خطاکار

باکلافگی دستی روی موهایش کشید،ازهمه چیزبریده بود،دوست داشت زندگی اش روال عادی داشته باشداماافسوس که دیگرچیزی برایش باقی نمانده بود،به چه دلش راخوش می کرد؟خانواده ای که تردش کرده بودند؟دوستانی که رفاقت نیمه راهه رابرایش تمام کرده بودند؟یاشایدهم پلیس هایی که سایه اش را باتیر می زدند با یادآوری چهره ی مردی که جزو اصلی زندگیش شده بودلبخندی روی لب هایش نشست وآب سردی به روی آتش آشوب شعله وردلش ریخت،آهسته زیرلب زمزمه کرد:اگرتونبودی من خودم راازاین زندگی نکبتی خلاص می کردم
روزهایی رابه یادمی آوردکه درمیان انبوهی ازخلافکاران وجودش ازیادش رفته بود خسته بود،آشفته بود،خنده یادش رفته بود،خلاصه زندگیش شده بودنابود
تااینکه باکسی آشناشدکه دنیایش را زیرورو کرد،اوقول داده بوددخترتنهارا ازآن زندگی نکبتی آزادکنددخترجزو نزدیکترین ومعتمدترین افراد باندبودومیخواست بااستفاده ازاطلاعاتی که ازآن هابدست می آورددریکی ازسفرهای خارج بدون اینکه رد پایی ازخود برجای گذارد فرارکندتااینکه...
بابی حالی ازجایش بلندشد،می ترسیداما نباید کارش رانصف ونیمه رهامی کرد حرف های معشوقه اش درذهنش تکرارمی شدکه میگفت:تومی تونی،اگه میخوای ازآن جهنم خلاص شوی باید این کارراکنی
صدای یکی ازهمراهانش رشته ی افکارش راازهم درید،باعصبانیت گفت:چیه؟
همراهش گفت:عجله کن وقت زیادی نداریم،به مرز رسیدیم ازاینجا به بعدش حواست باشه خطرناکه
سرش رابه علامت باشه تکان دادوراه افتادامروز آخرین روزش بودازطرفی خوشحال بودوازطرفی می ترسید،بادقت اطرافش رانگاه کرد تا مطمئن شودکسی حواسش به اونیست وفرار کند اما صدای شلیک گلوله ای این اجازه رابهش نداد
همه چیز به هم ریخت یکی ازخلافکاران داد زد:پلیس
ازترس زبانش بند آمده بودخواست فرارکنداما پاهایش یاری اش نمی کرد صدایی ازپشت سرش گفت:ایست،پلیس،دستاتو ببربالا
چقدراین صدا رادوست داشت برگشت وپشت سرش معشوقه اش رادید

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (20/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),زهرا میرزایی (23/4/1397),مجتبی صمدیار (23/4/1397),همراز محمدی (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 00:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
سوژه جالبی را قلم زده اید
ضربه آخر به خوبی زده شده و ارتباط خوبی با خواننده برقرار کردید
با آرزوی موفقیت ها


@زهرابادره (آنا) توسط mazan   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 10:46

سلام نظرلطفتونه خیلی ممنون


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 01:50

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام وقتتون بخیر خسته نباشید تا یادم نرفته فکر می‌کنم طرد اینطور نوشته میشه اما حالا بریم سراغ داستان. اول اینکه بگم نسبت به کار قبلی که ازتون خوندم خیلی بهتر بود و جای بسیار خوشحالیه اما چند نکته در مورد سبک روایت داستان. شما سوژه ای رو انتخاب کردید در مورد یک دختره که می‌خواد فرار کنه و خلاصه به قول شما با یه باند خلافکاره اما اومدید از راوی سوم شخص یا دانای کل براش استفاده کردید من پیشنهاد میکنم تبدیلش کنید به اول شخص چون راحت تر میتونی به لایه های پنهانی دختر پی ببریم و میتونی شخصیتتو پر و پیمون تر بنویسی یا حتی میتونی با دوم شخص هم بنویسی مثل وجدانی که داره سرزنشش میکنه مثلا با حالت فلاش بک در حالیکه در زندان افتاده این تصاویر بیاد تو ذهنش این به نظرم هنری تر و دلچسب ترش میکنه مورد بعدی در مورد توصیفات خشکی هست که تو داستانه شما میاد در یک خط تمام زندگی گذشته ی این فرد رو توصیف می‌کنید از رفاقت نیمه راه و خانواده ای که طردش کردند میگید اما چه بهتر بود با توصیفات پویای شما ما به این دو تعبیر شما پی می‌بردیم مثلا جای اینکه بگید خانواده طردش کرده بودند میگفتی "آخرین باری که مادرشو دیده بود بهش گفته بود که بابات داره میره اسمشو از سه جلدش خط بزنه دختر دست از این کارات بردار" اینا مثاله شما خودتون در جهان داستانی خودتون قطعا جملات بهتری می‌نوشتید مورد بعدی هم در مورد معوشقش شما داستانتون یه شخصیت اصلی داره و یه فرعی به اسم معشوقه که خوب پرداخت نشده فقط در جمله ی آخر میفهمیم که پلیس بوده در حالیکه عاشق شدن یه پلیس و خلافکار که در ضدیت همن بسیار جای پرداخت داره و تناقض زیباییه در هر صورت امیدوارم ناراحت نشده باشید دستتون درد نکنه قلمتون نویسا


@کامران غفوری توسط mazan   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 10:42

سلام خیلی ممنون ازنقد بسیارزیباتون
موافقم،اگه اینطورکه شمامیگین نوشته بودم خیلی بهترمی شد اگه بتونم خوب رعایت کنم توداستانای بعدی سعی می کنم اینطوربنویسم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.