این خزعبلات توی ذهنم در یک کشور در حال توسعه بیشتر جواب می دهد.نه اینجا که همه چیز امتحانش را پس داده.
توی هواپیما حس اینکه دست از پا درازتر بر میگشتم مثل یک خوره ی گناه الود اویزانم بود. تنبلی جاری و خوشایند زندگی ام حالا در قالب توده ای متراکم و زشت جلوی چشمم را گرفته بود. همان وقت فرهاد نجاتم داد.سقلمه ای زد: اونو نگاه. سر گرداندم. یک نی نی کوچولوی تپل دنبال سر پستانکش دهن می چرخاند. شیرینی یک خواب خزید زیر پوستم. توده ی فشرده یادم رفت و فضانورد نشدن اخرین چیزی هم نبود که بهش فکر می کردم . گفتم فرهاد رسیدیم صدایم بزن. تا انجا می خوابم.
بی مقدمه بگویم، شکمم هی امد بالا و بالاتر.مثل یک توده ی متورمِ دردناک.اوایلش فکر می کردم آنقدر ادم خوب و عزیزی شده ام که وقتی با این توده ی متورم راه بیفتم همینجور نور و عطر و سفیدی متساعد می کنم. تا آن شب. روی کاناپه کنار فرهاد نشسته بودم. یک چیزی لگد پراند. تند گفتم: آخ. فرهاد پرسید چی شد؟ گفتم: لگد زد. سرش را برگرداند و دوباره خیره ی صحنه ی حساس فیلم شد و من هم یک مشت تخمه ی دیگر برداشتم.لگد پراندن های بعد از آن تاریخ را دیگر یادم نیست.توهم خود مقدس پنداری ام هم بی سر و صدا خوابید.
چند وقت بعد از زاییدن بچه(توی بیمارستان پرسیدم نمی شود من به جای زاییدن، دفع یا هضم یا غیبش کنم؟ گفتند نخیر جیغ بکش. همه میزایند. بلندتر...با این جیغ ها نمی شود) مادر مرد. نمی دانستم باید چکار کنم. تنها چیزی که یادم نبود این بود که باید غسل و کفن و دفنش کنیم. پدر یاداوری کرد و من خیالِ قایم کردنش توی کمد خانه را فراموش کردم. مادر نبود و دیگر نمی شد در نبود فرهاد زنگ بزند و از شوهر دختر منیره بگوید که هم رشته ی شوهر من است و خیلی پول دربیار است و من بگویم تلفن قطع و وصل می شود . کاری نداری؟ و مادر همیشه یادش بماند کجای حرف هایش نصفه مانده و من از کدام جمله به بعد درست و حسابی شیرفهم نشده ام.
از فرط ناراحتی و مادر نداشتن، بچه ای را که برایم زایانده بودند زدم زیر بغلم و خودم را رساندم به پارک سر کوچه .همین دفترچه ای را که الان دارم تویش می نویسم گذاشتم روی پایم و گفتم برای فرهاد که رفته بود پی کار بگردد بنویسم که دلتنگش هستم. و همان وقت تعجب کردم از اینکه چطور دارم برای کسی که عمیقا دوستش ندارم می نویسم که دارم. بعد یادم امد برایم عادی شده و اصلا اتفاق بدی نیست و نباید بترسم.بچه نق و نوق کرد. گذاشتمش پایین.برامدگی پوشک از شلوارکش پیدا بود. تاتی کرد. دو قدم اولش را یادم مانده و بقیه اش را نه. سرم را که بالا گرفتم، دیدم با تاتی هایی که من ندیده ام رسیده آن سر پارک و خم شده روی زمین. گفتم الان است که اشغالی چیزی بگذارد دهانش. اما همانجا در حالی که او خم شده بود و برامدگی پوشکش به سمت من بود، غافلگیر شدم. یک مدل غافلگیری بدموقع که کاری هم از دستت ساخته نیست و مجبوری بهش تن بدهی.همان شد. یک جریانی از کار افتاد. مثل بلعیده شدن توی شکم نهنگ . برفکی شدن تلویزیون و پریدن بی موقع فیوز. و بعد ظلمات و سکوت.سردی و گرمی و دمایی نیست. خوشی و غم هم. و من در همان نبودن نشسته ام و اینهارا خط خطی می کنم.مثل دیدن یک فیلم بی صدا یا صدای بدون تصویر. احتمالا سیمی چیزی را دستکاری کرده . سیمکشی دنیا از جایی زده بوده بیرون. بگذارید از نسل بشر عذر خواهی نکنم .می خواهم نسل شاخکدار فکر کنند اقدام شجاعانه ای بود برای رهایی. نمی دانم شاید دختر منیره خانوم که فیزیک خوانده بتواند یک فکری بکند.البته بد هم نشد .با اینکه من گند زدم به تمام تئوری های هیجان انگیز پایان دنیا اما خب اینها به خون و خونریزی و باز شدن دهان زمین می ارزید. خیلی شیک و تمیز بود.فقط الان، در شکمِ نبودن، کمی احساس غریبگی می کنم . یعنی نمی دانم این چیزی که من رویش نشسته ام تا کی همینجوری می ماند. اصلا اگر از جایم تکان بخورم و دو قدم بروم جلوتر ممکن است پرت شوم توی دره ای چیزی؟. البته احتمالا دیگر درد و مرگ نباید حالیم بشود.مثل الان که کم کم دارد یادم می رود به چه زبانی می نویسم. می ترسم جای حروف الفبا نقاشی های شرم اور کشیده باشم. بهتر بود همان وقت میدویدم سمت بچه و از روی زمین بلندش می کردم . البته بچه است دیگر. این چیزها پیش می اید.فقط اینکه اگر برق ها دوباره وصل شوند و جریان ها به کار بیفتند چه؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

متین یحیی زاده ,ابوالفضل مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,همایون طراح , زینب ارونی , یوسف جمالی(م.اسفند) ,مجتبی صمدیار ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (2/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/8/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/8/1397),فاطمه سادات حيدري (3/8/1397),همایون طراح (5/8/1397),همراز محمدی (6/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/8/1397),مجتبی صمدیار (8/8/1397), زینب ارونی (20/8/1397),

نقطه نظرات

نام: negin   ارسال در چهار شنبه 2 آبان 1397 - 12:07

dastan o kheili kheili doosesh dashtam. merc


@negin توسط شیدا محجوب Members  ارسال در چهار شنبه 2 آبان 1397 - 15:06

نمایش مشخصات شیدا محجوب سلام نگین جانم.
ممنونم از لطفت
امیدوارم تو و گروه خوبت همچنان روی صحنه باشید و بدرخشید

عزیزی@};-


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 آبان 1397 - 09:37

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) آفرین.
یکی پروژه ای جدید کلید زد، یکی خواب ماند ،جا ماند.
با همین نگاه موفق می شوید.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در پنجشنبه 3 آبان 1397 - 18:25

نمایش مشخصات شیدا محجوب جناب جمالی، سلام.

ممنونم از اینکه اینجا بودید و نظرتان را برایم درج کردید.

برقرار باشید و موفق@};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 آبان 1397 - 21:48

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی از سبک رئالیسم جادویی و سورئال
با صداقت بریم جلو ...
واقعا کار خوب و عالی هست منتظر کار های بعدی هستیم
@};- @};- @};-


@ابوالفضل مولوی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 6 آبان 1397 - 23:00

نمایش مشخصات شیدا محجوب جناب مولوی، سلام.
از اشنایی با شما خرسندم.
ممنونم که اینجا بودید و لطفتان و نگاهتان را برای من و داستان ثبت کردید...

امید که اگر فرصتی بود و بعدی ها ثبت شد باز مهمان ما باشید...



@};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 آبان 1397 - 19:31



ما که از زمانه رنجیده ایم
و جوانی را به پیری باخته ایم
آخر دنیا برای ما یک پارتی است...


سلام و عرض و ادب!


@متین یحیی زاده توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 19:32

نمایش مشخصات شیدا محجوب گیرم همه جای جهان جهنم

گیرم دست‌های زمین

بی بذر و

بی‌خنده

گیرم چنته زمان

بی عشق و

بی «هر چه تو می‌گویی» اصلاً

کافی بود کمی

فقط کمی

پنجره را باز کنی

زندگی

از پنجره‌های بسته رد نمی‌شود

مهدیه لطیفی



سلام و سپاس متین جان@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.