بازیگری

قهقه می زد. بی خود, الکی اما از ته دل پاهایش را همچون آدم شکست خورده دنبال خودش روی زمین می کشید . گویا پاهایش تحمل وزنش را نداشتند حس زن 150 کیلویی به او دست داده بود هرقدم که بر می داشت زانو هایش خم تر و خم تر می شد خسته و عصبی شالش را از سرش کند و به سویی پرتاب کرد . دوباره از ته دل قهقه ی دیگری زد . باد مانتوی کوتاهش را با خودش می برد و با شدت با بدنش برخورد می کرد . حس لذت و دل نشینی تمام وجودش را در بر گرفته بود مستی او را داغ کرده بود . صدای قهقه اش در زوزه های باد گم می شد هر قدم که به دریا نزدیک می تر می شد باد شدید تر و با ضربات دردناک تر بر بدنش فرود می آمد موهای لخت پسرانه اش بر پیشانی اش می ریخت اگر هر زمان دیگر بود با عصبانیت و غرولند آن را بالا می زد اما حالا برایش مهم نبود نزدیک به دریا ایستاد و در بطری را با شتاب باز کرد و بطری را سر کشید اه چقدر تلخ بود خوب بود به شهلا گفته بود ها ؟ باز هم دز بالا برایش گرفته بود . با صورتی که از تلخی گلویش جمع شده بود بطری را نصفه از دهانش درآورد و کلافه به سویی پرتاب کرد .چند دقیقه ای نگذشته بود که بطری اثر کرد و دوباره شروع به الکی خندیدن کرد لب دریا با تمام دیوانگی که تنها از خودش سراغ داشت کفشش را در آورد و روی شن ها دراز کشید هر از گاهی موج دریا آب را با شتاب از روب بدنش رد می کرد و او فقط می خندید کم کم خندیدنش به سک سکه تبدیل شد و زیر لب شروع به خواندن آهنگ کرد
همه منو چت و لش و مست دیدن ولی باز میان.....
موج آب مانع ادامه خواندنش شد آب دهانش را تف کرد و این بار صدایش را پس سرش انداخت : همه شب من در دل بندر دیده براهم تا که تو باز ایی
موج موج
صدایش زا ته گلویش انداخت و خواند: هر بار این درو محکم نبند درو این چشمای ترو نکن تو بدترو
موج
مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
موج
این دفعه بیش تر شبیه زمزه بود و با صدای کودکانه خواند: مامانم گفته به من دست تو مماقم نکنم گیلی گیلی شوت نکنم اصغرو بوس نکنم
(سارا از پشت سر با عصبانیت او را صدا می زد و بهسوی او می دوید )
با صدای کسی سرش را روبه عقب برگشتاند زنی با لباسی سفید موهای خرمایی بافته شده و صدایی لطیف او را صدا می زد .واقعا توهم زده بود سارا را مادرش می دید و صدای عصبی سارا را که از فریاد و عصبانیت دو رگه شده بود لطیف می شنید .تقصیری هم نداشت مست بود . فرد به او نزدیک شد توانست صورتش را ببیند اون اون؟ سارا بود نه مادرش بی تفاوت نسبت به سارا به خواندنش ادامه داد: ولی من بی ادبم دست تو مماقم می کنم اصغرو بوس می کنم . سارا که تا به حال از عصبانیت سرخ شده بود با شنیدن حرف های او به مرز انفجار رشید و دست ش را با خشم کشید و او را با عصبانیت از روی زمین بلند کرد و گفت که اصغرو بوس می کنی آره ؟
شل و ول دستش را از توی دست سارا در آورد و با صدای سست که هر لحظه تنش پایین تر می رفت رو به سارا گفت اصلا من هر کاری به خوام می کنم هیی (سک سکه )نکنه حسودیت میشه ها؟ می خوای ترو بوس کنم هیی و روی سارا خم شد و گونه اش را بوسید : خوب شد حالا من هیی دیگر ادامه ی حرفش را نزد و سه قدم به درون دریا رفت شروع به قهقه زدن کرد . خنده اش قطع شد تمام بدنش خیس و لباس هایش به تنش چسبیده بود نفس کم آورده و به سوی سطح آب امد کلا مستی از سرش پرید تازه توانست موقعیتش را درک کند سارا با کمال احترام اورا به درون آب پرت کرده بود و دست به سینه اورا تما شامی کرد و گفت: فکر نمی کردم اینقدر جنبه باشی که تا پات از مرز ایران خارج شه این جوری مست کنی
کات
باصدای کار گردان از درون اب بیرون امد و به سوی مریم قدم برداشت
مریم : آفرین دختر مثل همیشه معرکه
تنها سری تکان داد کارش همیشه همین بود در تمام تعریف و تمجید ها تنها سری تکان می داد
مریم: باز این دخترو اومده ها ؟
_ کدوم دختره
مریم : تازه خانوم بعد از سه ماه میگه کدوم دختره همون که عاشق بازیته هر ساعتی بازی داشته باشی به زور میاد کارتو ببینه دلوین
_ کجاست ؟
چشمانش را به دنبال اشاره ی مریم گشتاند راست می گفت این دختر خسته نمی شد بیش از سه ماه هر روز با دفتر دستکش می امد تا بازی بهترین و ستاره ترین بازیگر را ببیند به سویش قدم برداشت باید تکلیف این بچه ی 18,19 ساله را مشخص می کرد
رو به دختر و با کم ترین انعطافی گفت دنبالم بیا و به سوی ماشینش رفت
دلوین در ماشین را باز کرد و کنارش نشست با ترس و لرز ی که از نگاه جدی و خشک بازیگر مورد علاقه اش بر تنش نشسته بود سلام داد
سرش را تکان داد و گفت : مسیر خونت ؟
دخترک نشانی را که داد ادامه داد: ببین دختر جون می دونم سختی های زیادی کشیدی و می خوای بازیگرشی می بینم که نزدیک سه ماه می آی تا چیزی از من یاد بگیری تو بازیگری هیچ کس تفش خودشو بازی نمی کنه اگه می خوای یه بازیگر خوب باشی باید اول یه بازیکن خوب باشی یه بازی کن خوب بازی می کنه نقش یه آدم عصبی , عاشق, ترسناک,خشن, مهربان , دوست تاشتنی , بد اخلاق اینقدر بازی می کنی که یه رو ز چشم باز می کنی می گی من کدومم اصغر پاچه گیر یا صغری خانوم خیاط یا امیر عاشق یا بهار بداخلاق گم می کنی خودتو هویتت مادرت و پدرت همه ی زندگیت میشن مردم دیگه نمی تونی مثل هم سن و سالانت تو خیابان بدوی بخندی بستنی قیفی بخوری اگه تو خیابان با یه مردی حرف بزنی فردا روزنامه ها تیتر می کنن سوپراستار سینما ازدواج کرد . پس فرداش میگن بچه دار هم شد.
_این کوچست ؟
دلوین : بله
ماشین رو پارک کرد و گفت با تمام این ها خودت انتخاب کن اگه خوب فکر کردی و بازم جوابت مثبت بود اون وقت خودم کمکت می کنم یه بازیگر خوب شی . خداحافظ
از ماشین پیاده شد و به سوی در آبی رنگ رنگ و رو رفته خانه قدم برداشت
هنوز گیج بود اصلا نفهمید جواب خداحافظی را داد یا نه کلید را در قفل خانه چرخاند این بار هم به چرخ روزگار سپرد هر چه قسمت باشد به اسم الله گویان وارد خانه شد.
ا. هرچه باد آ باد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

همراز محمدی ,محمد نصرتی راد ,ابوالحسن اکبری ,آریاز اله یاری ,مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (12/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (12/1/1397),محدثه یعقوبی (13/1/1397),همراز محمدی (13/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/1/1397),مجتبی صمدیار (16/1/1397),آریاز اله یاری (12/2/1397),مینا رسولی (6/6/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 فروردين 1397 - 13:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همراز محمدی Members  ارسال در دوشنبه 13 فروردين 1397 - 23:42

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنونم


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 16:54

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};- بسیار خوب
عالی@};-


نام: آریاز اله یاری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 ارديبهشت 1397 - 20:53

عالی


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 شهريور 1397 - 09:06

نمایش مشخصات مینا رسولی بی نظیر بود تصویر سازی و روایت ها

موفق و پیروز باشی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.