تصادف

آخرین جیغ رابادیدن صحنه ی وحشتناک تصادف وآتش سوزی ماشین کشیدم وبه زمین افتادم،چه صحنه ی دلخراشی بود باناباوری به پلاک ماشین که بعدازآتش سوزی بانهایت سرعت کنده شده وروی زمین مقابلم افتاده بودنگاه کردم نمیدانستم چندبارپلاک ماشین راخواندم،دوبار،سه بار،چهاربار،صدبار،هزاربار...
ماشین برادرم بودآره خودش بودبایادآوری چهره ی خندانش قطره اشک اولی ازگوشه ی چشمم چکیدیادآوری مهربانی هایش به اشک دوم اجازه ی سرازیرشدن داد،اشک سوم به یادآرزوهای ناکامش ریخته شدوباتک تک خاطراتمان سیلی ازاشک صورتم راپوشانیدهیچکس نمی توانست آرامم کندجنازه ی سوخته اش راازماشین بیرون آوردند جرئت نزدیک شدن نداشتم اشک پرده ی چشمانم را تارکرده بودانقدرگریه کردم که تَوَهُم می زدم،مدام قیافه ی برادرم جلوی چشمانم می آمد دستش را به سمتم درازکرد،دستش راگرفتم اما مگرمی شوددست روح راگرفت؟لبخندی زدوگفت:بلندشوخواهری،امروزماشینم پیش یکی ازدوستام بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (19/4/1397),مبینا صادقی (20/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),زهرا میرزایی (23/4/1397),مجتبی صمدیار (23/4/1397),همراز محمدی (24/4/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 22:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان غمگینی نوشته اید تاثر را منتقل کرده اید ،
قلم تان با احساس می چرخد
موف باشید


@زهرابادره (آنا) توسط mazan   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 10:54

الان این غمگین بود؟!!!
فکرکردم نسبت به بقیه ی داستانام یکم این طرفی تره


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 01:58

نمایش مشخصات کامران غفوری اگه بگم خوشم نیومده دروغ گفتم اما شخصیتت باور پذیر نیست داره شاعرانه حرف میزنه داره شعار میده اشک اول اشک دوم و... من خودم خیلی این مدل نوشتن رو دوس دارم اما متاسفانه از لحاظ شخصیت شناسی داستان این دختر تبدیل به شخصیت نشده و یا اگر شده خیلی سطحیه و در حد تیپ مونده حالا تیپ چیه شخصیت چیه مثلا تیپ اینه شما یه قصاب رو میارید تو داستانتون مثه همه قصابایی که میشناسیم حرف میزنه گفتمانش اونطوریه حتی قیافش سبیلاش و هیکلش این تیپه قصابه اما شخصیت چیه شما همون قصاب رومیاری اما برخلاف همه ی قصابایی که میشناسیم این قصاب ما یه ویژگی مخصوص به خود داره مثلا رمان میخونه تو کارگاه های داستان که چهارشنبه ها برگزار میشه شرکت میکنه و خلاصه دستی هم به قلم داره این میشه شخصیت این دختر داستان شما هم مثه همه ی خواهرای دنیا رفتار میکنه و قابل پیش بینیه رفتارش اما میشه گفت زیبا بود و شاعرانه حرف میزنه بازم ممنون


@کامران غفوری توسط mazan   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 10:57

درمورد،مورداولتون اززبان راوی بنویسم خوبه؟برطرف میشه؟
بعدم اینکه من زیاد روداستانام کارنمی کنم اصلا درمورد موضوعش هم فکرنمی کنم فقط وفقط تایپ می کنم بدون اینکه قسمتی ازداستان روپیش بینی کنم الکی الکی همینجوری می نویسم بنظرتون اشکالای داستانم بخاطر این روش نوشتنمه؟


@mazan توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 11:44

نمایش مشخصات کامران غفوری اون مورد رو برای داستان قبلیت بود که البته فقط پیشنهاد بود شما خودتون استادید من جسارت کردم ببخشید.
داستان جهانیه که تو داری درست میکنی مگه میشه تو یک خالق یا خدای بی برنامه باشی؟
داستان مثل شعر نیس بگی کاغذ قلمو میارم شروع به نوشتن میکنم هرچی اومد اومد داستان مطالعه می‌خواد یک هنر کاملا آکادمیکه باید عناصرش رو بشناسی نقطه آغاز پایان و میانه رو بشناسی بدونی کجا تعلیق ایجاد کنی کجا گره افکنی بکنی و کجا گره گشایی تا خواننده هم لذت کافی رو ببره هم جهانی که درست کردی رو باور کنه و هم سطحی و دم دستی نباشه اینکار خیلی سخته مگه نه؟ راه حل چیه فقط بنویس و فقط بخوون قرار نیست همش داستان باشه خاطرات روزانه رو بنویس روایت های مختلف بنویس و ... تا قلمت ورزیده بشه در آخر داستان یه چیزی داره به اسم پلات یا طرح که راه گشای مشکل شماست ینی روابط بین داستان رو مشخص میکنه مثلا اگه میگی: "پسر چند قدم برداشت و نگاهی به دختر انداخت" خوب حالا باید ببینی جمله ی بعدیت چی میتونه باشه که باور پذیر باشه خوب قطعا وقتی نگاهی به دختر میندازه پسر قصمون حتما چیزی تو چهرش دیده زیباییش شباهتش به یکی و ... پس بهتره جمله بعدیت در مورد قیافه ی دختر باشه مثلا این "چشمانش شبیه مادر بود وقتی می‌گفت پسرم تا تو رو زن ندم آروم نمیگیرم" اینا روابط علت و معلولیه و طرح داستان رو قوی میکنه و باعث میشه خواننده با داستان و جهان ما ارتباط برقرار کنه و توش زندگی کنه شاید بگید چه کار سخی من واسه هر جمله اینکارو بکنم نه اینطور نیس به مرور زمان عادت می‌کنید و راه حل فقط نوشتن هس اصلا خیلیا هستن در مورد پلات زحمت آنچنانی به خودشون نمیدن فقط میخوننش و رو توش میکنن جاهایی که ایراد داره
موفق باشید قلمتون نویسا


@کامران غفوری توسط mazan   ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 18:54

من که با شیوه ی داستان نویسی آشنا نیستم
همانطورهم که گفتین برام سخته هرچقدرهم سعی کنم رعایت کنم نمیشه


نام: همراز محمدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 17:47

نمایش مشخصات همراز محمدی به نظرم روایت یا داستان زیبایی بود اما قسمتی از داستانتون ( اشک اول و اشک دوم و ...
طولانی شد به نظرم) اما پایان زیبایی داشت این مورد رو من واقع نمی تونستم پایانش رو حدس بزنم
به نظرم اگر خودتون خواستید داستانی رو بخونید از خودتون بپرسید چه دلیلی داره من این رو بخونم؟؟ پایان زیبا . موضوع جالب و......


@همراز محمدی توسط mazan   ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 18:55

ممنون که وقت گذاشتین وخوندین
دلیل من برای داستان خوندن فقط وقت گذرانیه همین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.