هیولا

اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری هم کشویی برای نگهداری لباس‌های زیر و پیژامه ها و باقی وسایل نداشت. این شد که میز آینه را گذاشتند پایین تخت تا جلوی در ورودی و کمد را نگیرد. میز تقریبن به پایین تخت چسبیده بود. به شکلی که کشوهای آخرش به سختی فقط چند سانتیمتری باز میشد. زن این را دوست نداشت و فکر می‌کرد اتاق زشت شده است و عملن نمیتوانند از کشوهای پایینی استفاده کنند. اما چیزی نگفت چون تنها جای دیگر پشت در بود و او دوست داشت در اتاق کامل باز شود تا نور بیشتری از پذیرایی به داخل اتاق بتابد. اتاق پنجرهای شمالی داشت که آفتاب نمیگرفت و چون طبقه اول بودند باید آن را با پرده ضخیمی می‌پوشاندند، برای همین بهتر بود نور بیشتری به داخل اتاق بیاید. زن نور چراغ سقفی را دوست نداشت و احساس میکرد چشمش را میزند، احساس می‌کرد اشعه‌های آن بر سر و شانههایش فرود میآیند. پول جهیزیه تنها به اقلام اصلی رسیده بود و با قسط خانه و ماشین خرید آباژور غیر ضروری مینمود و برای همین چیزی هم به مرد نگفته بود. حالا که وسایل و لباسها را چیده بودند اتاق کوچک‌تر و کم نورتر هم به نظر میرسید. وقتی روی تخت دراز میکشیدند میتوانستند خود را از زاویه عجیبی ببینند. اول کف پاهایشان که بزرگتر از سرهایشان بود و بعد پاها و دستها و سینه هایشان. حتا اگر نمیخواستند نگاهشان به آینه میافتاد و نگاهشان با چشمان خودشان گره میخورد. شب ها قبل از خواب که چراغ را خاموش میکردند وقتی چشمشان به کف پاهای برهنه و جسم تاریکشان میافتاد یاد جنازههای سردخانه‌ها میافتادند با بندی به انگشت پایشان. زن بیشتر از مرد خود را در آینه نگاه میکرد. طبق عادت برروی تخت مینشست و به بالای آن تکیه میداد و سرش را در کتابی فرو میبرد ولی هر بار که سرش را بالا میآورد نگاهش به دام چشمان خودش میافتاد. انگار گیر میکرد و نمیتوانست رویش را برگرداند. برای همین مجبور میشد ساعت ها به خود نگاه کند. بعد چهار دست و پا به سمت آینه میرفت و به چشمان خود خیره میشد. به موهایش که از روی گوشهایش آویزان بود و شانه‌هایش نگاه می‌کرد. دستان لاغرش که وزن شانهها و بدنش را تحمل میکردند و در نهایت پاهای کوتاه و سردش. اما مرد تنها برای لباس عوض کردن و خواب به اتاق میآمد و زن میتوانست حدس بزند از تنگی و شلوغی اتاق کلافه میشود. هر چقدر هر دو سعی میکردند اتاق را مرتب نگهدارند به دلیل حجم بالای وسایل و لباسها باز اتاق بهم ریخته به نظر میآمد و البته با وجود آن آینه بزرگ همه چیز دو برابر هم میشد. مرد یک بار خواسته بود آینه را واژگون کند. درست بعد از چند ماه بود که نفرت عجیبی نسبت به آینه پیدا کرده بود. گویی آینه در دلش سنگینی میکرد و نمیگذاشت راحت بخوابد یا حتا در آن اتاق نفس بکشد. اما از حال خودش پشیمان شده بود و تا صبح در پذیرایی سر کرده بود. وقتی زن از او پرسید چرا به اتاق نمیآید گفت خوابش نمیآید. زن فکر کرده بود پیش او برود ولی از وحشت این‌که شاید مرد او را نخواهد این کار را نکرده بود. بار اولی که در آن اتاق عشق بازی کردند، زن مدام نگاهش به آینه میافتاد و وحشت کرده بود و به مرد گفته بود آینه را بپوشاند. مرد که گیج شده بود آن را با ملافه پوشانده بود و فکر کرده بود چرا زن این را خواسته. زن خودش هم مطمئن نبود برای چه وقتی در آینه نگاهش به آن دو افتاده بود وحشت کرده بود و دفعه بعد چیزی به مرد نگفت چون فکر کرده بود خواست احمقانه‌ای است و نباید از دیدن خودشان وحشت کند. اما دفعه بعد هر دو به آینه فکر می‌کردند. مرد با نگاه به آن دو احساس کرده بود دو نفر غریبه می‌بیند. دو نفر که او نمیشناسد و چقدر غمگین بودند. اما به زن چیزی نگفته بود چون نمیخواست او را نگران کند و زن سعی کرده بود آینه را نبیند. از آن شب به بعد چراغ را خاموش میکردند و به آینه نگاه نمی‌کردند اما انگار آینه هر شب بزرگ‌تر از شب قبل میشد و بالاخره تمام سقف و دیوارها را پوشاند. به هر سمتی نگاه می‌کردند آینه را میدیدند و بدنهای برهنهشان که در هم گره خورده بود. آنها دست نگه داشته بودند و به آینه زل زده بودند. هر یک به خود. به صورتهای سبز رنگ و کشیدهشان در تاریکی اتاق. زن دلش میخواست مرد به او بگوید دوستش دارد و مرد سعی کرده بود علاقه خود به زن را به یاد بیاورد و میخواست از زن بپرسد آیا دوستش دارد. زن به مرد گفت:"به چی نگاه می‌کنی؟". مرد به او لبخند زد، بلند شد و آینه را دوباره با ملافه پوشاند. زن آشفته شده بود برای همین به تندی پرسید:" آینه رو چکار داری؟ " مرد گفت: "مگه تو نمیخواستی بپوشونمش؟" زن عصبانی شده بود. نمیدانست چه کار باید بکند. انگار هیچ راه فراری نداشت. به مرد گفت:" من گفتم الان بپوشونش؟" مرد هم همان‌طور بود و با عصبانیت پرسید:"چت شده تو؟" زن بلند شد لباس‌هایش را از روی زمین برداشت و به پذیرایی رفت. مرد روی تخت نشست و به در کمد خیره شد. کمی بعد لحظهای صدای گریه زن را شنید، به پذیرایی رفت و زن را در آغوش گرفت و عذرخواهی کرد. زن اشکهایش را پاک کرد و به مرد گفت نمیداند چه اتفاقی افتاده است و چه کار باید بکند. مرد تمام مدت به آینه فکر میکرد، به این فکر کرد اگر پول بیشتری در میآورد میتوانست خانه بزرگتری بگیرد و آینه را جایی بگذارد که خود را در آن نبینند. زن اما ترسیده بود. او از اتفاقی که بینشان افتاده بود نگران شده بود. بدتر این بود که نمیدانست باید چه کار کنند. زن سعی کرد همان جا روی پای مرد بخوابد و وقتی او به خواب رفت مرد تنها بر روی تخت خوابید، بدون آن که ملافه را از روی آینه بردارد. زن هم فردای آن شب به ملافه دست نزد و در دستشویی آرایش کرد. او به یاد آورد که چقدر در جوانی از این کار بدش میآمد و دوست داشت در اتاق خودش روبروی آینهای بزرگ این کار را کند و الان که اتاق و آینه را داشت دلش نمیآمد در آن آرایش کند. زن آن روز به اتاق نرفت و شب به همراه مرد تلویزیون نگاه کردند. شب وقتی برای خواب به اتاق رفتند ملافه هنوز روی آینه بود. مرد خواست آن را بردارد ولی پشیمان شد. او نمیتوانست بفهمد چرا ولی بدون آینه حس بهتری داشت. زن از این که مرد را در آغوش میدید و نه از درون آینه خوشحال بود. آن‌ها شب را در آغوش هم خوابیدند گرچه گاهی تصویر خود در زیر ملافه و درون آینه را به یاد میآوردند و از هیولایی که در آن زیر پنهان شده بود میترسیدند.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ایمان ایران نژاد (9/5/1397),فرزاد خدنگ (9/5/1397),نگین پارسا (9/5/1397),همراز محمدی (9/5/1397),زهرابادره (آنا) (9/5/1397),ابوالفضل مولوی (13/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),مینا رسولی (16/5/1397),زهرا میرزایی (16/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 16:34

نمایش مشخصات نگین پارسا @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 23:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
فوبیا از نوع آیینه اش
برایم جالب بود و جالب تر اینکه زن و شوهر هردو این ترس را داشتند
شاید به نوعی ریشه در کودکی شان و یا افسانه دارد ،
لذت بردم
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.