طناب

#طناب

حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش را از شدت ناراحتی شکسته بود،حس می کردم همه چیز را در یک ثانیه از دست داده و برایش پایان دنیاست، غم در چهره اش بیداد می کرد، بعد از چند ثانیه اشک از چشم هایش جاری شد. دوست داشتم بروم و دلداری اش بدهم، اما می دانستم حرف های من در او بی تأثیر است ، به هر حال چون او دیگر مرده بود.چند دقیقه ای گذشت، در همین حس و حال بودیم که زنگ در به صدا در آمد، مادرم با عصبانیت گفت:«بچه، برو درو باز کن»
و بعد در حالیکه انگشتش را به سمت من تکان می داد گفت:«اگه اون بود، درو به روش ببند. اگه درو نبندی شریک جرمی»
سرم را به نشانه تأیید حرف هایش تکان دادم، در را باز کردم، خواهرم و خواهرزاده ی کوچکم بودند که خواهرزاده ام با چهره ی مظلومی داشت مرا نگاه می کرد، آنقدر مظلوم که آدم دوست داشت تا ساعت ها برایش گریه کند، آرام در را بستم اما آن را قفل نکردم، خواهرم را در آغوش کشیدم و او را بوسیدم و سپس خواهرزاده ی کوچم را، اشک در چشم های خواهرم حلقه زد با صدای بغض کرده و آرامی گفت:«داداشی»
دستش را گرفتم و گفتم:«جون داداش»
با صدایی آرام تر از قبل گفت:«مامان کجاست!؟»
من هم با صدای آرامی به او گفتم:« رو بهار خواب نشسته، هم خیلی ناراحته و هم خیلی عصبیه»
او لبخند تلخی زد و دست در دست خواهرزاده ام وارد حیاط شد. چون می دانستم آشوب بزرگی خواهد شد، من هم سریع وارد خانه شدم و با فاصله ی نسبتاً کمی از خواهرم ایستادم. مادرم با دیدن خواهرم انگار قلبش آتش گرفت و در حالیکه داشت سریع به سمت خواهرم می آمد گفت:«چجوری دلت اومد بی رحم!؟»
سپس با صدایی بلندتر از قبل گفت:«چرا این کارو کردی!؟»
خواهرم آرام، نوک دستش را روی صورت خودش گذاشت و گفت:« اِ وا، چرا همچین می کنی مامان!؟»
در این بین ذهنم رفت به دوران بچگی ام:« زمانی که تقریباً هم سن و سال خواهرزاده ام بودم، ظهرهنگام، وقتی مادرم خواب بود، به سمت رودخانه ی نزدیک خانه یمان می رفتم، رودخانه ای که کمی بالاتر از آن کشتزار هایی قرار داشتند و وسط کشتزار ها جاده ای خاکی و کنارش جوی آب نسبتاً عمیقی که برای رفتن به رودخانه باید از این جاده عبور می کردیم، چون آب آنجا هم خیلی عمیق بود و هم حضرات عملی و لات زیر صخره های رسی حضور مبارک داشتند، مادرم می ترسید و نمی گذاشت به آنجا پا بگذارم؛ اما من آنقدر با خروش و وسعت و زیبایی رودخانه خو گرفته بودم که گوشم به این حرف ها بدهکار نبود، یک بار شش بار متوالی به سمت رودخانه رفتم،اما هر دفعه مادرم ماهی هایی را که صید کرده بودم پرت می کرد و مرا با حرف های محبت آمیز بر می گرداند، برای بار هفتم، مادرم دست و پایم را بست، در خروجی خانه را قفل کرد و خودش هم جلوی در خوابید، من با تیغی که در جیبم بود و در ساحل پیدا کرده بودم، طناب را پاره کردم و سریع از لای میله های پنجره فرار کردم، در حالیکه داشتم می دویدم و فاصله ی نسبتاً کمی از خانه داشتم، نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم مادرم طناب محکم و بزرگی را در دست گرفته، در حالیکه دارد انگشتش را به نشانه ی تهدید کردن گاز می گیرد، به دنبالم دارد می دود و خواهرم هم به دنبال اوست، سرعتم را بیشتر کردم و هرچه در توان داشتم زدم، اما هر لحظه مادرم به من نزدیک تر می شد و من هرچقدر می دویدم بی فایده بود، تا اینکه در نهایت مرا به چنگ آورد، طنابش را دور گردنم انداخت، سرم در جوی آب کرد و پایش را روی گردنم گذاشت، نمی دانستم دستم را روی گردنم بگیرم؟ روی طناب ؟یا پای مادرم را بگیرم؟یا سرم را بلند کنم تا آب توی حلقم نرود؟..هرچه هم دست و پا می زدم بی فایده بود، بی شک اگر آن لحظه خواهرم نبود و برای نجات دادنم دست و پا نمی زد، در همان لحظه پر گشوده بودم»
در این فکر بودم که با صدای حاکی از خشمِ مادرم از فکر پریدم، او در حالیکه دست خواهرم را گرفته بود، دست دیگرش را تکان می داد و می گفت:« بار آخرت باشه که نوه ی عزیزمو می زنی»
خواهرم بهت زده گفت:« مامان پس خودت چرا وقتی داداشم بچه بود رو کتک می زدی!؟»
مادرم چشم غره ای کرد و ادامه داد:« داداشت که خود شیطون بود، ولی نوه ی عزیزم نه، چجوری دلت میاد بچه به این مظلومیو کتک می زنی؟»
من هم از رفتار مادرم متعجب شده بودم؛ اما ترجیح دادم صحبت نکنم،خواهرم بهت زده تر از قبل گفت:« خب بچم،خیلی لوسه، تا یه ذره بهش اخم می کنی میزنه زیر گریه، خیلی شیطونم هست، دیروز با مشت زده تو چشمم، هر روز صبا با دوستاش میره خاک بازی، شب با لباسای خاکی برمی گرده و.. »
مادرم حرفش را برید و خواهرزاده ام را در آغوش کشید و بوسید، سپس با لبخندی گفت:«من کاری به این حرفا ندارم، وای به حالت

اگه دفعه ی دیگه حتی بهش اخم کنی..اونموقع دیگه برام مردی»
سپس بوسه ای دیگر بر پیشانی خواهرزاده ام زد و به او گفت:«عزیز دلم، الان به داییت می گم ببرت لب رودخونه»


#مصطفے_باقرزاده
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نیما فریبرزی ,بهمن نوروززاده ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مصطفی باقرزاده (7/6/1397),نیما فریبرزی (7/6/1397),مینا رسولی (8/6/1397),مجتبی صمدیار (10/6/1397),مبینا صادقی (11/6/1397),مجتبی صمدیار (13/6/1397),زهرابادره (آنا) (18/6/1397),نگین پارسا (20/6/1397),مهشید سلیمی نبی (25/6/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 شهريور 1397 - 07:11

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام جناب باقرزاده
ورودتان را به جمع نویسندگان داستانک تبریک می گویم.
با اینکه اولین داستانی است که ارسال کردید ولی بسیار عالی و شیواست.
بخوبی مشخص است که سالهاست می نویسید و خیلی ظرافت هایی زیادی داخل داستانتان بود.
از نظر علایم ویرایشی حتی لغت بهارخواب را هم بخوبی استفاده کرده بودین.
فقط نکته این که ابهام و ایجاد حس تعلیق در داستان بسیار خوب و بجا است اما تا حدی که خواننده را گیج نکند و تبدیل به ابهام لاینحل نشود اگر از این حد بیشتر شود چون خواننده داستان، گیج می شود داستان را ادامه نخواهد داد و این با فلسفه داستان هم تغاییر دارد. فلسفه داستان ساده نویسی و شیوا نویسی است.
اما باز هم میگم داستانتون بسیار عالی بود.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مصطفی باقرزاده Members  ارسال در یکشنبه 18 شهريور 1397 - 08:56

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده درود‌.‌.ممنونم که خوندین..سپاس ها..خوشحال شدم که بنده رو نقد کردین..اما بنده پنج ماهه داستان می نویسم، داستان به صورت مجازی اشتراک نزاشتم، اما دارم به چاپ می رسونم...که سه کتابن، اولینش یه مجموعه داستان کوتاهم اسمش « لطفاً...» تو نشر « ایجاز» تهران قراره چاپ بشه و دومیش« اکنون...» تو نشر آنیما و سومی که رمانیه قرار تو نشر نیماژ یا افق چاپ بشه..بازم از لطف شما سپاس گزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 شهريور 1397 - 14:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان بسیارزیبایی بود
غافلگیری جالبی داشت ، مادر بزرگی که به خاطر نوه اش خیلی ناراحت بود .
سوژه تان جالب و عاطفی بود ، لذت بردم ،
موفق و موید باشید ان شالله



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.