من فرزندپاییز

زندگی کردن من مردن تدریجی بود انچه جان کندتنم عمرحسابش کردم
من قربانی دنیاشدم.من دخترپاییز بودم اما زمستان مرابه فرزند خواندگی گرفت سردشدم_سنگ شدم اتش درونم به یکباره خاکسترشد وتوچه میدانی ازمن!!ازموهایی که به جای گیس شدن چیده شدندوتوحس نمیکنی سرمایی که تامغزاستخوانم رامیسوزاند وتولبخند میزنی به همین راحتی به زندگی من و میگویی :زمستان چه دخترزیبایی داری!این رانگو!!من مهرم فرزند پاییز فقط کمی تنهاکمی عاشقتر ازهمه _کمی تنهاترازدیوانه ی شهرواین مراطردکرد_مرامحکوم به سکوت کرد_صدایم رادارزدند و باصدای خودبجای من قصه گفتند قصه قصه ی عشق من نبود قصه ی سردگرگهابود_ودرمیان اینهمه سردی مرواریدی گرم برگونه ام نشست _این بود پایان مهر
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ابوالفضل مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,همراز محمدی ,نگین پارسا ,پرستو زارعی ,آرمیتا مولوی ,نیما فریبرزی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (5/5/1397),کامران غفوری (5/5/1397),همراز محمدی (5/5/1397),زهرابادره (آنا) (6/5/1397),نگین پارسا (6/5/1397),همایون به آیین (7/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (7/5/1397),ابوالفضل مولوی (7/5/1397),مجتبی صمدیار (8/5/1397),الهام قلی پور (8/5/1397),نادر آقازاده (8/5/1397),نادر آقازاده (10/5/1397),پرستو زارعی (11/5/1397),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),مینا رسولی (16/5/1397),نگین پارسا (23/5/1397),نگین پارسا (4/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),نگین پارسا (3/8/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 14:05

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم پارسای عزیزم
توصیفات خیلی عالی و لذتبخش
دامنه لغات فراوان
کاش با تخیل داستانش می کردید ،با چراهای بیشمار و جواب هایش ،
خالق داستانی زیبا می شدید
با آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما دوست عزیز


@زهرابادره (آنا) توسط نگین پارسا Members  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 16:54

نمایش مشخصات نگین پارسا ممنون از دیدگاه خوبتون حالا که بهش فکر میکنم حق باشماست میشه داستان زیبایی نوشت.ممنون ازاینکه وقت گذاشتید دوست عزیز...موفق و خرسندباشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 06:54

درود بر شما نگین بانو!
شعری بود که قصه داشت! غصه داشت! به جای موهایی که باید گیس می شدند،گونه ها خیس شدند!... ولی تو مهری!فرزند پاییزی! اگرچه صدایت را دار بزنند!
از نوشته ات لذت بردم نگین عزیز!
@};-


@همایون به آیین توسط نگین پارسا   ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 16:03

ممنوووون از نظر خوبتون و ممنون از وقتی که گذاشتید و داستان منو خوندید نظراتون به من امید میده تا داستان های بهتری بنویسم ...موفق و پیروز باشید


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 11:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نگین پارسا   ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 16:04

:) مرسی که وقت گذاشتیدو خوندید


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 17:40

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی عالی @};-


@ابوالفضل مولوی توسط نگین پارسا Members  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 18:38

نمایش مشخصات نگین پارسا مرسی وممنون از وقتی که گذاشتید:)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 01:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










متنی قوی‌ست. آفرین بر شما.

باید اعتراف کنم و شما لطفاً منو بابت پیشداوری‌ام که از عوارض خستگی‌ست ببخشید، چرا که جسارتاً خودمو آماده کرده بودم داستانی درباره‌ی خاطرات مدرسه و یا دلنوشته‌ای سانتی‌مانتال و این قضایا بخوانم که به چنین عبارت شگفتی رسیدم «صدایم را دار زدند و با صدای خود به جای من قصه گفتند»... البته نه اینکه خاطرات مدرسه و دلنوشته و این حرف‌ها ایراد داشته باشد، خیر، من خودم تخصص ویژه‌ای در نوشتن خاطرات مدرسه‌ام دارم ...اما خب به هر تقدیر...

نگاه‌مان به نوشته‌های‌تان از پیش جدی‌تر شد! البته شما به نگاه ما کاری نداشته باشید که نگاه‌ ما نیز حکایتِ صدای این داستان است؛‌ هر چه دلت می‌خواهد و به ذهنت می‌رسد به رشته‌ی تحریر درآور و آرزوی ما بهتر و بهتر و بهتر و قوی‌تر بودن‌شان است...

درود بر شما و موفق باشید.

و تقدیم:


غایت‌مان نیز
چون سرآغاز مضطرب بود!




نام: نگین پارسا   ارسال در دوشنبه 15 مرداد 1397 - 13:48

خیلی خیلی ممنونم از نظرتون...واقعا انرژی گرفتم... امیدوارم بتونم باز هم خوب پیش برم ....و صد البته اگر شمایی نبودید که بخونید داستان منو شاید اینجور نمیشد...بازم مرسی:) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.