تفاوت مهربانی در شهر روستا

با صدایی چشمانم را باز کردم چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوزی هم احساس منگی می کردم برای همین یکی از دستانم را محکم روی ساعتی که روی میز کنار تختم قرار داشت و بی خبر از دنیا خوابیده بود ، کوبیدم ولی با هم صدا قطع نشد.
به اطرافم نگاه کردم دیدم بعلله......
ای صدا ، صدای ساعت خراب من نیست بلکه صدای خروس همسایه است.
به سمت پنجره ی اتاقم راه افتادم، پنجره را باز کردم علاوه بر هوای پاکی که باعث شد تند تند نفس بکشم چشمانم نیز به منظره ی روبه رو افتاد منظره روبه رو پر بود از انواع گل ها و درختان و همین باعث شده بود سرسبز و زیبا به نظر بیاید.
یاد اولین صبح خودم در شهر افتادم مثل ه8میشه با صدای زینگ زینگ ساعت چشمانم را بازمی کردم و به سمت پنجره راه می افتادم ولی همین که پنجره را باز می کردم به دلیل آلودگی هوا و کربن دی اکسید های زیادی که در هوا وجود داشت نفس در سینه ام حبس می شد و چشمم به خاطر افتادن به خیابان پر از ماشین و هوای آلوده بسته می شود.
از خاطرات گذشته بیرون می آیم ، امروز اولین روزیست که به روستا می آیم و همین طور اولین دوفعه
آماده ی پیاده روی می شوم و توی کوچه پس کوچه های روستا آرام پیاده روی می کردم
که با دیدن پیرزنی با سبدپر از میوه به سختی راه میرفت دلم برایش سوخت نزدیکش شدم وبه او گفتم
می خواهم کمکش کنم
طفلی آنقدرخوشحال شد . خودمم باور نکردم و تعجب کردم که البته بیشتر به خاطر واژه ی پسرم بود که از دهن پیرزن با مهربانی خارج می شد
ناخوآگا یاد روزی افتادم که در شهر درست یک پیرزن مانند ایشان بارسنگینی حمل می کرد
من به او گفتم که میخواهم کمکش کنم ولی او داد و هوار راه انداخت که خودم از حرفی که به او زدم پشیمان شدم
حال این پیرزن چقدر مهربان است ، خوش به حال فرزندانشان
معلم بودم و کارم تعلیم به بچه های کوچک و مشتاق بود آماده به سمتمدرسه روستا حرکت کردم اصلا متوجه رسیدن به مدرسه نشدم آنقدر که اطرافم زیبا بود
به مدرسه که رسیدم خودم را معرفی کردم، مدرش آنقدر مرا تحویل گرفت که شک کردم دارد با من حرف میزند یا با رئیس جمهور یا چیزی
ولی نه ......
او داشت با من صحبت می کرد. از اخلاقش خوشم آمد او مرا به سمت کلاس بچه ها برد.
چهره ی دانش آموزان با دیدن من همراه مدیر رنگ تعجب به خودگرفته بود . وقتی مدیر من را به عنوان معلم جدید معرفی کرد ، همه ی بچه ها خوشحال شدند و من هر لحظه گیج و گیج تر می شدم.
مدیر رفت و من را با بیست و نه نفر دانش آموزان روستایی تها گذاشت.
با دانش آموزان سلام و احوال پرسی کردم و اسمشان را پرسیدم با لهجه ی جالبی جوابم را میدادند همشان خیلی شیرین بودند .
شروع کردم به درس دادن همه ی بچه ها بدون حرف زدن با اشتیاق کامل گوش میدادند و حتی هیچ کس به اطافش کوچکترین توجهی نمیکرد
باز هم گذشته ی من در شهر . با عجله برای دیر رسیدن و ترافیک به سمت دفتر مدیر رفتم . با مدیرش احوال پرسی کردم اصلا به من توجه نمی کرد و مشغول صحبت که چع عدض کنم مشغول دعوای کلامی با طرف بود او فقط اسم و نشانی کلاس را به من گفت
حتی مثل مدیر روستایی مرا تا دم در کلاس هم همراهی نکرد.
به سمت کلاس رفتم ، با دیدن کلاس نمی انم چهره ام چه شکلی شد ، تمامی دانش آموزان حدود هفده نفر بودند و لی به اندازه تمام مردم کشور چین شلوغ می کردند .
وقتی ازشان سئوال می کردم مرا مسخره می کردند، اصلا احترام به بزرگتر را نمیدانستند چی است .
شروع کردم به دست دادن ولی آنها اصلا گوش نمیکردند ، یکی داشت با گوشی آهنگ مورد علاقه اش را گوش می کردو یکی با بغل دستی اشبه خاطر ماجرای دیروز آن هم نشستن بدون اجازه سر جای او بود بحث می کردند.
من چند ماهی در آنجا درس دادم ، اما وقتی دیدم از عهده ی کار با آن دانش آموزان بر نمی آیم ، انتقالی گرفتم و به این روستا ، روستای پر از آرامش ؛ هوای پاک،مناظر زیبا ، صدا های خوش برخورد و بچه های زرنگ
ساعت حضور در مدرسه به اتمام رسید ، بر خلاف تمامی موقع ها که در شهر درس میدادم بعد از تمام شدم کلاس پاچه ی بچه ها را می گرفتم ولی این دفعه با مهربانی و در کمال ریلکسی بهخدافظی بچه ها جواب می دادم.
از مدرسه به سمت خانه حرک کردم در عرض پانزده دقیقه دم در خانه بودم.
به کمک ذهن تحصیل کرده ام حساب کردم که در شهر حدود یک ساعت طول می کشید که من از مدرسه به خانه ام برسم ولی اینجا.....
بعد از آن همه فکر کردن به نتیجه ای رسیدم و آنکه ، مردم روستا بسیار خوش برخورد و مهربان هستند و امکان وجود آدم هایی همچون روستایی ها در شهر وجود دارد ولی منتها کم است و یا به دلیل مشکلات زیاد خوب بودن را فراموش کرده اند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (20/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 08:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
من دیروز این داستان را خواندم و متاسفانه وقت نکردم که نطر بنویسم و الان می نویسم .
داستان سعی دارد که دو تا جامعه را با هم مقایسه کند،
در اینکه مردم روستا مهربان و هنوز ماشینزم نتوانسته اثرات منفی خود را بر آنجاها اعمال کند شکی نیست .
موفق عمل کرده اید تبریک می گویم
منتطر داستان های بعدی تان می مانم
سپاس ها



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.