فرار

شراره . هوی شراره با توم ؟ کری الحمد الله؟ مردی؟
می دانست تا پنج ثانیه دیگر در اهنین حیاط باز میشود . فقط پنج ثانیه وقت داشت ان سیگار سفید رنگ را جایی قایم کند . بهترین جا زیر بلوز ش بود . صدای جیر جیر در را که می شنود می داند دیگر حق انتخاب ندارد پس با هول و ولا همان جا می چپاندش
دلارام ::هوی شرار نکنه بابا علی جونت زبونت رو برید
می دانست لعنتی می دانست از شرار گفتن بدش می امد باز هم می گفت باز هم می گفت نفسش را حبس کرد و با دستان مشت شده اش سعی کرد خشمش را خالی کند تنها چیزی که زن بابا رو حرصی می کرد همین بی خیالی اش بود بدون توجه به حرف های دلآرام خودش را به داخل خانه انداخت خانه که نه همان دو اتاق اجاره ایی که یکی اتاق دلآرام جان و شوهرش بود و دیگری هم اتاق او بود هم حال هم پذیرایی هم دست شویی و هم آشپز خانه . ظلم تا کجا خودش را به همان اتاق مشترک انداخت و بدون توجه به آویزان شدن بچه ها به دست و پایش و غر زدن های دلآرام از اینکه او به بچه هایش اهمیت نمی داد مانتوسیاه رنگش را با شلوار و مقنه اش برداشت
و رو به دل آرام گفت: اومدی سینما جمع کن این بچه هاتو می خوام شلوار عوض کنم .
دلآرام: هوی مگه نامحرمن خواهراتن بعدم اصلا به غیر از خواهری هم جنستن مرد که نیستن دخترن
_ من با اینا مشکل ندارم با تو مشکل دارم اصلا دوست ندارم زیر سقفی که تو نفس بکشی نفس بکشم زوره
دلارام: دست خودت نیست دختره ی قربتی گیس رو سرت اصافه کرده صبر کن بابات ب.....
بدون توجه به حرفش لباس را پوشیده و از خانه بیرون زد اشک روی چشمانش شر شر می ریختند نباید گریه می کرد حدقل حالا نباید به آرامگاهش که رسید خودش را روی اولین قبر پرت کرد اصلا نگاه نکرد ببیند اسم طرف چیست فقط می خواست خودش را جوری خالی کند که شک بر انگیز نباشد نمی دانست چرا هوس کرد زمزه وار برای همین غریبه درد و دل کند
: چهارده سالم بود که یه روز یکی از معلمام بد باهام تا کرد اومدم خونه و روبه مادرم گفتم(_ وای مامان من حال این زنیکه عقده ایی رو نگریم اسمم رو عوض می کنم . مادرش(مریم) سرش را از روی بافتنی بلند کرد و شماتت بار گفت : شراره .چشمات شراره می کشه باز چه نقشه ایی برای معلم بد بخت داری) پوزخندی روی لبش می نشیند کجاست مادرش تا ببیند چشمان دخترش از همه چیز به غیر از شیطنت برق می زند کجاست تا ببیند گاهی چشمانش برق اشک می زند گاهی نفرت و گاهی خشم . با یاد اوری خاطرات دیگر نمی تواند بغضش را تحمل کند و گریه اش به هق هق ختم می شود با صدای زنی سرش را بالا می گیرد و به او نگاه می کند
زن: سلام .
سری تکان میدهد
زن: میشه به پرسم شما چه نسبتی باهاش دارین ؟؟
_ چطور؟
زن : هیچی آخه خیلی گریه می کردین .
به زن چه جوابی می داد می گفت قبر را اشتباه آمده یا قبر بهانه ایی برای گریه کردنش بود
نگاهی به قبر انداخت : آراد فرامرزی اولین چیزی که در زهنش آمد را بیان کرد: زنشم
با گرفته شدن یقه اش توسط زن شکی بهش وارد می شود و نگاهش را از قبر می کشد
زن : تو غلط می کنی زنش باشی ؟ نکنه زن دومشی نه؟؟ آراد غلط کرده به گور هفت جد و آبادش زن دوم گرفته . نکنه اومدی دنبال مال و اموالش . خجالت بکش زنیکه اون سه تا بچه داره نه نمی زارم حق بچه هام رو بخوری
_ چی میگی خانوم مگه من مثل تو گدام؟؟
با کشیده ایی که گوشش می خورد برق سه فاز از بدنش رد می شود در بد ترین شرایط هم نمی توانست ان زبان تلخش را کنترل کند به قول یه فیلم که می گفت من از همه چیز بد ترین ها رو به ارث بردم راست می گفت هربار این اتفاق می افتاد و با هزار بار سرزنش کردن خودش به این نتیجه می رسید که کلا حرف نزند.
اصلا نفهمید کی آن دو را جدا کرد فقط زن را در حصار دستان فامیل هایش دید که نمی گذاشتند ان زن به سویش بی اید با صدای مردی که فریاد میزد خانوم برای چی وایسادی ؟ برو دیگه؟ به خود آمده و ناخواسته پا به دویدن می گذارد
حتی گریه کردن هم برایش غیر ممکن بود در هر شرایطی باید حالش گرفته میشد
اینقدر دویده بود که دیگر نفسی در جانش نمانده بود با دیدن اولین نیمکت نگاهی به دور و رش انداخت اینجا پارک بود خودش را روی نیمکت انداخت وفندک طلایی رنگش که تنها یادگار روز های خوشی اش بود را روشن کرده وزیر سیگارش گرفت
همین که خواست سیگار را نزدیک لبش کند صدایی گفت: هنوز هم مثل گذشته کارت فرارکردنه نه؟؟
لعنتی.. لعنتی به شانسش فرستاد اگر شانس داشت اسمش را شمسی خانم می ذاشتند
_ توهم مثل قبل فضولی . زود باش سریع برو به بابا علی بگو شاید پنج تومن گذاشت کف دستت
سمانه: شراره تو چرا نمی خوای باور کنی که من خواهرتم نه دشمنت ها؟؟
_ باز بحث همیشگی اوف وبلند می شود تا برود چند قدمی دور نمی شود که سمانه داد میزند: فرار کن کار همیشته دیگه عادت کردم .سعی می کنی این زندگی مزخرفتو با همه چی فراموش کنی سیگار بکشی الکی بخندی ساعت ها از خونه بیرون بزنی
فک می کنی من نمی تونم با این چیزا مشکلاتم رو فراموش کنم و بلند می شود و سیگار را از دست شراره می کشد با اولین پک شروع به سرفه زدن می کند سرفه های متعددش صورتش را قرمز می کند
شراره شروع خندیدن می کند کم کم خنده اش به قهقه تبدیل می شود وقتی می بیند سمانه در مرز خفه شدن است خنده اش که تمام می شود سیگار را از دست سمانه می کشد و لپش را می کشد و می گوید : بچه دست به وسایل بزرگ ترت نزن می ترسم شوهرت بیا و خانمش رو مشغول سیگار کشیدن ببینه ها اوف چه شود؟ بعدم من از جنس آتیشم سیگار به من آسیب نمیزنه دلیل نمیشه به تو هم نزنه و سیگار را زیر پایش انداخت و با نوک پا لهش کرد و به سوی خروجی پارک قدم برداشت وسظ را ایستاد و برگشت و گفت از مشکلات فرار کردن که هیچ , زیاد به پر و پام بپیچی از اون جهنمم فرار می کنم
واقعا آن جا جهنم بود شاید سمانه راست می گفت باید از آن خانه دور می شد نه که خودش را گول زده و شبانه روز در خانه نباشد حالا سمانه برای دور شدن ازدواج رو انتخاب کرده بود و او مطمعنا روی این انتخاب دست نمی گذاشت پس آخرین راه فرار بود از هر راهی که می رفت آخرش به گزینه ی فرار ختم می شد واقعا چقدر زندگی پر از فرار و پیچ و خمی داشت اما این بار نمی خواست انتخابش فرار باشد تازه هواسش را جمع کرده و نگاهی به دور و اطراف انداخت روی در مغازه ایی نوشته بود به یک فروشنده ی خانم نیاز مندیم شاید بهترین راه برای شروع همین جا بود پس هنوز امید بود.
Hamras نویسنده ی داستان : فرار, گدایی, بازیگری, آنشرلی, ممنون می شم نظراتتون رو برام بگین با تشکر .





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

آریاز اله یاری ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

غزل غفاری (10/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/2/1397),داوود فرخ زاديان (15/2/1397),همراز محمدی (29/2/1397),

نقطه نظرات

نام: آریاز اله یاری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 ارديبهشت 1397 - 20:50

بسیار عالی بود متشکرم


@آریاز اله یاری توسط همراز محمدی Members  ارسال در چهار شنبه 16 خرداد 1397 - 18:02

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون که وقت گذاشتین و نظر دادین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.