زندگی عروسکی

لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار .
جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره می زنم و همین طور که دکمه ی مانتویم را باز می کنم به ان لباس نگاه می کنم : پلنگ صورتی؟
شانس اوردم خرس عسل خور(پو) را بهم ندادن لباس را به بدبختی تنم می کنم و درون اینه نگاهی به خودم میندازم شک می کنم می تونم با این لباس بیرون برم یا نه ؟
چند ثانیه چشمام رو روی هم فشار می دم و به سوی بیرون قدم بر میدارم . بیرون از مغازه می ایستم و گل هایی که موقع بیرون امدن از صاحبکارم گرفتم رو تو هوا تکان می دم . ثانیه ها به سختی می گذشت . غروب شده بود اما حتی نتونستم توجه یه مشتری رو به خودم جلب کنم . اینقدر که این لباس برای من عجیب بود و در تنم سنگینی می کرد برای دیگران نبود . نمی دانم چرا دوست داشتم با من عکس بگیرن و هم صحبت شوند و شاید لحظه ایی کنارم به ایستند . تنها بچه های کوچک بودند که برایم دست تکان می دادند اما لوس ترین و زیبا ترین انها دختر بچه ایی بود که برایم بوس فرستاد نمی دانم گمان کردم برای لحظه ایی خستگی از میان تنم جدا شد و کمر درد و پادردم خوب شد البته پسر های نوجوانی هم بودند که دم پلنگ را می کشیدند و باعث می شدند تعادلم به هم بخورد . نگاهی به خانم فرهانی (صاحب کارم) انداختم که از پشت شیشه در حالی که ساعت را نشانم می داد سری به حالت تاسف تکان داد تعداد عابران هرلحظه کمتر می شد و شانس های منم کمتر . یادم می امد من همیشه عاشق شخصیت گارفید بودم اگر می توانستم تا فردا شغلم را حفظ کنم مطمعنا می توانستم ان لباس گربه ی پشمالو را بپوشم . اما اخه چه طور می تونستم توجه اشون رو جلب کنم؟؟ شروع به رقصیدن می کنم نه اینکه رقصم در حالت عادی خیلی زیبا بود با این لباس عروسکی زیبا تر هم می شد سعی می کنم حرکات دختر عموم رو به خاطر بیارم دستام روبالا می برم و پام رو به اندازه ی عرض شونه ام باز می کنم دستام رو بالا تکون می دم و راه می رم سعی کردم نگاه مردمانی که از تعجب کمی دهانش باز مانده بود را نا دیده بگیرم دستم را به سمت سیبیل های پلنگ صورتی می برم و ان را کمی طاب می دهم ان یکی دستم که همچون چوب خشک در هوا مانده بود تکان می دهم و گل ها را در مسیر راه رفتنم برگ برگ می کنم جلوی در مغازه پر از برگ گل شده بود حالا هر کس حدقل دو ثانیه به من و حرکات عجیب غریبم نگاه می کرد و من هم با اخرین گل رز باقی مانده در ,مغاره را نشان می دادم
همان طور که حرکات موزونم را انجام می دادم نگاهم به خانومی افتاد که به سمت مغازه می امد نیشم باز شد و اعتماد به نفسم بالا رفت دیگر به هر زن و مرد و کودک و جوان لبخند می زدم هرچند که زیر کلاهک پیدا نبود.
برای تک تکشان دست تکان می دادم . شب شد.
زود تر از انچه که فکرش را می کردم همان طور که توی مغازه می رفتم کلاه را از سرم در اوردم و روی پیشخان گذاشتم تازه فهمیدم نعمت نفس کشیدن در هوای باز چیست . همان طور که به سمت خانوم فرهانی لبخند می زدم موهایی که با عرق به پیشانی ام چسبیده بود را هم جدا می کنم . با حرف خانوم فرهانی لبخند روی لبم می ماسد و اعصابم خورد می شود یعنی چه.؟ فقط به خاطر ان حرکات مسخره که هیچیش شبیه رقص نبود؟؟؟ رو به خانم فرهانی می گویم: اما؟؟ خانوم فرهانی من که مشتری جلب کردم برای مغازه.
خانوم فرهانی بدون توجه به من درحالی که پول های توی صندوق را می شمرد گفت: دختر عزیز . خانومی من حوصله ی دردسر ندارم . همین که گفتم
وبعد دو تا ده تومنی از میان پول ها دراورد و در دستم گذاشت . ده تومنی ها را توی دستم می فرشارم و به سمت رختکن می رم لباس رو عوض می کنم و بدون توجه به خانوم فرهانی بیرون می زنم . نامردی را درحقم تمام کرد ان هم به جرم حرکاتی که هیچ چیزش به رقص شبیه نبود. پوزخندی روی لبم شکل می گیرد زیر لب زمزه می کنه : در شهری که کلاغ ها اواز می خوانند وشغال ها نعره می زنند . و فیل ها پرواز می کنند فقیر ها هم؟........... می میرند .
سرم را رو به اسمان می کنم و می گویم : من دختر روز های تنهایی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

پیام رنجبران(اکنون) ,ابوالفضل مولوی ,همراز محمدی ,نیما فریبرزی ,مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (19/6/1397),مبینا صادقی (19/6/1397),مینا رسولی (20/6/1397),ابوالفضل مولوی (20/6/1397),مجتبی صمدیار (20/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),مجتبی صمدیار (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 00:27

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب خانم محمدی عزیز
زیبایی و واقعیت تلخ داستان را به خوبی و سادگی
به تصویر کشیدید
عالی بود
موفق باشید و همچنان نویسا
@};- @};-


@مینا رسولی توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 20 شهريور 1397 - 12:37

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون از شما خانوم رسولی عزیز
مرسی که وقت گذاشتی و نظر دادی


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 01:56

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی
عالی ...


نام: نگین پارسا   ارسال در سه شنبه 20 شهريور 1397 - 15:23

اثرزیبایی بود از خواندنش لذت بردم...فقیرهاهم میمیرند...عالی بود...پیروزوموفق باشید


@نگین پارسا توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 20 شهريور 1397 - 21:59

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون از شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.