جشن_شهریور_پاییزی

داستان کوتاه...

دوم شهریور بود...
ساعت 19:07 دقیقه...
یک عصر نیمه تابستانیه نیمه پوسیده...
با کمی چاشنیه دل مردگی و عصاره پاییز زرد رنگ حزن آلود...
صدای مرغای آسمان و پرندگان همسایه ها ،چرت عصرانه جیرجیرک های شب زنده دار را پاره کرده بود...
صدای رفت و آمد پر سر و صدای ماشین هاای اتوبان ،گاز دادن موتوری های خیابان و گاهی شعری که مادر از یک طبقه پایین تر زمزمه می کرد با کمی مزه سکوت در برخی از این ساعات دلتنگی به مشام گوش هایم می رسیدند...
دختر بچه همسایه داد می زند...
روزگار داشت کمی دیر و شهریوری می گذشت....
و من در این بساط دلتنگی های این قرن سنگ و سیاهی ،در خانه طبق رسم همیشه این روزها با دل خودم به تنهایی خلوت کرده بودم....
و به دنبال مینیمال هایی ماورایی برای رفع طاعونه دلتنگی می گشتم....
ولی من نه شاعر بودم که خستگی عمری زندگی را به دوش قلم و پاپیروس کشم...
نه موزیسین ،که چشم هایم را بر هم نهم و بی محابا با انگشتان سردم
زلف های جو گندمی پیانو را نوازش کنم....
نه هنرپیشه، که حتی لحظاتی ،رل چارلی را در غالب یک ژانر کمیک جلوی آیینه به رخ خود و روح مرده ام بکشم...
و نه هیچ چیزی دیگر.........
من نه هیچ چیزی یا کسی نبودم....
مشکل از آنجا بود که فقط خودم بود...
با خودم هرگز بر سر دنیاا کنار نمی آمدم...

هنوز شهریور بود....
به ساعت 19:47 دقیقه و 50 ثانیه....
اینبار ثانیه ها مهم نبودند...بلکه پایانشان مهم بود....
سرم را در همان جایی که نشسته بودم به راست چرخاندم و ماه نیمه کامل و نیمه عریان را دیدم....
هوا فقط کمی روشن بود.....
داشت خودش را برای هزار و یک شبه هر شب به روایت ماه آماده می کرد..
از دوباره به ماه خیره شدم...
پاسخی نداشت...
بین من و ماه چند لحظه ایی به سکوت گذشت....
و باز هم این شهریوری پاییزی ادامه داشت.....
موسیقی غمگین و الوهیه عمر اکرم داشت مرا به سمت ماه می کشاند...
و همچنان دلتنگی محکم و بدون تعارف میدان داری می کرد....

شب دیگر تاریک تارریک تارررریک شد.....
مااه بدون منت نور افشانی می کرد....
خسته شده بودم از این اوصااف و درماندگی ام...
رفتم به روی بالکن و پس آن به پشت بام خانه...
نفسی عمیق کشیدم...
دو دستانم را به وسعت تمام گیتی گشودم....
شب را به آغووش خود مهمانی دادم...
اشک هم مهمان ناخوانده این جشن شد....
مانده بودم..انتظار نداشتم..چه عیشی ساخت کائنات براایم....
ماه هم در بالای مجلس نشسته بود و نور به میهمانان تعارف میزد...
شب،موسیقی،سکوت و ستاره بد اقبالی من هم که روزی خوش اقبال بود دعوت بودند...
و این را هم بگویم که دلتنگی هم دعوت بود....
مگر بدون صاحب مجلس می شود؟؟؟؟!!!!
آسمان موزیک پاییزیه فریبرز لاچینی را به وسعت تمامش پلی کرد....
بزمی شده بود...دیدنی و تمااشایی....شور انگیز و شهر آشوب...
من در میاان همگاان می رقصیدم....
خرده صوفی شده بودم و در این کیف، سماع را به تمام و کمال در زیر طاق بستان
سیاه رنگه گند کبود عرضه می کردم...
چرخیدم....چرخیدم....چرخییییییدم.......
اشک به عرق و لبخند که از راه تازه رسیده بودند و بر پیشانی و لبم نشستند
خوش آمد گفت...
و از حرکتم باز نایستادم و دچار حالی بودم که گویا عارفی به خدا رسیده است...

پس از آن همه شور و طرب و پالایش روح و نفس ،در جاایم ایستاادم...
به پایکوبی خاتمه دادم....
چشم را باز کردم و دیدم میمهانی تمام شده....
لرزیدم....دو بازویم را محکم فشردم...
همه به خانه هایشان رفته بودند...
ولی نتوانستم دل از دلتنگی بکشم شاید...
شایدم او نتوانسته دل از صاحبش بکند...

دلتنگی زیاد ایندفعه بی طاقتی نکرد...
گمانم به خواب رفته بود...
بیدارش نکردم...خواب برای این بچه خوب بود...
تا اینکه بتواند بزرگ شود و کمتر شلنگ تخته بیاندازد...
حداقل بزرگ شود..با من به صلاح رود....مماشات کند....
و یا حداقل برای آرامش من خودش را به خوااب بزند...
آهی کشیدم...
دیگر خیلی دیر وقت بود...
نگاه به آسمان کردم...
بزرگترین لبخند خود را به گیتی نشان دادم...
و بوسه ایی را نیز به سپاس از قدردانی این میهمانی،سیر و سلوک در خود و خداٌیم و خواباندن دلتنگی ام در این ساعات تلخ جمعه فرستام....

از میعاد گاهم که دگر پشت بام بود به پایین آمدم...
تن و پوستم را مزین به آب نطلبیده ایی برای وضو کردم...
و دو رکعت نماز شکر به پاس این آرامش و آموزش ادا کردم...
پس از پایان نماز دلتنگی دیگر بیدار نشد....
شاید به کما رفته باشد...
امید است روزی بیاید که دلم برای دلتنگی دلتنگ بشود...
نمازم تمام شده.....اما هنوز به پای سجاده بودم...

سجده ستاش آمیز آخر را رفتم و روی به معبودم خواندم:

_"سپاس ،خداوندی را سزاست،که بر خاکستر، بذر گندم می نشاند..."
_"خویش را همچون ابراهیم از آتش به گلستان سوق میدهد..."
و در جمله اخر بر سجده گفتم:
"و ثنا نزد پروردگاریست که شهریور پاییزی
را
بهااری اردیبهشتی می گمارد..."

پایان

به قلم:نیما فریبرزی
1397/6/2 20:36
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,مبینا صادقی ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مبینا صادقی (3/6/1397),نیما فریبرزی (3/6/1397),نگین پارسا (4/6/1397),مهشید سلیمی نبی (4/6/1397),همراز محمدی (4/6/1397),زهرابادره (آنا) (4/6/1397),مینا رسولی (4/6/1397),زهرا میرزایی (5/6/1397),مبینا صادقی (7/6/1397),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/6/1397),

نقطه نظرات

نام: مبینا   ارسال در شنبه 3 شهريور 1397 - 22:15

باسلام و عرض خسته نباشید

داستان خوب و دل نشینی بود و همین طور تصویر سازی عالی که برای خواننده فرا هم می کرد

داستان نوشتن کار آسانیست فقط تمرکز می خواهد
ولی وقتی نویسنده متن داستان را می نویسد اولین چیزی که به ان فکر می کند این است که قرار متن داستان ادبی باشد یا عامیانه این به نویسنده بستگی دارد
خوشحال می شوم که این نکته را رعایت کنید
منتظر داستان های دیگر شما هستم


نام: negin_p00   ارسال در شنبه 3 شهريور 1397 - 00:47

عالی بود اذت بردم دوست عزیزمخصوصا توصیفات و تیکه ی اخر که خیلی به دل نشست..موفق باشید


@negin_p00 توسط نیما فریبرزی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 10:35

نمایش مشخصات نیما فریبرزی سلام..
سپاس از خوانشتان..
هر اچیز که از دل برآید....لاجرم بر دل نشیند..
متشکرم از شماا...


نام: نیما فریبرزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 10:32

نمایش مشخصات نیما فریبرزی سلام و سپاس به شما که وقت خود را خرج خواندن و انتقاد برای داستان و ادبیات بنده کردید...دروود....
کلیلات کلام شما درست است..ممنون..
اما داستان ساده و معمولی با زندگی های روزمره هرکدام از ما که در 24 ساعت اتفاق می افتد...و نثری ساده و معمولی...بدون ترس و چالش و سقوط آزاد برایم آنقدر نگارشش جالب توجه نیست..
هر چند داستان هایی مورد پسند خوانندگان نیز دارم که منتشر می کنم...
در نور و صلح باشید..


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 17:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای فریبرزی عزیز
داستان عالی و عالی
بی نقص و همه چیز مثل رشته مروارید در کنار هم چیده و لدت بخش
توصیفاتی با شکوه و زیبا
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط نیما فریبرزی Members  ارسال در دوشنبه 5 شهريور 1397 - 14:36

نمایش مشخصات نیما فریبرزی سلام به شما و ظهر بخیر دارم خدمتتان..
سپاس از این نگاه و نظر هنرمندانه و هنردوستانه شماا
امیدوارم که بردخشید و نور حاصله از هنر شما عالم گیر بشود...
در صلح و نور بااشید...
زنده باشید..@};- @};- @};-


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:21

نمایش مشخصات مینا رسولی این را هم بگویم دلتنگی هم دعوت بود
مگر بدون ضاحب مجلس می شد ....
سلام و عرض ادب جناب
متن ادبی زیبا و با تصویرسازی عالی که یک دلتنگی مضحک
اما نقس گیر را روایت میکند
و به نظر من کار هر کسی نیست این احساس را انطور که نشان میددهد به تصویر بکشد
آنقدر سخت و نفس گیر
و باید بگم شما اینکارو کردید تبریک میگم
موفق باشید


@مینا رسولی توسط نیما فریبرزی Members  ارسال در دوشنبه 5 شهريور 1397 - 14:42

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به تماشا سوگمد و به اغاز کلام...

قدردان لطف شما هستیم...
سلام به شما..روزتان خوش و خوش آیند باشد...
این کار تقدیم به شما و تمامی هنرپرورانی که هنر را برای ذات خود هنر می پسندند و می پندارند.....
هر آنچیز که از دل براید را به نگارش درآوردم و نهایت شد یک کمدی_تلخ که نظازه گر بودید....
مچکر@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.