او تصمیم گرفت نویسنده شود

چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد و پشت میز چوبی پوشیده شده از کاغذ¬های دست نوشته در میان انبوهی از کتاب نشسته است. مردی که پیپ می¬کشد و با لبخند از فنجان قهوه داغ وشیرینش می¬نوشد. هیچ وقت فکر نمی¬کرد خودش هم می-تواند یکی از آن¬ها باشد. انگار تصوراتش برای او جایی در زندگی واقعی نداشتند و این واقعیت بود که همیشه برای او تصمیم می¬گرفت. زندگی او هم مثل میلیون¬ها انسان دیگر تشکیل شده بود از درس خواندن، ازدواج کردن و کار کردن. آن هم کاری واقعی. از آن آدم‌های خوره کتاب هم نبود و تنها کتاب خواندن را دوست داشت. کتاب خواندن به او اجازه می¬داد کمی از واقعیت مرخصی بگیرد. اما وقتی همسرش از او جدا شد واقعیت غافل¬گیرش کرد. برای همین بیشتر از قبل از واقعیت دوری می¬کرد و شب‌ها را تا دیر وقت با کتاب سر می¬کرد. یک شب که از شدت ناراحتی و تنهایی دیگر نفسش بالا نمی‌آمد، سیگارش را با یک حرکت عصبی سریع در زیر سیگاری له کرد و پاشد و از میان دود سیگار رفت سراغ کتابخانه کوچک خانه‌شان که درست جلوی رویش بود. کتابخانه پر بود از کتاب‌های همسرش که هنوز آن‌ها را نبرده بود. تقریبن تمام وسایل خانه برای همسرش بود، حتا خود کتابخانه. یک کتاب باریک با جلد سیاه را بدون نگاه کردن به اسمش بیرون کشید و خواند. حتا نرفت بنشیند. همان جا ایستاده سریع صفحه اول را پیدا کرد و شروع به خواندن کرد. شانس آورد کتاب رمان بود وگرنه شاید بعد از کمی خواندن حوصله‌اش را سر می¬برد و آن را هم به گوشه‌ای پرت می‌کرد. برایش مثل این بود که کسی ناگهان در خانه را باز کرده، وارد هال شده و شروع به حرف زدن کرده است. آنقدر همه چیز برایش بی‌اهمیت شده بود که گذاشت غریبه هر چیزی می‌خواهد بگوید. وقتی پاها و دست¬هایش خسته شد مکثی کرد و رفت نشست همان جایی که از آن به سرعت بلند شده بود. باز چند ساعتی همان جا نشست و به حرف‌های غریبه گوش داد تا پشتش بر روی پشتی مبل درد گرفت. پس رفت به اتاق خواب، دراز کشید و به خواندن ادامه داد. غریبه آن قدر حرف زد تا او حسابی خوابش گرفت و خوابید. از آن شب به بعد همین کار را می¬کرد و صبح‌ها گاهی در مسیر اداره یا خانه به حرف¬ها و ماجرا¬های غریبه¬ها¬ی کتاب¬ها فکر می‌کرد. کتاب اول که تمام شد دلش برای غریبه و داستانش تنگ شد برای همین سریع رفت سراغ یک کتاب دیگر. این یکی کمی حوصله¬اش را سر برده بود ولی باز هم از خانه بیرونش نکرد و گذاشت حرفش را تا انتها بزند. وقتی همسرش وسایلش را برد کتاب سومی که شروع کرده بود هم نیمه کاره با خود برد. همان لحظه که متوجه نبودن کتاب شد از خانه بیرون رفت تا کتاب را بخرد. کتاب فروشی محله بسته بود برای همین یک ماشین دربست به میدان انقلاب گرفت تا کتاب را حتمن همان شب پیدا کند. ولی وقتی وارد کتاب فروشی شد تازه به یاد آورد اسم کتاب را نمی¬داند. برای همین مجبور شد با همسرش تماس بگیرد و زنش جواب او را که "اسم آن کتابی که از کنار تخت برداشتی چی بود؟" نداد. همسرش مکثی کرد و به او گفت بهتر است دیگر با هم در تماس نباشند. "هیچ وقت". احساس تنهایی کرده بود ولی به اطرافش در کتاب فروشی روشن و زیبا که پر از کتاب¬های رنگارنگ بود نگاه کرد و پیش خودش فکر کرد عیبی ندارد هزاران نفر دیگر هستند که او می¬تواند با آن¬ها در ارتباط باشد و به حرف¬هایشان گوش بدهد. راه افتاده بود تو تمام کتاب فروشی¬های انقلاب دنبال عکس جلد کتاب سوم و بالاخره بعد از چند ساعت غریبه سوم را کنار خیابان در بساط پسر جوان دست‌ فروشی، پیدا کرده بود. مثل این بود که یک دوست قدیمی را پیدا کرده است با این تفاوت که نمی‌توانست او را بغل کند. چنان کتاب را تا خانه محکم در دست گرفته بود که جلدش تا خورد. این شد که شروع به کتاب خواندن کرد و شب ها را این¬طور می¬گذراند. چند باری فکر کرده بود غریبه¬ها را با خود به سرکار ببرد ولی پشیمان شده بود چون می¬دانست اینجوری درست نمی¬تواند به حرف¬های آن¬¬ها گوش بدهد و از آن مهم‌تر نمی¬تواند کارش را انجام دهد. اگر کتاب را با خود بیرون می¬برد ملاقاتشان آن جور که باید رخ نمی¬داد. دوست داشت غریبه¬ها را به تنهایی خود دعوت کند و سر فرصت به حرف¬های آن¬ها گوش بدهد. شب‌ها به محض رسیدن به خانه سریع چیزی می‌خورد و در را برای غریبه‌ای باز می¬کرد تا برای او حرافی کند. گاهی تحت تأثیر ماجرا¬های غریبه قرار می¬گرفت و در مواقعی هم به نظرش غریبه یک احمق پرحرف می¬آمد ولی به هر صورت می¬گذاشت حرفش را بزند چون خودش در مقابل حرفی برای گفتن نداشت. شاید هم بهتر بود بگوید دوست نداشت حرفی بزند. در واقع به هیچ وجه علاقه‌ای به هیچ کاری نداشت و همه چیز برایش بی¬اهمیت شده بود. هر روز حمام می¬رفت چون کاری نداشت، غذا می¬خورد چون کاری نداشت، سرکار می¬رفت چون کار بهتری برای انجام دادن نداشت و شب ها هم کتاب می¬خواند چون از تنهایی در می¬آمد و می¬دید آدم¬های دیگر چه می¬خواهند و چه می¬کنند. این که می¬دید دیگران هم مثل او سختی کشیده¬اند آرامش می¬کرد. زندگی برایش شده بود صحنه نمایش غریبه¬ها. همه از جمله خود او سیاهی لشگر بودند و فقط یک نفر هر چند شب، قهرمان می¬شد و ماجرای خود را برای او تعریف می‌کرد. هرچقدر بیشتر کتاب می‌خواند به آن وضعیت بیشتر عادت می‌کرد. تا این‌که‌ یک شب بعد از کار یکی از آن غریبه¬ها را در خیابان دید. در ترافیک سنگین خیابان تخت طاووس نشسته بود و داشت از پنجره دوده گرفته¬ی تاکسی بیرون را نگاه می-کرد. فکر می¬کرد چقدر دلش می‌خواهد با یکی از آن غریبه‌های جدید چای بنوشد که او را در پیاده¬رو دید. اول باورش سخت بود، اما آن غریبه را می¬شناخت. بارها به عکسش بر پشت جلد کتاب نگاه کرده بود. از اینکه لازم نبود به مرور تصویری برای آن غریبه بسازد خوشحال شده بود و او را به خاطر داشت چون با او احساس همدردی کرده بود. غریبه از تلخی نبودن همسرش گفته بود و او زن خودش را به یاد آورده بود. دیگر درنگ نکرد. این شاید تنها باری بود که می‌توانست در واقعیت با یکی از غریبه‌ها حرف بزند. سریع کرایه را حساب کرد و از تاکسی بیرون پرید. به دو خودش را به غریبه رساند و اسمش را چند بار صدا زد. "امیر...امیر" ولی او به سمتش برنگشت. برای همین شانه‌اش را گرفت. امیر جا خورد و به سمتش برگشت. گفت: "سلام" امیر با شک گفت: "سلام"
- من ... من کتاب شما رو خوندم
- (امیر لبخند زد) چه خوب کدومو؟
- همون که ... از بعد طلاقتون شروع می‌شه
امیر لبخند زنان به زنی که کنارش ایستاده بود و او هم لبخند می‌زد اشاره کرد و گفت: "من طلاق نگرفتم ایشون همسرم هستند، شخصیت داستانم طلاق گرفته بود؛ امیر" انگار تازه متوجه داستان بودن ماجرا شده بود. گفت: "درسته... ببخشید... درسته شخصیت داستان." نویسنده خندید و گفت: "در میان دیگران" متوجه منظورش نشد. پرسید: "بله؟" نویسنده جدی گفت: "اسم رمان در میان دیگرانه"
- اسم رمان؟ ... درسته، ببخشید یادم نبود.
- کتاب و دوست داشتید؟
- بله...
بعد اخم کرد و گفت: "آخه من خودم جدا شدم." نویسنده و همسرش صورتشان را درهم کشیدند. نویسنده گفت: "چه بد، متاسفم... به هر حال خوشحالم کتاب به یادتون مونده." و باز لبخند زد. سکوت شد. نمی¬دانست چه چیزی باید بگوید. او امیر نبود. پس امیر کجا بود؟ فکر کرد همین را بپرسد ولی به نظرش احمقانه آمد. امیر تخیل آن مرد بود. نویسنده و همسرش که لبخندشان دیگر روی صورتشان ماسیده بود به هم نگاه کردند و بعد نویسنده گفت: "ببخشید ما باید بریم." جواب داد: "بله حتمن. ببخشید مزاحمتون شدم" زن نویسنده گفت: "خواهش می¬کنم" نویسنده گفت:"نه بابا خوشحال شدیم"¬.
قبل از این که روی¬شان را برگرداند نویسنده با لبخند و برقی در چشم گفت: " شاید بهتر باشه در مورد جدا شدن بنویسید، نوشتن آدم رو آروم می‌کنه"
کمی همان جا ایستاده و به دور شدن آن دو نگاه کرده بود. فکر کرد من بنویسم؟ من چیزی از نوشتن سرم نمی‌شود. از این‌که فکر کرده بود نویسنده کتاب همان غریبه‌ی آشنای او، امیر است خجالت کشید. آن شب تا خانه پیاده رفت و فکر کرد اگر نویسنده همان امیر بود دیدارشان چطور پیش می‌رفت. خیلی دوست داشت امیر را ملاقات کند و به او بگوید حال او را می¬فهمد. دوست داشت با او در شهر قدم بزند و از غریبه¬های دیگر برای او بگوید. شاید هم کمی در مورد زندگی خودش حرف می¬زد. فکر کرد برای او از کار خسته کننده و همکارهای نچسبش می‌گوید. به او می¬گوید وقتی از همسرش جدا شد احساس او را داشته و برای همین شروع به کتاب خواندن کرده ¬است. وقتی به خانه رسید آن‌قدر صحبت با امیر ذهنش را مشغول کرده بود که نمی‌توانست سراغ کتابی برود که آن روزها می‌خواند. این بار غریبه‌ی کتاب جدید را به خانه راه نداد و دوست داشت به جای آن امیر را ببیند. به سراغ کتاب امیر رفت ولی هرچه می‌خواند برای گذشته بود. انگار فیلم اتفاق‌های گذشته را عقب زده بود و دوباره آن‌ها را تماشا می‌کرد. امیر آمده بود ولی حرف نمی‌زد. سعی کرد با امیر حرف بزند ولی به نظرش احمقانه آمد با خودش تنهایی بلند بلند حرف بزند. بعد فکر کرد اگر یک نفر تنهایی چیزی بنویسد احمقانه نیست. یاد حرف آخر نویسنده افتاد و تصمیم گرفت بنویسد. دلیلی برای نگران شدن نبود او تنها می¬خواست حرف¬هایش را به امیر بزند. دنبال کاغذ و قلم گشت ولی هیچ کاغذ یا حتا قلمی در خانه نبود. این چیز¬ها را همیشه از همسرش می¬گرفت. تصمیم گرفت همان موقع برود و کاغذ و قلم بخرد. در تمام راه با هیجان به حرف¬هایی که می¬خواست به امیر بزند فکر کرد. این بار کتاب فروشی محل باز بود و کاغذ و قلم هم داشت. چند تا قلم، یک دسته کاغذ آ-چهار و یک دفتر سیمی خرید، چون فکر می¬کرد کاغذ و قلم باید در هر خانه‌ای باشد و از وقتی همسرش رفته است خیلی از چیز¬های ضروری را دیگر در خانه ندارد. نمی¬توانست بیشتر صبر کند. یک عالم حرف و خاطره به مغزش هجوم آورده بود که می¬خواست برای امیر تعریف کند. از روزهایی که با همسرش بود، از ناراحتی¬ها و تنهایی¬هایش، حتا از اشتباهاتش. اما از همه مهمتر دلش می¬خواست بگوید هنوز همسرش را دوست دارد، دلش برایش تنگ می¬شود، بدون او احساس تنهایی می¬کند و با این وجود نمی¬تواند او را ببیند و یا حتا با او تلفنی صحبت کند. درست مثل امیر. احساس می¬کرد نیروی عجیبی او را به پیش می¬برد. وقتی به خانه رسید لباسش را عوض کرد، پشت اوپن آشپزخانه نشست، سیگاری روشن کرد و صفحه اول دفتر را باز کرد. اما حالا نمی¬دانست چه‌طور باید شروع کند. از درون همچون دیگی در بسته می¬جوشید ولی نمی¬دانست چطور باید خود را بیرون بریزد. فکر کرد واقعن برای چه کسی می-خواهد بنویسد؟ امیر؟ تمام غریبه¬هایی که این مدت بدون گفتن یک کلمه تنها به حرف¬هایشان گوش داده است؟ همسرش؟ بعد نوشت: " نمی¬دونم کی اونجا داره به حرف‌های من گوش می¬ده. می¬دونم امیر نیست چون امیر ساخته‌ی ذهن اون نویسندست؛ ولی فکر می¬کنم حتمن یکی مثل من اون بیرون هست که حرف-های من غریبه رو گوش می¬ده. یکی که یک کلمه هم نمی¬گه. یکی که من و از خونش بیرون نمی¬کنه..."


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (25/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),مبینا صادقی (29/7/1397),عباس کارگر (30/7/1397),ایمان ایران نژاد (2/8/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.