نظافت

امروز جمعست. همون هفت پاشدم ولی تا هشت تو رخت خواب موندم. کلی کار داشتم که انجام بدم ولی تقریبن تا ده هیچ غلطی نکردم. هیچ وقت نفهمیدم چطور بعضیا از همون اول که از خواب پا میشن میافتن دنبال کار و زندگیشون. من با اونکه هر روز طبق عادت هفت پا میشم زودتر نمیتونم از خونه بزنم بیرون و همیشه یه یه ساعتی دیر میرسم سر کار که البته مجبورم از اون ور جبران کنم. بلخره ده یه تکونی به خودم دادم و دوش گرفتم. فکر کردم اگه آب بخوره بهم سر حال میام. تو حموم آب هی سرد و گرم میشد که البته بهش عادت دارم ولی فحشه که نثار صاب خونه دیوثم میکنم با این خونش. خیر سرشم آبگرمکن نو خریده. بعد از حموم باز نشستم یه سیگار دیگه کشیدم. با خودم قرار گذاشته بودم این جمعه دیگه بلخره خونه رو تمیز کنم. از همه مهمتر اشغالا رو ببرم بیرون. خونه بوی گه گرفته. دیروز وقتی از خواب بلند شدم میخواستم گریه کنم. انقدر از اوضاع خونه حالم بد شد که زدم بیرون و تا شب بر نگشتم. شب هم که مست و پاتیل برگشتم خونه به خودم قول دادم فردا دیگه حتمن کلکشو بکنم. ولی امروزم هی کشش دادم. داشت از فکر کار و شمبه گریم میگرفت که دیگه دست به کار شدم. اول از آشغالا شروع کردم. یه کیسه بزرگ جور کردم و هر چیزیو که میتونستم بندازم دور ریختم توش. کلی ظرف و لیوان یه بار مصرف، کلی بسته بندی های پر سروصدای مواد غذایی و از همه بیشتر دستمال کاغذی های استفاده شده و خشک شده. بعد کیسه رو گذاشتم پشت در آپارتمان تا از جلو چشمم دور بشه. میدونستم میتونه باعث ناراحتی همسایه ها بشه ولی واقعن دیگه جایی برای در نظر گرفتن اونا تو مخم نبود. حالا نوبت ظرفا بود. یه سیگار روشن کردم و همین جوری که دودش میکردم نگاهشون کردم. هر دوتا سینک پرشده بود. همه چی روی هم تلنبار بود. بشقاب قاشق لیوان در رنگ ها و ابعاد مختلف. یه جاهایی کاملن خشک شده بود و معلوم بود شستنش گریه در میاره و یه جاهایی هم پر آب بود و معلوم بود بوی گه از اون جاها بلند شده. لزج و حال بهم زن. خلاصه کپک زده بود ته مونده غذاهای یک هفته. فکر کردم کاشکی میتونستم کلن غذا بیرون بخورم که از شر این همه کثافت راحت بشم. اگر پول داشتم میتونستم غذا درست حسابی بخورم و نگران این زخم معده لعنتی هم نباشم. ولی این فکرا فایده نداره من هیچ وقت پولدار نمیشم. یه زمانی فکر میکردم میشم ولی بعد خودم و شناختم و فهمیدم من هیچ وقت پولدار نمیشم. آدم یا باید پولدار به دنیا بیاد یا کون پولدار شدن داشته باشه و من هیچ کدومو ندارم. از این فکرا کلافه شدم و ته سیگارم و پرت کردم تو حوضچه لجن سینک و شیر آب و تا ته روش باز کردم. متوجه شدم آب اولش زرد بود. پیش خودم فکر کردم چند وقته این شیر و مگه باز نکردم که آبش زرده. همین جور که دنبال اسکاچ میگشتم زور زدم یادم بیاد آخرین بار کی از شیر ظرف شویی استفاده کردم. خیلی سخت نبود. همون روز صبح برای درست کردن قهوه بازش کرده بودم. این قضیه مزه زنگ آهن قهوه رو توضیح میداد. دیگه از این خونه حالم بهم میخوره. باز به یاد پول افتادم و افسرده شدم. با عصبانیت ظرفا رو جا به جا کردم و از صدای وحشتناک زیادی که برخورد ظرفا با هم ایجاد می کردم در عین حالی که عصابم خورد شد تعجب کردم. عجیب بود که چیزی نمیشکست و فقط جیغ میزدن. انگار میخواستن اینجوری ازم انتقام بگیرند. بلخره چشمم افتاد به اسکاچ لعنتی. دیگه هیچی ازش نمونده بود برای همین فکر کردم که همین جوری پرتش کنم تو سطل آشغال ول کنم برم. ولی فکر اینکه باز ظرفا همینجوری میمونه پشیمونم کرد. کلی مایع ریختم روشو و افتادم به جون ظرفا. دستم به هر چیزی می رسید کلی کف مالیش میکردم و پرتش میکردم رو کپه ظرفا. اجازه نمیدادم کف اسکاچ تموم بشه. یه بارم کلن مایع و خالی کردم روی سینک و قطره های آخر با صدای گوز از ته بطری پاشید بیرون. بعد از شلختگی ظرفا و بوی گه غذاهای مونده اوغم گرفت. برای همین دوباره آب و تا ته باز کردم بلکه کثافت و بشوره ببره که کف تو سینک چند برابر شد. به خودم گفتم آروم باش این فقط یه ظرف شستنه ساده ست، اصلن کار سختی نیست که دیوونت کنه. برای همین چند تا نفس عمیق کشیدم و نزدکترین ظرف و که یک قاشق چایی خوری بود رو گرفتم زیر شیر آب و دستم بدجوری سوخت. لعنتی در یک ثانیه جوش شده بود. تو یه لحظه دل می خواستم قاشق کوچیک و با تمام وجود پرت کنم و از ته گلو فریاد بکشم و هر چی فحشه نسار صابخونه عوضیم بکنم. ولی این کار رو نکردم. این فقط یه ظرف شستن ساده بود. من اگر قرار بود سر هر چیز کوچیکی تو زندگی دیوونه بشم که دیوونه میشدم. اومدم قاشق و بذارم تو جا قاشقی که چشمم افتاد به کبره تهش. بعدم نگام افتاد به چند تا ظرف مثلن تمیز تو جا ظرفی که خاک گرفته بودند. فکر کردم اگه الان تند تندم ظرفا رو آب بکشم جایی براشون نیست. همین جوری مثل یه احمق قاشق چای خوری رو گرفته بودم دستم و به شیر آب جوش که تا ته باز بود و کف روی کپه کثافت که همینجوری مییومد بالا زل زده بودم. خیلی آروم شیر رو بستم. بعد انگار که قاشق چای خوری تو دستم اضافست گذاشتمش لبه سینک و ظرفای خاک گرفته رو دونه دونه انداختم تو کپه کف. حالا میشد کثافت زیر جا ظرفی رو هم دید. دیگه کم آوردم. باز فکر کردم همین و ول کنم برم بیرون. ولی اون بیرونم چیز بهتری منتظرم نبود برای همین به جای گریه، خود جا ظرفی هم گذاشتم رو کپه کف و کثافت و با اسکاچ افتادم به جون سینک. بعد آب سرد و باز کردم و با دست پاشوندمش اطراف سینک. خدارو شکر کف یه کمی خوابیده بود و تونستم جا ظرفی و آب بگیرم و برگردونم سر جاش. حالا دیگه کار راحت شده بود. به آرامی شروع کردم دونه دونه ظرفا رو آب کشیدن. اونایی که غذا روشون چسبیده بود و باز بر می گردوندم تو سینک پر از آب و کف و کثافت. این کار رو چند بار باهاشون تکرار کردم. فکر میکنم یه یک ساعتی علاف بودم. بدترین قسمتش چسبیدن دونه های برنج به دستم بود. تازه نصف ظرفا رو آب کشیده بودم که دیگه هیچ جایی رو جا ظرفی نموند. برای همین آب کشیده ها رو چیدم رو کابینت و کارو ادامه دادم. ظرفا که تموم شد یه دریاچه پر از ته مونده غذا و کف و کپگ مونده بود تو سینک و جلو لباسم حسابی خیس شده بود. جلو پام هم یه دریاچه گل درست شده بود. گل سیاه. مونده بودم اینجا آشپزخونست یا جنگل. همه جا پر بود از ظرفا خیس و آب بود که میچکید رو زمین. فکر کردم حالا باید زمین و بشورم. به هال نگاه کردم. رو زمین پر بود از لکه و خاک و پشم. پشم های گوله شده. باید اول جارو میزدم بعد تی. وگرنه تی خودش کثافت به بار میآورد. فکر کردم اینم از روز جمعه ما. تازه هنوز باید قبضای عقب مونده رو بدم، لباسا رو بشورم. یه کوفتی برای شب و فردا درست کنم و به مامان زنگ بزنم. همین الانش باید از بیخبری شاکی باشه. آخرشم هیچی. احتمالن تا دیر وقت می شینم جلو تلویزیون و سیگار دود میکنم. سرم داشت درد میگرفت. نمی فهمیدم چرا زندگی انقدر سخت شده. کلی به خودم قول داده بودم نذارم اینجوری بشه اما باز بعد از چند روز همه چیز از دستم در میرفت. مامان میگفت باید زن بگیری. اما من نمیتونستم کون خودمو بشورم چی برسه به زن داری، کلفت که نمیگرفتم. پاورچین رفتم یه سیگار برداشتم ولی روشنش نکردم. دیگه حتا اونجا سیگارم نمیتونستم بکشم. واسه همین سریع لباسم و عوض کردم و باز زدم بیرون. زمین که خشک بشه راحتتر میشه تمیزش کرد مخصوصن با اون همه پشم. باید صادرات پشم انسان راه بندازم با این تولید بالا.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالفضل مولوی ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (19/4/1397),ایمان ایران نژاد (19/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),مزان بهرام (20/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),زهرا میرزایی (23/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (24/4/1397),سروش جنتی (26/4/1397),ایمان ایران نژاد (5/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 13:58

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی
واقعا عالی


@ابوالفضل مولوی توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 22:30

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد ممنون ????????


@ایمان ایران نژاد توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 22:31

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد استیکرم علامت سوال شد چرا :)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 17:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان از روزمرگی یک پسر جوان حکایت کرد
گویش عالی ووتعلیق هم داشت ، اما در بین تکرارها چیز خاصی به چشم نخورد ،
موقعیکه که به قهوه رسیدید من انتظار یه اتفاقی خاص بودم که باعث شده شخصیت داستان بی انگیزه و بی انرژی بشود .
جسارت کلامم را ببخشید
برای تان موفقیت ها آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 22:33

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد ممنون از نظرتون فکر می‌کنم در این تعداد لغت زمان برای تغییر اساسی نداشتم باز هم ممنون :)


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 00:22

نمایش مشخصات نگین پارسا عالی بود....ایم مدل نوشتن ادما رو به اعماق زندگی خودشون برمیگردونه . وخیلی واقعی به نظرمیومد من لذت بردم


@نگین پارسا توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در جمعه 5 مرداد 1397 - 18:47

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد بسیار ممنونم :)


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 02:12

نمایش مشخصات کامران غفوری هی اومدم ول کنم برم هی نشد هی خواستم ولش کنم گفتم بابا اینو نصفه بخونم کاراکتر اصلی داستان که خیلیم عصبی بود میزنه داغونم میکنه این بود که خوندمش اوایل میگفتم ای خدا این چرا اینقدر عصبانیه اما وقتی گفتی مستیه دیشب گفتم حله آقا ادامه بده پایانش خیلی خوب نبود یجورایی گیر کرده بودی باهاش که ای خدا چیکارش کنم چیکارش نکنم چجوری تموش کنم که بالاخره اومدی موعظه کردی و من نمیتونم خودمو جمع کنم چه برسه به زن گرفتن رو پایانش کار کن سعی کن جوره دیگه ای جز موعظه کردن تمومش کنی . شلختگی خونه اعصاب خواننده رو خرد میکنه که این نشان از قدرت قلم شماست اما کاش این داستان رو در حد این توصیفات ول نمیکردید و یک گره افکنی و گره گشایی نیز در آن ایجاد میکردید اما با اینکه ایجاد نکردید باز هم خوشمان آمد
قلمتون نویسا


@کامران غفوری توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در جمعه 5 مرداد 1397 - 18:49

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد ممنون از اینکه نظرتون رو نوشتین به نظر من داستان کوتاه لزومن نیاز به گره افکنی و از اون سختتر گره گشایی نداره یعنی در واقع وقتشو نداره. تنها اشاره به یک فضا و یا یک حس کافیه. بازم ممنون :)


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 02:13

نمایش مشخصات کامران غفوری اها راستی یادم رفت پر از غلط های املاییه یه دور بازم ویرایشش کن


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 07:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست گرامی
خیلی خوب بود.
و من از خوانش اثر لذت بردم.
برای بهتر شدن آثار بعدی تان توصیه دارم بر روی زبان معیار بیشتر کار کنید. از محاوره گویی در متن اصلی بجز دیالوگها سعی کنید بپرهیزید چون بسیار سخت و تکنیکی است.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در جمعه 5 مرداد 1397 - 18:51

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد با تشکر از اینکه نظر دادید. من از روی عمد این نوع نثر رو انتخاب کردم. به نظرم به شخصیت پردازی و فضا سازی کمک می کنه.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.