یادبودی برای بانو

گاهی اتفاقات ملموسی در ذهنم رخ میدهد، مکان ها و اشخاص مختلف ،معشوقه های بیگانه با داستان های مزحک مربوط به خودشان؛
اما باران عزیز میدانی از همه عجیب تر اینست گاهی نمیتوانم تمییز دهم کدام شان رویا بوده و کدامشان مربوط به خاطره ای در واقعیت ! این ایام بسیار خیال میبافم، آنقدر که دیگر وسعتشان از حدود ذهنم وسیع تر شده. این ابر سیاه همیشه داخل مغزم بوده که موجب شده، رویا در ماهیت زندگیم حل شود و این محلول متولد شود ،چیزی مشابه همان محلول خون و شیری که
هر سه شنبه نوش جان میکردی!
سه شنبه آری ؟!
بقول خودت انگار همیشه سه شنبه خواهد بود و خواهد شد!
اینک نیز سه شنبه است .
و اینجا اتوبان همت است، که چند ساعت آن طرف تر میشود میدان تجریش! بوی تعفن عفونت معده، بارانی که به تازگی باریده،
و عرق خشکیده ؛ همه اینا باهم به مشام جالب بنظر میرسد، سیل اتومبیل های بزرگ و کوچک (در اتوبان چند متر آن طرف تر) تقریبا میفهماند که اثری از حیات نیست . هر گاه خویشتنم را در این مکان میابم فکر میکنم ؛اگر موجوداتی از کهکشان همسایه آندرومدا به زمین برسند در برسی های اولیه شان به اشتباه ساکنان اصلی و خودآگاه این کره خاکی را ماشین ها تشخیص میدهند و انسان را در رده ی انگل ها قرار داده، انگلی که همه چیز را در خود میبلعد. هنگامی که کالبدش را تشریح کنی و لایه روی بدنش را بشکافی در لایه های بعدی تنها چیزی که خواهی یافت پروتئین و چربی توام با خون است .
نمیدانم چرا محرکی بسیار قوی درونم فریاد میزند ؛باران نه! همه چیز درمورد باران طور دیگری صدق میکند،
بارانم چقدر دوست داشتم، بدنت را تشریح کنم ،پوست را بکنم ،گوشتت را شکاف دهم و ببینم و بگویم آری تو با همه چیز تفاوت داری، اما بدبختانه یکسال و نیم است مرده ای!
و اکنون به احتمال فراوان خیلی وقت میشود که بدنت فاسد شده و توسط کرمها و موریانه ها بلعیده شده و کاملا جزئی از خاک قبرت گشته ای شاید تنها چیزی که درون قبرت پیدا شود استخوان هایت باشد اما همین نیز برایم کافیست.
بارهاست که به تکثر، به خانه پدریت در ارومیه رفته ام. به پای پدرت افتاده ام، که قبرش را نشانم بده! قبر لعنتی اش را نشانم بده !اما افسوس که هر بار سر از کلانتری هجده ارومیه درآوردم. با این بار که بروم میشود، پنج بار!
اینبار هم اگر نشد، تک به تک مرده های آرامستان ارومیه را از قبر بیرون خواهم کشید، تمامی گور های ارومیه را بدنبالت خواهم کند، تا به تو برسم قربانت بشوم تا آن استخوان های نازنیت را از گور بیرون بیاورم و محکم بغلشان کنم و ببرم شان همان مکانی که همیشه آرزو داشتی آنجا باشی جان و دلم.
مکانی که شب ها نوای شعر مادربزرگ های ژاپنی از افسانه های شینتو به گوش میرسد! مکانی در ژاپن و در کنار دره رودخانه شوگاوا که در سراسر مرز گیفو و استان تویاماکشیده شده ،همانجا که در سراسر زندگیت آرزو داشتی، شیر و خون بنوشی و بامن در موازات افق رودخانه ی سفید پرواز کنی !
همانجا که شکوفه های گیلاس زیر نور ماه چنان میدرخشند که آدم را دیوانه میکنند،
اما تو هرگز آنجا نبودی! و تمام عمر کوتاهت را در خانه ی اجاره ای در ارومیه و مه غلیظ همیشگی اتاق که بوی شیره تریاک پدر را میداد نفس کشیدی،
حتی بعد از مرگت بعد اینکه جسمت تجزیه شد صد ها بار تو تکرار شدی، به تعداد تمام معشوقه هایم به تعداد تمام بوسه هایم بعد از تو بازهم تکرار شدی! به کوتاهی یک بوسه، تمام وجودم بر من میتاخت و هشدار میداد که این تو هستی، این خود لعنتی توست !که بازهم به دنیا آمده و در کالبدی دیگر و چهره ای متفاوت دمیده شده .
هر بار که تنی مرا در آعوش گرفت، حس کردم این آغوش توست که از دنیای مردگان برگشته، تا باز مرا به آغوش بکشد! آما آنقدر این معشوقه ها و بوسه ها برایم تکرار شد که نتوانستم دریابم که براستی کدامیشان تو هستی.
اما میخواهم من نیز همانند مایاکوفسکی لشکری گرد هم بیاورم؛ لشکری از معشوقه هایم همشان را جمع کنم و ببرم به کناره های رودخانه سفید و تک به تک شان را به روش های قرون وسطی سلاخی کنم تا شاید از بین آنها ها تو را که باز گشته ای بیابم بارانم تا باشد که از این پس نام رودخانه سفید سرخ شود و آنجا که روزی رویا یت بود باشی و بازهم شیر و خون بنوشی و بگویی دوستت دارم
وحیدرضائی -یادبودی برای بانویی با کفش های ارزان و مرده

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مزان بهرام (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (20/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),وحید رضائی (23/4/1397),نگین پارسا (23/4/1397),زهرا میرزایی (23/4/1397),مجتبی صمدیار (23/4/1397),ابوالفضل مولوی (23/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (24/4/1397),همراز محمدی (24/4/1397),نگین پارسا (30/4/1397),مبینا صادقی (20/5/1397),نیما فریبرزی (6/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 00:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
جالب بود و البته با قلمی زیبا و تخیل برانگیز
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط وحید رضائی Members  ارسال در جمعه 22 تير 1397 - 00:49

نمایش مشخصات وحید رضائی سپاس از توجه پرمهرتان


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 14:29

نمایش مشخصات نگین پارسا عالی بود تک تک جملات رومیشد با دل حس کرد...نوشته ی فوق العاده ای بود احسنت


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 00:33

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};-
از نوشته هاتون لذت بردم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 07:38

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.