دنیا

دانش اموز با خواندن اسمش توسط معلم بالای کلاس می ایستد وبا تردید شروع به خواندن می کند :(
به نام او
چند روز پیش کتاب جدیدی رو که خریده بودم باز کردم هر صفحه که جلو تر رفتم چیزی درونم روشن تر می شد تازه فهمیدم دنیا واقعا جهان هستی ست .
دنیافقط کشور من شهر من و محله ی من نیست دنیا خیلی بزرگ تر کوچه ی ماست که یه سمتش به سوپری ختم می شود یه طرف به خیابان و طرف دیگرش به پارک . تفریحاتش فقط خرید و رستوران و شهربازی و پارک و... نیست نمی دونم باورمی کنید یا نه اما هر صفحه که از کتاب جلو تر می رفتم چیزی درونم بیش تر پرواز می کرد حس پرنده ایی رو داشتم که لب پرتگاه بود اما اجازه ی پرواز نداشت فهمیدم در دنیا بنیانگذار حرفه ی پرستاری فلورانس بود که اکنون فامیلیش را به یاد ندارم . فهمیدم در دنیا جایی که من شاید صد ها مایل یا کیلومتر از ان فاصله داشتم جایی به نام دیگنیتاس وجود داشت در دنیا جایی بود که می توانستی ساعت ها زیر اب با ماسک اکسیژن بمانی و دریا را تماشا کنی می توانستی روی اب موج سواری کنی می توانستی روی ..... دراز بکشی ابمیوه دردست بگیری جایی که هر چند دقیقه یکبار از تو بپرسند چیزی میل دارید؟؟؟ در صورتی که ساحل دریا های ما تنها تفریحش نوشتن اسم روی شن . قایق سواری . اسب سواری در ساحل . و شنا در اب است اما در قسمتی دیگر از دنیا می توانستی سقوط ازاد داشته باشی از سخره بالا بروی و اسکی سواری کنی شاید باورتان نشود اما اخرین باری که کفش اسکی پایم کردم هشت و نه سالگی ام بود کدام از شما می توانید به راستی بگوید که اخرین بار کی اسکی را تجربه ؟ کدامتان جرعت و یا اعتماد بنفسش را دارید ؟ نمی دانم تا کجا می توانم حس و حالش را بیان کنم اما ان روز فهمیدم دنیا بزرگ تر ان چیزیست که من میدیدم شاید حالا بتوانم این جمله را با قطعیت برزبان بیاورم که : چهار چوب دنیای هرکس تنها دست خودش است.البته پول هم بی تاثیر نیست اما این نمی تواند بهانه ایی برای فرار از دیدن دنیا باشد.
پایان.
هلیا:)
معلم نگاهی به دانش اموز می اندازد برگه را از دستش گرفته و زیرش امضا می زند 18
دانش اموز می نشیند اما هیچ دستی برای تشویقش بلند نمی شد چون( اینها فقط حرف های یک نوجوان بود)
******************
دیگنیتاس: محلی که بیمار های لاعلاج با تائید پزشک از سلامت روحی انها و حکم دادگاه می تونن خود کشی کنند
کتابی هم که در انشا گفته شد (من پیش از تو ) جوجو مویز
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (4/6/1397),نگین پارسا (4/6/1397),زهرابادره (آنا) (4/6/1397),مینا رسولی (6/6/1397),نیما فریبرزی (6/6/1397),مجتبی صمدیار (10/6/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (17/6/1397),بهروزعامری (19/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 17:01

وااااااای چقدر دلنشین بود


@نگین پارسا توسط همراز محمدی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 17:09

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنونلز شما


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 18:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها بانو محمدی عزیز
داستانی زیبا با توصیفاتی دلنشین نوشته بودید ، تعلیق داشت و خواننده را تا انتها با خود همراه کرد .
چهار چوب دنیای هرکس دست خودش هست ؟
نمی دانم شاید هم باشد یا نباشد .
شاید برای عده ای باشد و عده ای دیگر نه
عالی بود لدت بردم
موفق باشید


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 شهريور 1397 - 08:58

نمایش مشخصات مینا رسولی درود بر شما خانم محمدی عزیز
اینکه داستان ترکیبی با کتاب من پیش از تو بود
بیشتر برایم خوشایند بود

واقعیتش یاد انشاهای خودم افتادم که معلم ها هیچ وقت بالاتر از 15نمیدادن و میفهمیدن مادرم نوشته
موفق باشی @};- @};- @};-


@مینا رسولی توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 6 شهريور 1397 - 13:33

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون از شما
خانوم رسولی عزیز لطف کردید وقت گذاشتید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.