آرزوی راز

دیگه بس بود باید یه جایی تمامش می کرد شاید امروز وقتش بود؟ در تمام عمرش در کودکی با اسرار , گریه ,و باج دادن سعی می کرد افراد فامیل را خانه ایشان نگه دارد تا دقایقی با انها بازی کند. وقتی نوجوان بود تمام تلاشش را می کرد تا هنگام مسافرت کسی آنها را همراهی کند . مسافرت تنهایی را دوست نداشت . اما خوبی اش این بود که دیگر مانند کودکی این کار را برای این نمی کرد تا اعضای فامیل مانند سپری باشد تا پدر و مادرش دیگر باهم دعوا نکنند . تمام نوجوانی اش در گوشی اش تلف شد . می گشت سایت های مختلف , اینستاگرام, تلگرام تا شاید برای ساعتی از زندگی یادش رود اها یک راه حل دیگر هم جدیدن کشف کرده بود:( خوردن چقدر کمکش می کرد تا خشمش را خالی کند ناراحتیش را پشت ان نگاه بیخیالش پنهان کند شاید واقعا دیگر برایش مهم نبود همه هم می فهمیدند راز هایش را ۰ چه می شد اگر می فهمیدند مادر و پدرش همیشه مشغول دعوا هستند. چه می شد اگر می فهمیدن او تا دبیرستان هیچ دوستی نداشت . چه می شد بفهمند او عاشق پیتزا است در تمام سال های مدرسه اش هیچ کس او را آدم حساب نمی کرد یا حدقل او اینطور فک می کرد چه میشد همه می فهمیدن غرورش بخاظر فخر فروشی نیست شاید سپر است در برابر مشکلاتش . اما او تنها رازی که با خودش به گور می برد تنهایی اش بود نباید می گذاشت که بفهمد بزرگ ترین ترسش تنهاییست در حد مرگ از این کلمه می ترسید تنهایی همیشه کنارش بود هیچ جا رهایش نمی کرد در خانه ,مدرسه,اجتماع,خیابان همه جا تنها بود شاید دردی به نام تنهایی وجود داشت دردی تمام تنت را در بر میگیرد اما زود تر از ان روحت را می کشت ایذ حدقل اول جسمت را کشته و بعد روحت را می گیرد شاید علت تاسیس ساز مان حمایت از (تنها ترین آدم ها ) همین بود



(سازمانی که افرادی که تنها هستند دور هم جمع می شوند و چند روانشناس هم در بین آنها زندگی می کنند)

****************
خب سلام راستش من اصلا نمی دونم اصلا همچین سازمانی وجود داره یا نه اما خب بنا بر زاده ی ذهنم تصمیم گرفتم اونو به یک آرزو تبدیل کنم و دربارش بنویسم امید وارم در آینده همچین ساز مانی به وجود بیاد با تشکر از اینکه وقت گذاشتید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (2/4/1397), ک جعفری (4/4/1397),مزان ب (9/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.