لاتاری

مجبور شد استراحت ناهارش را کمی دیرتر داشته باشد چون سرآشپز تصمیم گرفته بود او اتاق سردکن را تمیز کند. زیر آفتاب گرم پشتبام مرکز خرید هنوز لاله گوشهایش و نک بینیاش از سرما زقزق میکرد. وقتی روی نیمکت منطقهای که برای سیگار کشیدن مشخص شده بود نشست درد لذتبخشی در رانهای پایش احساس کرد. از صبح که به آشپزخانه میرفت تا وقت ناهار نمیتوانست بنشیند. گوشهایش را در دست گرفت و به لکههای غذای روی پوتینهای سیاهش خیره شد. گرمای دستهای سردش همچون آبی گرم در رگهای گوشهای قرمزش جریان گرفت. سر خود را کمی به راست گرداند تا درد گردنش آرام شود و چشمش به گوشهی تکه کاغذی که از زیر نیمکت بیرون زده بود افتاد. چند لحظهای طول کشید تا به یاد آورد آن کاغذ را قبلن کجا دیده است. همیشه وقتی برای خرید سیگار به مغازههای روزنامه و مجله فروشی میرفت تعداد زیادی از آنها را جلوی خود و روبروی صندوق مییافت. بلیت لاتاری. سریع رقم بزرگ و گرد و صورتی جایزه بزرگ را که بیرون همه مغازهها چسبانده بودند به یاد آورد. بیست و سه میلیون دلار. با دست راستش کمی گوشش را مالید و خم شد و بلیت را برداشت. برگهای مقوایی و دراز با لیستی از گزینههای ریز که پر شده بودند. چیزی شبیه پاسخنامه کنکور دانشگاههای ایران بود. فکر کرد کنکور هم برای خودش لاتاری است که میتوانست زندگی آدمها را تغییر دهد. وقت کنکور خودش فکر میکرد اگر به دانشگاه نرود زندگیش خراب میشود و الان فکر میکرد اگر دانشگاه نمیرفت و وقتش را صرف چیزی دیگری میکرد شاید زندگی بهتری داشت. چشمش به تاریخ بالای برگه افتاد که باید فردا یا پسفردا میبود. از خستگی حوصله نکرد تاریخ را از روی گوشیش نگاه کند. فکر کرد شاید برگه را نگهدارد و ببیند میبرد یا نه. بیست و سه میلیون دلار باز جلوی چشمانش نقش بست.

هیچ تصوری نداشت با آن همه پول چکار میتواند بکند. اولین چیزی که به ذهنش آمد این بود که به ایران بر میگردند. خانهای در شمال تهران میخرند و دیگر مجبور نیستند تا آخر عمر کار کنند. بعد فکر کرد به چه کسانی چگونه کمک خواهد کرد. تکتک دوستانش را به یاد آورد. فکر کرد چطور میتواند آرزوها و امیدهای آنها که سالها برایشان سختی کشیدند یا اصلن رهایش کردهاند را یک شبه برآورده کند. اول از همه به همسرش فکر کرد. دیگر لازم نبود سر کار خسته کنندش برود و با صاحبکار سختگیرش سر و کله بزند. مردی که فکر میکرد چون پول میدهد و کارمندانش جای بهتری برای رفتن ندارند باید همه خواستههای او را به هر قیمتی، به بهترین شکل ممکن برآورده کنند. آدمی که به غیر از منافع شخصی و وسوسههای عقیم خودش هیچ چیز دیگری نمیدید. فکر کرد دیگر هیچوقت لازم نیست به همسرش بگوید بهتر است کلاس زبان نرود و خودش زبان بخواند و دل او را بشکند. دیگر هیچ وقت لازم نیست با او طوری رفتار کند که یعنی لوس است و ناخواسته او را وادارد با کار زیاد به دست و کمرش صدمه بزند. میتوانستند به خانهای بزرگتر با سیستم گرمایشی مناسب بروند و باغچهای داشته باشند برای پرورش گل و گیاه. همسرش میتوانست کوزهگری کند و استعداد زیبایی پروریش را که در زیر نور مرده مانیتور و صداهای بیوقفه موس دفن شده بود آزاد کند. میتوانست باز زیباییش را در آفتاب به نمایش بگذارد. به علی فکر کرد. دوست داشت نگاه دوست داشتنی او را با پول لاتاری بپرواند. دوست داشت برای او دوربینی مناسب بخرد و کاری کند تا همه او را بشناسند. پول دلالان شهرت را بدهد تا عکسهای او را نمایش دهند. عکسهایی که زندگی را از نو با تمام کاستیهایش میساختند و نه عکسهایی که زندگی را همچون پلاستیکی براق میکاستند. به یاد سعید بهترین دوستش در ایران افتاد که زمانی پر از زندگی بود و حالا خالی از آن. در آخرین سفرشان به ایران با دیدن او جا خرده بود. چیزی در پنج سالی که هم را ندیده بودن در او تغییر کرده بود. تنها موهای سفیدتر و شکستگی صورتش نبود. انگار رنگ چشمانش هم تغییر کرده بود. انگار چشمانش فرو رفته و تیره تر شده بود. فکر کرد کافهای برای او راه میاندازد تا زندگی را برای مشتریانش لذت بخش کند. پر از خنده و محبت، پر از مزه و لذت و تجربه. به او و مردم مکانی گرم و صمیمی هدیه میداد. محفلی بدون نگرانی، بدون ترس. مکانی برای آن چه ادعا میکرد و نه پول درآوردن. بعد به ایران فکر کرد. کشوری که از آن بیزار شده بود و اولین چیزی که به ذهنش آمده بود برگشت به آن بود. فکر کرد اگر بخواهد کاری برای کشورش انجام دهد مدرسه درست میکند. اما نه آنچه امروز مدرسه میخوانندش. جایی که زندگی را آن گونه که هست و نه آن گونه که متون بی معنی کتابها روایت میکنند آموزش میداد تا شاید وقتی همهی مردمی که امروز امور را به دست دارند مردند دنیا جای بهتری شود. بعد فکر کرد چه کاری برای خودش میکند. هیچ چیز نمیخواست به غیر از آرامش و مگر آرامش همین نبود که در جامعهای زندگی کند که مردمش آرامش داشته باشند؟ بهترین خانهها، هتلها و اتومبیلها را به ذهنش میآورد و فکر میکرد ذرهای در آنها شاد نخواهد بود اگر آدمهای دیگر در عذاب باشند.

او هیچوقت بلیت لاتاری نخریده بود. او این کار را احمقانه میدانست. مکانیزمی برای پول درآوردن از امید واهی دیگران. از خودش خندهاش میگرفت که تا این اندازه بچهگانه فکر کردهاست. او دیگر یاد گرفته بود که دنیا هیچوقت آن طور که او میخواهد نخواهد شد. او خوب میدانست که باید به حقیقت واقعی تن داد. همسرش همچون میلیونها انسان دیگر مجبور بود سرکار برود. علی همچون هزاران انسان با استعداد دیگر شاید هیچ وقت شناخته نمیشد و سعید اگر میتوانست تنها خودش را نجات میداد. باید غذایش را میخورد ولی دیگر اشتها نداشت. بجای آن سیگاری گیراند و دود تلخ آن را با دهان و معده خالی به درون کشید. همین طور که دود و نیکوتین در رگهایش جای میگرفت بیدلیل احساس شادی کرد. شادی غریبی از زنده بودن. از زنده ماندن. زندگی واقعی. زندگی حقیقی. دیگر باید به آشپزخانه بر میگشت و چهار ساعت دیگر را آن جا میگذراند. تصمیم گرفت امشب با همسرش شام بیرون بروند تا او را خوشحال کند. از جایش بلند شد. سیگارش را در زیر سیگاری سطل زباله له کرد. به بلیت لاتاری که هنوز در دست راستش بود دوباره نگاه کرد و بعد آن را به همراه ته سیگار به درون زبالهها انداخت.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرا نيازى (بانو) ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ایمان ایران نژاد (5/11/1397),ایمان ایران نژاد (5/11/1397),هاجر سادات رضائی (5/11/1397),زهرا نيازى (بانو) (6/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (6/11/1397),بهار قمر (14/11/1397),متین یحیی زاده (16/11/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا نيازى (بانو) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 بهمن 1397 - 10:23

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما

داستان خوبی بود. اگر آقای دولت آبادی بودند حتما کمی رو ترش می کردند به خاطر سر هم نوشتن بعضی کلمه ها...:) :)
با این که آرزوهای شخصیت داستانتون جنس آشنایی برای من داشت اما کاش بلیط رو نگه می داشت.
شاید توی زندگی واقعی پایان داستان همین باشه، ولی داستان به این خاطر داستانه که می شه توش هر اتفاقی رو رقم زد. اصلا مزیت داستان نسبت به واقیعت همینه که توی داستان هیچ اتفاقی دور از انتظار نیست.
گاهی فکر می کنم که اصلا کل محبوبیت داستان به خاطر همینه، با اینکه داستان ها گونه های مختلفی دارند (به اندازه تمام نویسنده های دنیا) اما من گونه هایی رو دوست دارم که توش هر اتفاقی بیافته...
با این حال داستان شما خواندنی بود و لذتبخش...
باز هم بنویسید بزرگوار.

درود.


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 بهمن 1397 - 10:24

نمایش مشخصات بهار قمر درسته شرایط بد رو همه دارن الان ولی انسان اونقدر توانایی داره که میتونه همه چیزو حتی بدون شانس تغییر بده مطمعن باشید.:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.