زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت پایانی)

آبجی از این بحث بسیار ناراحت به نظر می رسید ، در حالی که قیافه گرفته بود داشت واسه خودش لقمه میگرفت .
من هم از اینکه محسن سر خود عمل کرده بود عصبانی بودم ، از طرفی هم دلم به حال خواهرم میسوخت .
صبحانه را در سکوت تمام کردیم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود .
از سر میز بلند شدم و کنترل تلوزیون رو دادم دست خواهرم و گفتم حالا از دست من ناراحت نباش کدوم سریال رو میگفتی ، بیا اینم کنترل ، ما که آدم بزرگیم بچه هم بینمون نیست بیا روشن کن .
هنوزم ناراحتی ؟ ببخشین ( کمی مکث کردم )و با صدای ریز دم گوشش گفتم یالا زود باش دیگه ، یالا پاشو یه چای بریز ، بشیشنیم سریال محبوب تو رو نگاه کنیم .
بلاخره رضایت داد و آشتی کرد بعد شروع کرد به توضیح دادن سریال ، در حالی که سریال شروع شده بود خواهرم با آب و تاب داشت کاراکتر ها رو توضیح میداد و بعضی وقتا با لحن بلندی میگفت این پیرمرده رو میبینی خیلی کثافته ازش خیلی بدم میاد و بعضی وقتا هم میگفت این پسر رو میبینی بدبخت خیلی مظلومه دوست دخترش بخاطر پول پیرمرده رفته با پیرمرده رابطه پنهانی آغاز کرده .
بعد از چند ساعت یلاخره سریال تموم شد و بلند شدم تا برم بیرون و به سر و صورتم یه صفایی بدم
به خواهرم گفتم : میرم آرایشگاه زودی برمیگردم ،ققط انگار ناهار هم خونه شما آویزونم .
همین که خواستم در رو بندم یهو با صدای بلند گفت : داداشی راستی رفتنی اینا رو هم بنداز تو سطل آشغال .
کقشامو پام کردم و کیسه پلاستیکی رو ازش گرفتم و در رو باز کردم و رفتم سمت حیاط یهو متوجه شدم که از زیر کیسه زباله داره یه مایع چسبناکی نم نم داره چکه میکنه ،چند قطرش ریخته بود رو لباسام و کفشم ، وای که امروز چه روز مزخرفی هست با عجله در رو باز کردم و دویدم سمت زباله دان محله .
همین که آشغالا رو انداختم تو سطل آشغال ، برگشتم خونه و بغل حوض دستامو شستم و باز زدم بیرون ، بعد از کمی پیاده روی چنذ تا از آشناهامو دیدم و وایسادم باهاشون سلام علیک کردم بعد از کمی پیاده روی رسیدم به آرایشگاه سر کوچمون .
در رو باز کردم و یه سلام علیکی کردم توی مغازه سه نفر تو نوبت بودن با هادی که آرایشگرهست، یه گپ و گفتگویی کردیم و نشستم رو صندلی چهارم .
هادی لاغر بود و یه قیافه جذابی داشت ، پر حرف بود ولی حرفاش به دل مینشست
یه مجله روی میز بود با اون سرگرم شدم کم کم افکار مزاحم سراغم اومدن ، یاد سجاد افتادم که الان کلافه با باباش نشسته تو اداره .
هی خودم رو سرزنش میکردم که دیگه با احساسات بچه بازی نمیکنم و باهاش قرار نمیزارم در همین افکار بودم که در آرایشگاه باز شد و محمد آقا با بچه های دو قلوش وارد شدن.
با وارد شدن بچه ها سکوت آرایشگاه شکسته شد وای این بچه ها چقدر دوست داشتنی بودن اسم یکیشون هادی بود و اسم اون یکی مهدی بود.
تازه حرف زدن رو یاد گرفته بودن و مرتب هر چی به دهنشون میرسید رو میگفتن
هادی ( آرایشگره ) میگفت بچه ها از کجا اومدین ، اونا هم داد میزدن از مغازه سولماز اومدیم
بعد هادی با شیطنت خاصی منو نگاه میکرد و از بچه ها میپرسید : منو بیشتر دوست دارین یا باباتونو ؟
بعد بچه ها با صدای بلند میگفتن اول بابا رو بعد سولمازو بعدم تو رو دوست داریم
بابای بچه ها مرتب دم گوششون میگفت که زشته اسم خواهرتون رو یه غریبه ها نگین.
خلاصه کاش یه ذره از صداقت و مهربانی بچه ها توی ما آدم بزرگا بود ، هر جا که بچه ایی هست اونجا پر از نشاط و مهربانی و صداقت هست .
بعد از اینکه سرمو اصلاح کردم اومدم خونه و یه دوش گرفتم و برگشتم به خونه خواهرم اینا
داستان آرایشگاه رو براش تعریف کردم و آبجیم داشت از خنده روده بر میشد .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

متین یحیی زاده ,ابوالفضل مولوی ,"صابرخوشبین صفت" ,مرتضی حاجی اقاجانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (2/9/1397),مجتبی صمدیار (2/9/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (2/9/1397),"صابرخوشبین صفت" (2/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/9/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 آذر 1397 - 00:25




سلام و عرض ادب!
راستش قسمت اول داستانتان را بیشتر دوست داشتم. در قسمت دوم درون مایه چرب تر از خود داستان شده بود.
شما قلم خوبی دارید فقط قلمتان کمی مدیریت می خواهد.
برایتان آرزوی موفقیت می کنم و برقرار باشید.


@متین یحیی زاده توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در پنجشنبه 1 آذر 1397 - 01:23

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام با درود و سپاس
@};- @};- @};-
بله دقیقا یه ذره سرم شلوغه ...
خلاصه کنم دیگه مثل قبل زیاد رو داستانم کار نمیکنم
به قول جامعه هنری داستانم آبگوشتی شده
این داستان طرح اولیه اش از داستان ابله - داستایوفسکی
جایی که خدمتکار رو یه نفر گول میزنه
و از روز به بعد کلیسا و همه ، زن رو روسپی صدا میزنن و حتی مادرش هم رسواش میکنه و بعد ها بخاطر نان شب میره از گله یه چوپان مراقبت میکنه ولی با حمایت پرنس میشکن یا میشیکین همه چیز عوض میشه
پرنس میشکین که خودش چند مدتی در تیمارستان بوده ،بچه ها رو جمع میکنه و با حمایت اونا به اون زن نان و پول تو جیبی میدن ...
بچه ها سطح مهمی از جامعه هستن و مثل درخت باید صاف رشد کنن
و مفهوم این داستان جوری ارتباطات و رسانه و نداشتن صداقت و رواج تظاهر از همون بچگی رو عالم اصلی بدبختی انسان میدونه...


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 آذر 1397 - 19:26

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب مولوی عزیز
داستانی اجتماعی از بطن خانواده که من به قسمت پایانی آن رسیدم وخوشحالم که مهمان این داستان زیبا شدم .
با آرزوی موفقیت@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در دوشنبه 5 آذر 1397 - 17:19

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام صابر جان
از اینکه داستانم رو واسه خوندن انتخاب کردی سپاسگذارم ...
در ضمن واقعا خوشحالم که دوباره میبینمت ، منتظر داستان های جذابت هستیم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.