رمان عشق و نفرت


#Part_1
در رو باز میکنم میرم تو ،صدا میزنم -زنعموووو زنعمو کجایی من اومدم
از جلوی اشپزخونه که رد میشم صداش در میاد
-جونم عزیزم اومدی کم کم داشتم نگران میشدم


از اشپزخونه میاد بیرون کمی من جلوتر میرم و کمی اون میاد طرفم دستاشو میزاره تو دو طرف صورتمو پیشونیمو میبوسه و میگه
-هیچوقت دیر نکن من که ارزون به دستت نیاوردم دلشوره میگیرم
-میدونم ولی جای نگرانی وجود نداشت که بهتون خبر بدم

دستاشو از رو صورتم برمیدارم و میرم سمت اتاقم
-من میرم کمی استراحت کنم
از پله ها میرم بالا اولین اتاق،اتاقه منه یه اتاق با دکور بنفش ملایم



به اتفاقای امروز فکر میکنم تاحالا دلم اینجوری نشده بود با دیدنش یه لحظه رنگ تو روم نموند، دلم لرزید ،دستام،اشک تو چشمام یاد اور خاطرات گذشته دلمو به اتیش میکشید،،،،،
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),زهرابادره (آنا) (6/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 تير 1397 - 14:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 13:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان خوبی بود ،اگر جنسیت شخصیت داستان را مشخص می کردید ،داستان زیباتر و ذهن خواننده به چالش کشیده میشد
برای تان موفقیت آرزو می کنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.