پنجره مشرف به مردمک


به نام خدا

#داستان_کوتاه_کوتاه



نورهای سرخ و زرد از لا به لای پرده حریری و سفید رنگ خونه قدیمی و با تجربه ایی که درپشت خودشون پنجره های مشبک رنگی قایم کرده بودن، بیرون می پرید و می افتاد روی قالی دستباف ترنج مادربزگ...

بوی سرمای زمستون که هنوز نرسیده بود و چای که با ذغال جوش آورده بود، از یک طبقه پایین تر به مشام می رسید...

تحریک کننده بود و من رو اغفال می کرد که از رختخوابم بلندشم...

عبادتگاه من رختخوابم بود و بالشتم مهرم و خوابم هم نماز...

و این رو همیشه مامان بزرگ به من نسبت میداد که تو وقتی میای خونه ما، آسایشگاه رو با اینجا اشتباه میگیری پدر آمرزیده...

خلاصه از خانقاهم دل کندم و بعد از چند نفس عمیق و بازی دستام توی نور و سوزش آفتاب رفتم پایین و دیدم نه خبری از مادربزرگ و صداش هست،

نه چای ذغالی و خونه همیشه مرتب و اون آیینه شمعدون های نقره...

دستمال های گل دار سفید سر طاقچه ها کثیف و چرک شده بودن...

داشتم فکر می کردم و اسباب خونه رو با تعجب تمام ورانداز می کردم که من خوابم یا هوشیار!!!!

که صدای مهتاب رو شنیدم

خواهرم...

_گفت:سپهر!!؟؟

_اونجایی!!؟؟بیا میخوایم بریم.

_چرا اینقدر خاکی شدی؟

روی زمین خوابیدی یا به جایی تکیه دادی؟

که دنیا بود که روی سرم تا آخرین ذرش فرو ریخت.

به خودم اومدم و فهمیدم که تمام این داستان یک خیال پردازی و وهن بیشتر نبوده تا الان.

خیلی وقته که خونه خاک خورده.

سریع راه پله ها رو بالا رفتم و رسیدم به طبقه دوم.

دیدم خبری از رختخواب نیست.

سماع گرد و غبار در تلالو خورشید دیگر ذوقی نداشت.

خودم رو تکوندم و بی حوصله اومدم پایین.

وقتی در رو بستیم و از خونه اومدیم بیرون باز نمای خونه و درخت انگور کهنسالش رو نگاه کردم.

دست به دیوار های آجری نمای دیوار حیاط از بیرون کوچه کشیدم و سوار ماشین شدیم و به راه خونه برگشتیم.

تمام طول مسیر فکرم درگیر بود.

نمی خواستم از خواب بیام بیرون.

خواب تنها ویژگی خوب این زندگی بود.

هر چی رو که از دست دادی دوباره تو بغلش می گیریشون.

از خونه باغ مادربزرگ اینا خیلی دور شدیم.

در طول کل مسیر هیچی حرف نزدم.

خسته شده بودم از این یک بام و صد هوا بودن.

خواستم دوباره بخوابم...

خواب ببینم...

شاید آروم بشم...

بهترین ممکن بود...

معطل نکردم و چشمام رو بستم.

وقتی باز کردم دوباره خودم رو مقابل پنجره های رنگی دیدم.

ایندفعه رو می دونستم خوابم

ولی نمی خواستم کسی بیدارم کنه.

به حالت دعا جلوی پنجره مشبک هفت رنگ نشستم و چشمام رو بستم.

دیدم دارم از زمین جدا میشم که از خواب پریدم.

مدتی از اون اتفاق گذشت.

تا به خودم یاد دادم.

هر زمان بدون اینکه صوفی باشی خواستی سفر کنی خواب ببین.

حتی اگه چشمات رو ازت گرفته باشن.

پایان.

#نیما

#سورئالیسم



11:07 جمعه 1397/7/27
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (30/10/1397),نیما فریبرزی (1/11/1397),شیدا محجوب (2/11/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.