آدم نمــــــــــــــــــــای یخی

جنس سرد و بی روح آوا و بانگ های مردم از آن سوی پنجره ناجی اتاقم به گوش می رسد! نسیمی گذرا همواره با ترغیب خود به سوی آبشار موهایم به این سردی و تلخی جان می بخشد!

لیک من این سردی را دوست میدارم... تلخی اش طعم تلخ روزگار بسی پست و قصیر را یادآور می شود !سردی اش می فهماند که باید گداخت و گریخت و خوی گرفت ولی نمیداند همین خوی گرفتن هاست که ما را محو میکنند! عادت ها را دوست دارم عادت ها شکرین اند! همانگونه که گناه ها مسرت بخش !
گاهی مرحمی هستند و گاهی نمکی بر روی زخم‌های کهنه ام. گاهی پاره ای از وجودم می شوند و گاهی جزئی یدکی!
انسان که باشی باید بکشی چندان که دمی برایت بر جای نماند و سپس به جای مزد و مهر بازهم پشت کردن و دورویی ! بازهم زمانه و بازی هایش !!!
میخواهم باشم اما افسوس که بودن هم نوعی نبودن است! می خواهم نباشم اما انگار فقط برای خود نیستم گویا اگر من متوقف شوم چرخ گردون همواره در حال گردش است ...انگار همه چیز در حرکت است مگر من !

حیف !!! می پنداشتم اگر من نباشم دیگران در حسرت بودن من به سر می‌برند ولیکن عادت در ذات انسان نهادینه شده!
رفته رفته سردم می شود و بانگ مردم کمرنگ تر !
این تلخی ریشه هایم را از پای در می آورد یکی پس از دیگری خشک می‌کند و سپس در زیر گام‌های بی رحم خود خوار و نیست می کند !!

خون در رگهایم می ایستد ... آری جریانش متوقف شده ولی هنوز پابرجایم!!!

صدای شکنندگی ظریفی در درون خود حس می‌کنم اکنون دیگر تمام وجودم منجمد شده... اینک می دانم قلبم دیگر قلب نیست ! سنگ است ! تکه سنگی یخی !! سردترین سردی جهان !...

دیگر رنگ رعنا به رخ ندارم ! بلکه تک تک رنگدانه های پوستم ماتم گرفته اند و طرح یخ به تن کرده اند!...
دیگر از آن سرخاب اناری خبری نیست ! اکنون نیلگون شده‌اند. آنگونه که ظلمت شب در برابرش سر به جامه فرو برده‌اند !!!

چشمانم !!! دیگر از آن قهوه‌ی دلنشین خبری نیست !!! باز هم ماتم... باز هم بحــــــــری ...

و در عاقبت : آدم نمایی یخی.... هیولای تلخی.... عالم پستی ....خادم هستی ....جاذب نیستی ....و وارث سختی...!


آری من انسان نیستم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ماریا-لشکری ,ابوالحسن اکبری ,ابوالفضل مولوی ,شیدا محجوب ,متین یحیی زاده ,حسن ایمانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریا-لشکری (19/8/1397),محمد مهدی محمودی (19/8/1397),ابوالفضل مولوی (19/8/1397),شیدا محجوب (19/8/1397),ابوالحسن اکبری (19/8/1397),سروش جنتی (20/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/8/1397),مهدی شاکری (24/8/1397),لیلا (26/8/1397),ترنم سرخسی (27/8/1397),مبینا صادقی (28/8/1397),مبینا صادقی (29/8/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 21:54

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 13:27

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سلام
بسیار متشکرم که وقت گذاشتید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 13:43

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب. اين كار بسيار زيبا تحرير شده است.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 13:46

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب. اين كار بسيار زيبا تحرير شده است. نوع بكارگيري واژگان و جانمايي كلماتي موزون و هم رديف و همچنين تمثيل هاي داستان بسيار عالي است. از بعد روايي ، كشش هايي كه در جريان متن جاري است را بيشتر از همه پسنديدم. منتها در بحث ادبيات داستاني ، روي اصل اتفاقي كه قرار است رخ دهد ، بيشتر بايد زوم شود.
حسن ايماني


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 12:07




سلام و عرض ادب!
بانو لشکری. بانوی زیبا. خوشحالم با شما بانوی با احساس آشنا شدم.
این اولین نوشته ای است که از شما می خوانم و می خواهم بگویم شما می توانید به راحتی شعر سپید بنویسید اگر بخواهید.
حتی عنوان داستانتان یک ترکیب جالب است از کلماتی که می تواند در یک شعر خودنمایی کند. درود برشما عزیز دل.


براتون آروزی موفقیت میکنم.




چشم های گربه زیر سقف پل،
در جوی، در باران
مثل ته سیگار پر نور درشتی (تازه بر روی زمین افتاده ) تابان بود
انعکاسش چلچراغی بود باران را و شب گویی چراغان بود
زیر ایوان منقش با خطوط سرد و مرطوب شب پائیز
گرمی دستان خود را بین هم تقسیم می کردیم ما پنهان
- مثل دو قرص سپید نان
بین دو سرباز، یا بین دو گمگشته برادر، یا دو سرگردان -
شب چنان آرام بود آن لحظه در آفاق مسکینان،
که صدای پای کفترها می آمد سوی ما از حفره ی دیوار:
- چون صدای ضربه های قلبهای ما،
چون صدای عقربکهای دو ساعت سوی هم میزان
ماه چون تابید بعد از ریزش باران
- از کنار نرده ی مهتابی ابر بلندی روشن و غلتان -
«شب خیر» ی که تو گفتی آنچنان آهسته بود
که تو گویی شبدری می خواند نامش را به سوی سروهای پاك کوهستان
لحظه ای دیگر
لحظه های سوکوار سیر سیرك بود
ماه در پشت سر من بود و منزل پیش رو، من عارفی، در خلسه ی پر جذبه ای گویان
و در آن لحظه
چشم های گربه زیر سقف پل، در جوی شب، پنهان


رضا براهنی
مصیبتی زیر آفتاب



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.