آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد . چشمان خیسش را به آبجی اش نهاد . حالش اصلا خوب نبود . با اینکه می دانست حرفش جواب ندارد اما باز هم بر حسب احترام با اجازه ایی گفت و برخاست و به سوی در چوبی تراس رفت و دستگیره را فشرد . نگاهش به مربع ها و مثلث های رنگی افتاد غمی در چشمانش نشست . باران شر شر می بارید و از ایوان خانه همچون آب باریکه ای می ریخت . باران را دوست داشت؟ نداشت؟ مثلا الآن باید از دیدن همزادش شادمان می شد مگر اسم او هم باران نبود کمی فکر کرد , نه از دیدن باران اینقدر شاد می شد که توهم زده و باران را دوش حمام پنداشته و زیر آن دوش بگیرد و زیر آواز زده و نه از باران متنفر بود . خنثی ی خنثی باید اسم او را به جای باران , آب می گذاشتند . همین طور که چشمش را در حیاط می گرداند نگاهش به کلاغ سیاه رنگی که زیر برگ درختان پناه گرفته بود و شروع به قار قار می کرد افتاد. لعنتی این کلاغ نحس برایش آشنا بود این قار قار های بی موقع چه خبر های بدی را که به همراه نداشت . شانس هم نداشت مطمئنا اتفاقی افتاده بود وگرنه این کلاغ نحس در این باران زیر درخت اینان نمی نشست .
قارقار . آخرین بار کی این صدای نحس را شنیده بود . آها یادش آمد روزی که خبر مرگ پدرش را از ان معدن سنگ آوردند سنگی از روی تراس برداشت و به سوی کلاغ پرتاب کرد
_لعنتی برو. برو.
با خشم سنگ های بیش تری پرتاب کرد اما گویا کلاغ قصد رفتن نداشت .
نا امید از رفتن کلاغ رو به پریسا پرسید :آجی کی بارون بند میاد ؟ پریسا شانه هایش را به نشانه ی ندانستن بالا انداخت . دوباره پرسید آجی کی کارت..... صدای زنگ در مانع ادامه ی حرفش شد . پریسا برخاست و به سوی در حیاط رفت گویا دایی مجید بود اما این بار تنها نیامده بود نگاهش به پتوی زخیمی افتاد که هر سرش توسط یک مرد گرفته شده بود پتو را روی زمین گذاشتند و پریسا با دیدن درون پتو جیغ بنفش مایل به بادمجانی کشید . باران کمی بیش تر به درون پتو دقت کرد اون؟ اون؟ برادرش(مسعود) بود امکان نداشت تقصیر او شده بود چرا روی زمین خوابیده بود آخ انگار تمام بدن مسعود زخم شده بود و از هر گوشه ی بدنش خون می آمد پارچه ایی برداشت و به سوی برادرش دوید
(شاید خون در کودکی معنی زخم و در بزرگ سالی معنی مرگ دهد
شاید درد در کودکی معنی از دست دادن عروسک و در بزرگ سالی معنی از دست دادن برادر باشد بزرگان عجب دنیای عجیبی داشتند )
کلاغ نحس هنوز داشت قار قار می کرد می دانست آخر زهر خودش را می ریزد اما حالا نگرانیش اینقدر زیاد بود که وقت فکر کردن به این کلاغ را نداشت کمی از پتو را کنار زد و گفت : داداش داداش پاشو چرا سرت خون می آید دنیای کودکانه اش تپوان فهم مرگ را نداشت . دو باره خم شد و گونه ی برادرش را بوسید و با ناز گفت : داداش جونم
پریسا با دیدن این دختر گویا سنگی بر دلش شنگینی می کند اورا هل داد و داد زد : تقسیر تو بود اگه عین بچه ی آدم هوس نمی کردی به ده های بالا فزولی کنی الان برادرت رو خیس از خون توسط , گرگان نمی دیدی . دوباره با تمام وجود داد زد تقسیر تو بود . دایی مجید همین طور که گریه می کرد انها را از هم جدا کرد و باران را بغل گرفت و گفت از بچه ی اون پدر چیزی جز این بچه رو هم نمی توان انتظار داشت آخر نحسیش دامن این پسر بیچاره را هم گرفت و باران را سوار ماشین کرد به سوی مکانی نا شناخته برد پریسا در برابر چشمان پر التماس خواهر شش ساله اش روی بر گرداند . در لحظات اخر نگاهش به کلاغ افتاد گویی کلاغ داشت با پوزخند اورا تما شا می کرد و به او می گفت : حالا من نحسم ؟ یا تو؟
(چه کسی می گفت چشمان آبی دریایی است . هر چشمی خیس تر باشد دریایش خرو شان تر است .گاهی دریا هم می تواند قهوه ایی باشد .)
***** * * * ****
کنار پنجره ایستاده بود اینجا هم جای بدی نبود ( پرورشگاه) حدقل خوبی اش این بود که دیگر چشمش به ان کلاغ نحس نمی افتاد و بهترینش هم این بود که دوستان زیادی پیدا کرده بود فقط یک بدی داشت کاش وقت می کرد ان عروسک موقرمزی (آنشرلی ) را هم بر می داشت . امروز به این فکر نمی کرد که در آینده او را پرورشگاهی می نامند و مانند بچه های جدید هم گوشه ایی از غم جدا شدنشان از پدر و مادرشان کز نمی کرد زانوی غم بغل نمی گرفت امروز می خواست زندگی کند و زنده بماند تنها غمش آنشرلی بود
اشکی در چشمش آمد اما سریع ان را پاک کرد و همیشه یاد حرف پدرش افتاد( باران , هیچ وقت ابر ,چشمانت رو بارانی نکن رعد وبرق معصومیت چشمانت مرا می ترساند می ترسم روزی برسد که دیگر معصومیت را در چشمانت نبینم)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

پروین بهادری ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زینب سعیدی (7/1/1397),همراز محمدی (8/1/1397),مجتبی صمدیار (9/1/1397),پروین بهادری (9/1/1397),بهار رضایی (19/1/1397),بهار قمر (28/1/1397),

نقطه نظرات

نام: همراز محمدی   ارسال در پنجشنبه 9 فروردين 1397 - 19:01

سلام دوستان من نویسنده داستان آنشرلی هستم لطفا در صورت امکان نظراتتون را در باره ی داستان من بگید ممنون می شم


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 فروردين 1397 - 15:53

خیلی قشنگ بود
قلمتان مانا موفق وپاینده باشید:)


@پروین بهادری توسط همراز محمدی Members  ارسال در دوشنبه 13 فروردين 1397 - 23:23

ممنونم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.