دنیای وارونگی

تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر شب من باشد گویی بدون آن آرامش نخواهم داشت و اکنون آن صدا همچو قرصی برای خواب های تلخ روزگار است آریــــــــ قرص آرامش بخش !!!
در خیال باطلم آرزویی خوابیده بود !! خوابی ابدی و کاش کسی می توانست آن را بیدار کند ! اگر او اکنون بیدار بود من هم آرزوی داشتم چیزی که همه آن را محقق می کنند و یا با خود به گورستان می برند!!
اگر آن گنج گرانبها را داشتم چیزی بود که به آن دل خوش باشم و زندگی را که در انتها جز مرگ چیزی نصیبم نمی شود را به امید همان آرزوی عروسکی به دست می گرفتم!!

کاش میشد من هم زندگی را در دست می گرفتم و با او بازی می کردم هر گونه که میخواستم و می‌توانستم چرخش میدادم!!!
دلش را میشکستم!! امیدش را نابود می کردم و غرورش را خـــــــــرد!!
اینگونه می‌توانستم حسابم را با زندگی تسویه کنم ...
آنگاه شاید تنها گوشه ای از شکستن و خرد شدن و نابود کردن را درک می‌کرد و دلش به حال عروسک های بیگناه و معصوم دنیوی می‌سوخت !!!

شاید میتوانست .شکم خالی خوابیدن و در انتهای شب نالیدن و در انتهای روز به انتظار نشستن در حالی که در دستانت چیزی جز شاخه گل های پژمرده برای فروش نداری و در حسرت صدای یک سکه ی خرد آهنی گریبان حیوان های پستی به نام انسان می شوی ...
در دنیای رنگین کمان گونه ی عالم انسانیت دارند آنهایی که انسان نیستند!! ثروتمندند آنانی که ثروت ندارند و خوشبخت اند آنانی که چیزی جز دستان خالی ندارند و بالعکس ، حکم می‌کنند آنانی که حاکم نیستند !قضاوت میکنند آنانی که قاضی نیستند و داوری می‌کنند آنانی که داور نیستند !! آری در این دنیا زندگی گرم تبدیل به مرگ میشود ! انسانهای سرد برای ما درس می شوند!!
باید بدانیم سرد همان درس است و مرگ همان گرمای همیشگی!!
ولیکن گرگ همان گرگ می‌ماند و درد همان درد ...


آری ؛ اینجا دنیای وارونگی ست ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نیما فریبرزی ,ماریا-لشکری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نیما فریبرزی (19/6/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (19/6/1397),مینا رسولی (20/6/1397),مبینا صادقی (20/6/1397),مجتبی صمدیار (20/6/1397),ماریا-لشکری (21/6/1397),پیام رنجبران(اکنون) (25/6/1397),حمید رضا یعقو ب زاده (27/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا   ارسال در سه شنبه 20 شهريور 1397 - 15:26

کاش کلماتی رو میتونستم پیدا کنم و به داستانت نسبت بدم اما اونقدری عالیه ک نمیدونم چجور حسمو توصیف کنم ..عالی بود عزیزم لذت بردم موفق و پیروزباشی@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.