آغاز داستان با عشق

امروز مانند خیلی از روز های بهاری باران آرام آرام می بارد ولی شاید این اولین باری است که پنجره را بسته ام واز هوای زیبای بهاری و بوی دلپذیر خاک های شسته شده لذت نمیبرم.
پشت میز نسبتا شلوغم نشسته ام و در اعماق افکارم غرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و چند ساعت است که دارم درباره ی موضوع اولین داستانم فکر میکنم. سعی می کنم مو های آشفته ی خود را مرتب کنم و دست و رویی به اتاقک مغزم بکشم تا شاید فکری به سرش بزند و مرا از این درماندگی نجات دهد.
کاش می توانستم افکارم را دسته بندی کنم و با مرتب کردنشان موضوع جالبی به ذهنم خطور کند.
ناگهان جرقه ای از زیر خاطرات دفن شده ی مغزم می زند. با هیجان صاف می نشینم و قلم بیچاره ای را که ساعت ها دور انگشتانم چرخانده بودم را محکم می گیرم. قلبم با سرعت باورنکردنی ای می زند، بالا خره موضوع خود را پیدا کرده ام، حالا دیگر می دانم درباره ی چه کسی داستان خود را بنویسم، آری درباره ی عشق دیرینه ام می نویسم.
اولین باری که او را دیدم شانزده سال پیش بود، آن روز را به خوبی به یاد نمی آورم ولی مطمئن هستم آن موقع هیچ چیزی از عشق سرم نمی شد ولی کم کم او به من معنای این کلمه را یاد داد. هنگامی که با مرا با دست های لطیفش نوازش میکند، روحم جانی دوباره می گیرد و هنگامی که در سختی ها ومشکلات غرق می شوم، فقط در آغوش او آرامش میابم.
لبخند زیبایش مانند هلال ماه در تاریکی های سختی، باعث از یاد بردن مشکلات می شود و نور خورشید دربرابر طلعت درخشان او شرمسار می شود.
او برای قلب کوچک و حساسم لباسی از تار محبت و پود عشق درست کرد تا دربرابر زمستان ها مقاوم باشد.
با تمام وجودش به من عشق ورزید و از خودش گذشت تا زندگی خاکستری و تاریکم را رنگ بزند و آنگونه زیبا به زندگیم معنای متفاوتی بخشید که تمام عمرم مدیون زحمت هایش هستم.
صدایش همچون صدای آواز پرندگان دلنشین و دل مهربانش همچون دریا وسیع است. هنگامی که او را می بینم، چشمانم مانند ستارگان برق میزنند و دلم همچون کبوتری که می خواهد به آشیانه خود برگردد پرپر می زند.
قلبم آرام شده است حالا می خواهم داستانم را بنویسم داستان من و او ، آری این بهترین موضوعی بود که می توانستم انتخاب کنم تا حداقل به او بگویم که چقدر از او متشکرم و چقدر او را دوست دارم، پس اینگونه داستانم را شروع می کنم:

داستانی برای تنها عشق زندگی ام ، مادر عزیز تر از جانم.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,زینب گندمی ثانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (8/2/1397),مانی (8/2/1397),زینب گندمی ثانی (9/2/1397),ستوده غلامی (10/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 ارديبهشت 1397 - 06:54

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
و قلم زیبایتان@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.