آتریسا2

نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست .
مجری: خب ما در خدمت سرکار خانوم بهرام هستیم .سلام عرض شد خانوم بهرام اگه سلام العلیکی هست بفرمایید که ما شروع کنیم .خوشش نمی آمد اینقدر رسمی حرف بزند خونسرد رو به دوربین گفت :سلام .
و بعد رو به مجری گفت :و ؟؟؟؟
مجری اول کار حساب دستش آمد و ادامه داد:اگه اجازه بدید بریم سر اصل مطلب . میشه اول خودتون رو معرفی کنید؟
_بله من آتریسام . آتریسا بهرام دختر سعید بهرام .
مجری:میشه از زندگیتون بگید .اصلا چرا تصمیم گرفتید تو برنامه ی ما شرکت کنید.
_ راستش من اصلا تصمیم نداشتم تو برنامتون شرکت کنم ولی خب بنا بر اصرار های دختر داییم اومدم.
مجری :شنیدم سال ها ایران نبودید؟ درسته؟
_آره ,بعد از جدایی مامان از بابا من با پدرمم.
مجری: خودتون انتخاب کردید که با پدتون برید یا؟؟؟
انگار بیست سوالی بود از سوال های مرد اعصابش خورد شد تصمیم گرفت خودش توضیح دهد تا این جوری سوال پیشش نکند؟؟
_خب راستش نه مادرم مسئولیت منو قبول نکرد . منم مجبوری با پدرمم رفتم و ده سال از بهترین روز های عمرم رو در کشور غریب کشوری که حتی زبانشان هم نبودم خب آدم وقتی زبان کسی رو بلد نیست نمی تونه با کسی حرف بزنه این باعث شد چند سالی افسردگی بگیرم چون همه تو مدرسه دوست داشتن اما من از زبان معلم هاهم سر در نمی آوردم اما بعد از چند سال پدرمم یه آموزشگاه زبان که به بدبختی گیر آورد ثبت نامم کرد کم کم هرچه جلو تر می رفت صدایش غمگین تر می شد
مجری که خیلی تیز هوش بود با نگاه شیطنت آمیزی گفت:و اما عاشق شدین
تصویر شان(shan) جلوی صورتش آمد. غم در چشمانش وسیع تر شد به وضوح می توانستی آن را ببینی باصدایی که از ته چاه می آمد گفت:نه.
مجری :حرف آخر : حاضری مادر و پدرت رو ببخشی ؟خب اونا باعث شدن تو ملکت غریب سال ها درد بکشی و ارام گفت :عاشق بشی
خب مجری زیادی داشت پسرخاله می شد.
جدی گفت:شاید ببخشم شاید نبخشم .و درون خودش گفت اما اون روز نزدیک روزی که اینقدر قدرت مند بشم که همه رو ببخشم البته بعد از اینکه انتقامش را گرفت.
خوانواده ی مادرش آدم سر شناسی بودند و مطمعنا در آن شهر کوچک همه آنها را میشناختند شاید وقتش بود تاوان کار مادرش را خانواده اش می دادند.
رو به مجری گفت به نظر من مقصر تمام این سختی ها یم خانواده ی مادرم بود .
**********************************************
دوستان من واقعا متاسم مقداری طولانی شد فک می کنم به سهیا چهار قسمت برسه ممنون میشم نظر بدید با تشکر
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (1/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.