گدایی

عرق سردش را با آستین پیراهن گل گلیش از روی پیشانی اش پاک کرد اینقدر عجله کرده بود که اصلا نفهمید چه پوشید. تنها یادش بود که چادرش را بر سر انداخته و به کوچه دوید . پاهایش خود به خود تیک عصبی گرفته و روی زمین همچون اسبی تیز پا کوفته می شدند ناخن هایش از جویدن زیاد, خون بالا می آوردند اما او بی توجه, منتظر شنیدن اسمش بود .شنیده بود انتظار دشوار است اما حالا با گوشت و خونش درد انتظار را احساس می کرد سردی قطره ی عرق را از خطوط پیشانیش که تا شقیقه اش می آمد وگاهی هم می چکید احساس کرد با افتادن اولین قطره انتظار سر آمده و اسمش را خواندند
_مهین سعادت
اینقدر سریع بلند شد که چادرش زیر کفشش گیر کرده و به عقب کشیده شد باحول و ولا چادر را به سر کشید و به سویی در اتاق دکتر پرواز کرد سردی دست گیره را که احساس کرد تازه به خود آمد عجب غلطی کرده بود کاش می گذاشت مهسا بیاید یا حدقل پسرش را بفرستد با صدای منشی به خود آمد کار از کار گذشته بود به اسم الله گویان دست گیره را فشرد. با دیدن دکتر مشغول چایی خوردن دست پاچه سلام کرد دکتر بهاری با دیدن رنگ سفید و دست های لرزان او که سعی داشت زیر چادرپنهانش کند شکه شد و چایی در گلویش پرید حول شده به سمت صندلی دکتر دوید و لیوانی آب دستش داد
._ خوبین آقای دکتر ؟؟؟
دکتر لیوان را سر کشید و زمزه وار بله ایی گفت
با طمعن شدن از حال دکتر روی اولین صندلی خودش را پرت کرد و شروع به گریه کردن کرد
ظرفیت ش تکمیل شده بود فقط نیازی به تلنگر داشت تا خودش را خالی کند
دکتر که فکر می کرد به خاطر او چنین گریه می کند سریع شروع به توضیح دادن کرد که من حالم خوبه خانوم . خانوم با شمام ؟ آخه چرا گریه می کنید . سریع تلفن را برداشت و از منشی درخواست آب قند کرد. آب قند را از منشی گرفته و به زور وارد دهان خانم کرد چند قلپ آب قند کار خودش را کرد و کمی بهتر شد .
خانوم خوبین شما ؟؟
با صدایی که از خجالت و گریه دورگه شده بود ممنونی گفت
دکتر: خب خدارو شکر و منتظر به مهین نگاه کرد .
_آقای دکتر این آزمایشات رو اگه میشه یه نگاهی بی اندازید.
دکتر ازمایشات رو گرفت و شروع به خواندن کرد هر خط که جلوتر می رفت اخم هایش بیش تر در هم گره می خوردند چطور به این زن بیچاره چنین خبری را می داد اسم روی ازمایش را خواند شهین سعادت دکتر لبش راجوید و با همان اخم سرش را از روی برگه بلند کرد و گفت : چه نسبتی باهاتون دارند ؟
_ خو..خواهرمه.
دکتر نفسش را کلافه فوت کرد و گفت دوست داری راست بشنوی یا دروغ؟ با دیدن نگاه پرسش گرانه ی مهین ادامه داد: من ادم خیلی رکیم و این خیلی بده دروغش میشه اینکه خواهرت سالمه و راستشم میشه اینکه....
_ اینکه؟؟
سرطان خون داره و......
برای لحظه ایی احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد چشمانش سیاهی می رفت حتی زبانش کار نمی کرد تشکری بکند به زور بر گه را از میز دکتر چنگ زد و از روی صندلی بلند شد بس بود هر چه جلوی دکتر سست و ضعیف بازی در آورده بود با روحی خسته و تنی بیحال به سوی در اتاق قدم برداشت برعکس زمان ورودش اصلا عجله ی برای خارج شدن نداشت دگیر سردی دست گیره را احساس نکرد دستگیره با بدنش هم دما بود پایش را که از مطب بیرون گذاشت توانست نفس حبس شده اش را از سینه اش بیرون فرستد نگاهش به اسم برگه آزمایش افتاد و دیده اش تار و چشمش پر از اشک شد چطور تحمل میکرد خواهر دوقلو ات ,همزاد ت , همراز ت نفست , دوستت, سخت است همه ی این ادم ها را باهم از دست دهی دستش را به دیوار گرفت سرفه های خونی خواهرش یا صدای دکتر ترکیب شد (سرطان خون )دیگر برایش مهم نبود چادرش کمی عقب رفته و لباس کهنه و گل گلیش پیداست
دوباره خستگی و کسلی های همیشگی شهین کاهش وزن سریع و بی موقعه اش ( ای کاش زود تر می فهمیدید)
تب و لرز های شهین که نمی گذاشت دکتر ببرش همون جا روی دیوار سر خورد و سرش را تکیه داد(اما خوش بختانه میشه درمانش کرد فقط مشکل....
_ چیه دکتر؟
هزینه اش دارو هاش خیلی گرونن البته اگه بتونین جورش کنید می تونید زندگی خواهرتون رو نجات بدید)
خانوم بفرمایید ؟
با صدای دخترکی که هزار تومنی جلوش گرفته بود چشمانش را باز کرد
دخترک : خانوم نمی گیرین
لبخند بی جونی که بیش تر شبیه پوزخند بود به دخترک زد و پول را از دستش گرفت دخترک حق داشت فک کند گداست با این پیراهن کهنه و چادر عقب رفته و حال زار هر کس دیگر بود همین فکر را می کرد نگاهی به پول و را که دخترک رفته بود انداخت این بار لبخند واقعی تری بر لبانش نشست پس هنوز امید بود آدم ها برای نگه داری هرکسی را که دوست دارند تلاش می کنند حتی با گدایی به اسم الله گویان از جایش بلند شد و چادرش را تکاندو زمزه کرد خدایا به امید تو.
ممنون میشم نظراتتون اشکال ,ایراد ,هرچیزی که مد نظرتونه رو بگید باتشکر




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

همراز محمدی ,محمد نصرتی راد ,آریاز اله یاری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (13/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/1/1397),داوود فرخ زاديان (14/1/1397),محمد نصرتی راد (17/1/1397),آریاز اله یاری (12/2/1397),

نقطه نظرات

نام: radmehr1223   ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 14:08

@};-


نام: آریاز اله یاری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 ارديبهشت 1397 - 20:52

????????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.