مردی که می‌دانست

مرد می‌دانست باید چکار کند. او می‌دانست اگر بیشتر کار کند، حواسش را به نشانه‌ها جمع کند و امید داشته باشد شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت. او می‌دانست هیچ چیز در زندگی آسان به‌دست نمی‌آید مگر آدم شانس بیاورد و می‌دانست شانس از عهده‌ی او خارج است. مرد می‌دانست باید با آدم‌ها بجوشد و روابط کاری مناسبی برقرار کند تا بتواند جای خود را میان آنها باز کند و وقتی احتیاج بود از آن‌ها برای به‌دست آوردن موفقیت کمک بگیرد. مرد می‌دانست باید عادت‌های خوب مثل ورزش، سحر خیزی و غذای سالم را جایگزین عادت‌های بدی همچون سیگار، فست فود و تنبلی کند تا حال بهتری داشته باشد و سریع‌تر به موفقیت دست پیدا کند. او حتا می‌دانست باید از مسیر موفقیت لذت ببرد و زیاد برای دوری مقصد غصه نخورد. او خوب می‌دانست به گروه دوستی و خانواده برای مواقع تنهایی و مشکلات احتیاج دارد و بهتر است در حفظ و ایجاد آن‌ها تلاش کند. مرد می‌دانست باید از روان خودش مراقبت کند و بهتر است به سطح آگاهی و فرهنگ خود برسد و سعی کند از هنر لذت ببرد. او باور داشت ایمان می‌تواند به او آرامش بدهد و باید آن را به‌دست بیاورد. مرد می‌دانست باید در خانه گیاه نگه دارد، به آن‌ها آب بدهد و برایشان موسیقی پخش کند. او می‌دانست باید مدیتیشن بیاموزد و آن را به برنامه روزانه‌اش که نباید در آن کوتاهی کند بیافزاید. همان‌طور که خانواده از کودکی به او آموخته بود، مرد می‌دانست باید در کارها نظم و هدف داشته باشد. مرد از همان سال‌های اول آموخته بود نمی‌تواند هر کاری دوست دارد انجام دهد و این به ضرر خودش و دیگران است و اگر خلاف آن عمل کند تنبیه می‌شود. او می‌دانست اگر تنبیهی هم در کار نباشد خودش آزار می‌بیند و پشیمان می‌شود. او خیلی زود شیر خوردن از پستان مادر را کنار گذاشته بود و سعی کرده بود وعده‌های غذاییش را همان طور که والدینش از او در خواست کرده بودند تا ته بخورد. او به درستی آموخته بود به تنهایی به توالت برود و بهداشت را به خوبی رعایت کند. او از همان سال‌های اول کودکی می‌دانست باید در کسب دانش و مهارت کوشا باشد تا بتواند زندگی شاد و موفقی داشته باشد. او همچنین یاد گرفته بود باید در مقابل سختی‌ها مقاومت کند و از خودش سستی نشان ندهد. او یاد گرفته بود تفریح و بازی مثل هر چیز دیگری در زندگی اندازه‌ای دارد و انسان باید حد هر چیز را به مقدار نیاز، به قدری که برای سلامت، شادی و موفقیت احتیاج است نگه دارد. او از همان کودکی تربیت شده و می‌دانست باید احترام همه مخصوصن بزرگترها و به‌ویژه پدر، مادر و معلم را نگه دارد. همان‌طور که مادر بارها به او گوشزد کرده بود او می‌دانست اگر آموزه‌های والدین و معلمین را آویزه گوش نکند، چوب زندگی به او درس خواهد داد. مرد می‌دانست بعد از تلاش در کسب دانش و مهارت باید شغلی مناسب برای گذران زندگی خود به‌دست آورد. او نه تنها باید بتواند زندگی راحتی با درآمد به دست آمده از کسب و کار خود داشته باشد بلکه باید سعی کند برای جامعه مفید باشد و خانواده و دوستان را سر بلند کند. مرد می‌دانست والدینش دوست دارند به او افتخار کنند و بهتر است برای خوشحالی آن‌ها و خودش نهایت سعیش را بکند. مرد می‌دانست کشش های جنسی او یادآوری طبیعت برای تشکیل خانواده و تولید مثل است و بهتر است به فکر ازدواج باشد. مرد همچنین می‌دانست زندگی مشترک بدون عشق مشکل خواهد بود و بهتر است اول زنی را دوست داشته باشد. مرد حتا می‌دانست هیچ ایرادی ندارد از آمیزش جنسی مناسب، صحیح و سالم لذت ببرد و بهتر است همسرش جذاب باشد. او می‌دانست بهتر است سریع‌تر ازدواج کند تا نیازهای خود را به روش صحیح ارضاء کند. او همچنین می‌دانست بهتر است با فرزندان خود اختلاف سنی زیادی نداشته باشد تا انرژی مناسب و دانش روز را برای تربیت آنها داشته باشد. مرد حتا می‌دانست نباید زیاد به خود سخت بگیرد و انسان جایزالخطا است. مرد همه‌ی این‌ها را خوب می‌دانست، اما دیگر هیچ یک را انجام نمی‌داد. او دیگر نمی‌توانست بر اساس هیچ‌یک از دانسته‌هایش عمل کند. مرد می‌دانست دانستن تنها کافی نیست و به همت احتیاج دارد ولی نمی‌دانست آن را چگونه به غیر از همین‌ها که تا آن روز می‌دانست می‌تواند به‌دست بیاورد. اطرافیانش هم می‌دانستند او همه‌ی این‌ها را به خوبی می‌داند و نمی‌دانستند دیگر چه چیزی به او بگویند که بداند. آن‌ها حتا می‌دانستند باید به او زمان بدهند و با او مهربان باشند تا باز همه کارهایی را که می‌داند از سر بگیرد اما همه از جمله مرد می‌دانستند هر چیزی حدی دارد. ولی مرد هیچ تغییری نکرد و هر روز بدتر از روز قبل شد. او حتا یک بار به موقع به توالت نرفت. وقتی حدش گذشت زنِ مرد او را ترک کرد و بچه ها را با خود برد چون او سرمشقی غلط برای آن‌ها بود. زن به بچه‌ها توضیح داد که چرا پدرشان هیچ‌وقت موفق نمی‌شود و بچه‌ها دانستند پدرشان اشتباه می‌کند. والدین و دوستان مرد با آنکه او را دوست داشتند دیگر تحملشان تمام شد و او را طرد کردند و مرد به همه آن‌ها حق می‌داد چون مرد هم می‌دانست که اشتباه می‌کند. مرد که دیگر هیچ فایده و ارزشی برای خود نمی‌دید و خود را مسبب درد و آزار دیگران و خود می‌دانست تصمیم گرفت خود را بکشد. او می‌دانست این کار فرار از مشکلات است ولی راه حل دیگری متصور نبود. اما مرد ترسید. او نمی‌توانست خود را بکشد چون خیلی می‌ترسید. او از ارتفاع و درد می‌ترسید. او از تهوع و مریض شدن می‌ترسید. او حتا از نبودن هم می‌ترسید. برای همین تصمیم گرفت زنده بماند. او همچنین متوجه شد همان طور که از مسائلی می ترسد از چیزهایی در زندگی لذت می‌برد. کارهایی بود که او را به وجد می‌آورد. مکان‌هایی که او را آرام می‌کردند. خوراکی‌ها و تفریحاتی که او را شاد می‌کردند. او آدم‌های جدیدی پیدا کرد که دوست داشت با آنها وقت بگذراند و زن‌هایی که او را دوباره به زنده بودن امیدوار می‌کردند. پس مرد دیگر نه بر اساس دانسته‌هایش بلکه لذت‌ها شروع به زندگی نو کرد. مرد می‌دانست لذت جویی افراطی انسان را نابود می‌کند ولی او دیگر نمی‌توانست بر اساس دانسته‌هایش عمل کند. مرد تنها بر اساس لذت و درد زندگی می‌کرد. مرد دیگر تمام کارهایی که می‌دانست اشتباه است انجام می‌داد و تنها چیزی که او را از عملی باز می‌داشت، درد بود. او چیز جدیدی می‌دانست که به آن عمل هم می‌کرد. مرد می‌دانست از درد راه فراری نیست و درد و لذت مکمل هم هستند. مرد لذت‌های زیادی برد و برای آن‌ها دردهای زیادی کشید. مرد بعد از سال ها لذت داشتن خانواده را پیدا کرد و از کار و موفقیت لذت برد. آدم‌ها از او می‌پرسیدن چه‌طور توانسته است به موفقیت دست پیدا کند و او خود هم نمی‌دانست. فکر می‌کرد شاید شانس آورده است چون تنها کاری که کرده بود به دنبال لذت گشتن و تحمل دردهای آن بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ایمان ایران نژاد ,زهرابادره (آنا) , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),م.ماندگار (2/4/1397),ایمان ایران نژاد (3/4/1397), ک جعفری (4/4/1397),زهرابادره (آنا) (7/4/1397),بهروز علی پور (9/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 تير 1397 - 14:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در یکشنبه 3 تير 1397 - 17:47

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد ممنون :)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 13:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان جالبی بود و پند آموز
تعلیق دار و مجذوب دار بود با اینکه طولانی بود ولی آدم دلش می خواست تا آخر بخواند ،
برای تان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط ایمان ایران نژاد Members  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 08:46

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد ممنون از این که نظرتون رو نوشتید لطف کردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.