تمنـــای رستن!!!

مینویسم به آنچه ک باید بدانند و نمیدانند
همانانی که در خلوت و فضیحت خود یارای عاروننگ بی گمان خود هستند.
همانانی که میدانند ولیک خویش را به حماقت و تسامح زدند.
آنانی که انقدر مستمند تعشق و شیفتگی هستند که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز میکنند آری گدایی عشق!
من از همانانم ولیک نه آن بی نوای دلدادگی و دلباختگی
من از حرف ها میترسم حرفهای بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های آتشند.
و بند بند کلماتشان هریک انفجاری را ب بند کشیده اند!
کلمات و حرف هایی که پاره های بودن آدم اند...
اینان همواره در تفتیش مخاطب خویشند...
اگر یافتند مستریح میگردند وگرنه آرام و قرار ندارند!
من از اندرز ها بیمناکم!
ازهمانانی که دمادم روح مخدوش و مصدوم مرا به خرامش میکشند...
از تبسم خوف دارم چنانچه دلیلی باشد آن را از من ب سرقت میبرند...
از خفتن رعب دارم چون آغازیدن پس از فراغت طاقت و قوت می طلبد...
ولیک عجیب گریستن را دوست میدارم شگرف تسکینم میدهد و روان عطشان مرا با نزول خود سرشار میگرداند...
من بدهکــــــــــار خویش هستـم بدهکار لبخند های بی غرض خود بدهکـــــــــــار آن دل عفیف و سهل خود بدهکـــار گریه های شبانه و خنده های تصنعی بدهکــــــــار ترحم و توجـــه های ابلهانه و سفیهانه خویش بدهکـــــار...
آریــــــــــ !!اکنون ب گمان تو من چیستم؟؟
لبخند پرملامت پاییزی غروب در تجسس شب ؛گمنام و بی نشان در هوس سرزدن آفتابـــــــ مرگــــــ!!
خداوندا در این جا هیچ کس و هیچ چیز به خود هیچ نیســـــــت!!
بودن من "بی مخاطبـــــ" مانده من در اینجا همچون تو در انبـــــوه آفریده های رنگارنگت "تنهایـــــــــــــم"...
و همینک من مانده ام و ...مــــــــــــــن!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرا نيازى (بانو) ,ماریا-لشکری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریا-لشکری (3/11/1397),آرش شهنواز (3/11/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (5/11/1397),نیما فریبرزی (10/11/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا نيازى (بانو) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 بهمن 1397 - 10:10

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) لام ماریا خانوم.

من قبلا عضوی از داستانک بودم. الان هم هستم. منتها کمتر سر میزنم. با این حال خیلی چیزها از دوستان داستانکیم یاد گرفتم. نمی دونم شما چند وقته که توی این جمع هستید و با کدوم یکی از نویسنده های دیگه صمیمی هستید. اما من اون اوایل که تو داستانک بودم. نوشته هام شبیه شما بود. چندتا از دوستان خوب داستانک بهم گفتن که نوشته هام خوبن اما عناصر داستانی شون کمه... بنابراین من کم کم یاد گرفتم که عناصر داستانی نوشته هامو بیشتر کنم.
به نظرم نوشته شما خیلی خوبه، خیلی بهتر از نوشته من اما عناصر داستانیش کمه، اگه دوست داشته باشی می تونم اسم چندتا از دوستان داستانکی رو بگم که می تونی داستانای خوبی ازشون بخونی.
اگر هم نخواستی که سرت سلامت.

پایدار و نویسا باشی ماریا خانم.


@زهرا نيازى (بانو) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 6 بهمن 1397 - 10:11

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) منظورم از کلمه اول سلام بود :) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.