زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند .
واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی میتواند اینگونه باشد ولی قهرمان های کوچک تحت شرایطی که جامعه و والدین برای آنها خواب دیده کم کم و به آهسته عوض میشوند.
اجبار به دیدن فیلم های هالیوود و رسانه ها و بردن بچه ها به دورهمی های سیاسی و مکان های آلوده نوعی خیانت به نوع بشریت هست .
من یک مهندس عمرانم و یک کارمند که توی شهرداری کار میکنم و تنها پسر خانواده ، دو تا آبجی دارم که یکی از اونا رفته به ترکیه و داره پزشکی میخونه
و اون یکی هم خانه دار هست و بسیار در خیاطی تبحر داره و طبقه پایین خونه پدری مون داره زندگی میکنه خواهرم خیلی شبیه من هست .
اسم من بابک هست ، قدم بلنده و صورتم دایره و تو پر هست و دوتا چشم سبز با مو های فرفری و یک سیبیل پرپشت که خواهر زادم پیشنهاد داده اونا رو نزنم تا شبیه دکتر توی یکی از کارتون های مورد علاقش باشم یه سیبیل طلایی پرپشت ، اوایل نمیتونستم داشتن یه سیبیل رو تحمل کنم ولی هر وقت سجاد با اونا بازی میکرد با هم از خنده روده بر میشدیم من با بچه ها خیلی راحتر هستم تا آدمای دیگه .
بچه ها منبع انرژی هستند و هر وقت بچه ایی رو میبینم با هاش بازی میکنم و انرژی خودم رو دو برابر میکنم .
دیروز با خواهر زاده ام که 6 سال دارد قرار گذاشته ام که امروز به آرایسگاه برویم .
اسم خواهر زاده ام سجاد است یک پسر لاغر با صورتی استخوانی، مو های فر فری زیتونی و چشمان آبی و کمی قد بلند تر از بقیه هم سن و سال هایش او بسیار علاقمند به موسیقی هست ولی پدرش محسن آقا آنقدر مذهبی تند رو هست که همه چیز را برای سجاد کوچک ما حرام کرده چون با خواهرم در یک ساختمان زندگی میکنیم هر وقت از خواب پا میشود فوری دوان دوان می آید خانه من مواقعی که مرخصی هستم خانه را میگذاریم سرمان و همه چیز را میریزیم بهم و لباس سرخپوستی میپوشیم چند تا پر کلاغ به سرمان میزنیم و دور میز ناهار خوری میچرخیم و کلی میرقصیم .
صبح ساعت 8 است یک دوش مختصر گرفته و در آشپز خانه تخم مرغ هایی را قبل از حمام رفتن گذاشتم روی گاز تا آب پز شوند را بر میدارم ، در حالی که لقمه در دهانم است با موبایلم شماره خانه خواهرم را میگیرم .
- الو سلام آبجی صبح بخیر
+ سلام چطوری ؟
- خوبم مرسی ، قهرمان کوچیک ما خوابه ؟
+ نه باباش برده اداره ، صبح اونقدر گریه کرد که من با دایی قرار دارم باید بریم آرایشگاه ، محسنم یه کشیده زد تو گوشش و بچم بیچاره دیگه حرفی نزد .
- ای بابا ، من امروز واسه خاطر سجاد مرخصی گرفته بودم ، یه ذره با این شوهرت صحبت کن بگو بچه حساسه ، فردا پس فردا که بزرگ شد از خونه فراری میشه میره تو خیابونا معتادی ، بزهکاری چیزی میشه ها
+ بقران میگم والله میگم ولی کو گوش شنوا
- صبح اول وقت ببین چجوری اعصبام رو خورد کردی
+ تو هم زیادی حساسی ، پاشو بیا پایین با هم صبحونه بخوریم
- من حساسم ؟ من هزار تا کتاب درباره تربیت خوندم اونی که حساسه بچته آبجی ( یه مکث چند ثانیه ایی کردم ) اه بابا واسه سجاد تخم مرغ آب پز کرده بودم
+ بیا پایین سنگگ گرفتم با آبمیوه ، تخم مرغا رو بیار پایین با هم بخوریم ، منم داشتم چایی رو دم میکردم زنگ زدی ، محسن نزاشت بچم صبحونه بخوره الان تو اداره نمیدونم بچم گرسنه هست یا نه
- ( باز یه مکث کوچیک ) ای بابا ، خیلی خوب اومدم آبجی فعلا
+ بیا منتظرم
تلفن رو قطع کردم ، اعصابم اونقدر خورد شده بود که نفهمیدم چطور لباس پوشیدم ، با عجله پله ها رو دویدم پایین ، درشون باز بود رفتم تو یه سلام مختصری دادم
یه لحظه یادم افتاد تخم مرغا یادم رفت بیارم .
همین که برگشتم خواهرم گفت کجا میری گفتم با این کارای آقا محسن مگه هوش و حواسی واسه آدم باقی میمونه ، تخم مرغا یادم رفت .
سریع برگشتم خونه 4 تا تخم مرغ رو از توی قابلمه برداشتم گذاشتم تو یه پیش دستی آوردم خونه آبجی اینا .
وارد خونه که شدم دیدم خواهرم داره ماهواره رو تنظیم میکنه
رفتم تو آشپزخونه مشغول پوست کندن تخم مرغا بودم که یهو خواهرم گفت این سریال ترکیه ایی رو نگاه میکنی ؟
گفتم نه ، من فقط فوتبالا رو نگاه میکنم
گفت ولی خیلی خوب ساختنش حتما نگاه کن ، الان تکرارش رو نشون میده اونقدر دوستش دارم که یه بار شب نگاه میکنم یه بار صبح ...
همینجوری داشت سریال رو توضیح میداد که یهو طاقتم تموم شد با صدای بلند
گفتم بیا این صبحونه رو بخوریم من برم دیگه
گفت مگه امروز مرخصی نگرفتی
مرخصی گرفته بودم با سجاد پارک اینا بریم بستنی بخوریم بعد آرایشگاه بریم کلی عشق و حال کنیم من که دیروز به محسن آقاتون گفتم فردا سجاد رو میبرم پارک اینا ، چرا بردش اداره ؟
شما زن و شوهر نمیدونین دارین چیکار میکنین اون از شوهرت که مغزش زنگ زده اینم از تو
آبجیم در حالی که قوری چای دستش بود و واسم چای میریخت یه لحظه ایستاد قوری رو گذاشت روی اوپن و دو دستش رو گذاشت بغل کمرش با حالتی طلبکارانه گفت من چی ؟؟
گفتم هیچی آبجی تو رو خدا به دل نگیر ولی این ماهواره ها چیزایی رو به ناخودآگاه ارسال میکنه و تو ناخودآگاه فرد رو تشویق به عمل کاری میکنه که اونا دوس دارن
آبجیم در حالی که چای و سفره رو گذاشت روی میز ناهار خوری ، به چشمام زل زد و گفت که یعنی میگی من بعد نگاه کردن سریال میرم به محسن خیانت میکنم
به چشماش زل زدم و گفتم کج فهمیدی خواهر ، متوجه منظورم نشدی پیش بجه نباید زیاد فیلم های این مدلی نگاه کنی .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

متین یحیی زاده ,مرتضی حاجی اقاجانی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (22/8/1397),ابوالفضل مولوی (22/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/8/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (2/9/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 13:49

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام. خيلي خوب@};- @};-


@حسن ایمانی توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در یکشنبه 27 آبان 1397 - 20:37

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};-
همکار گرامی آقای ایمانی
از مطالعه داستان بسیار سپاسگزارم


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 00:15



سلام و عرض ادب!
در قلم شما سادگی می بینم که باعث روان بودن نثرتان شده است و آدم بدون هیچ دغدغه ای می خواند و می خواند و می خواند...
شخصیت های داستان را درک کردم و دلمم حتی برای آن کودک سوخت. دوست دارم ببینم قهرمان داستان این کودک چه کسی خواهد بود ؟ پدرش؟ مادرش؟ یا دایی عزیزش؟
برایتان آرزوی موفقیت میکنم


@متین یحیی زاده توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در یکشنبه 27 آبان 1397 - 20:51

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام و درود خدمت همکار گرامی خانم یحیی زاده
برای مطالعه داستان و نقد و نظر بسیار ممنونم ...
برای بیان مطلب و انتقال مفهوم از طریق داستان به مخاطب
شروع به داستان سازی کردم
در واقع داستان اتفاق نیافتاده
ولی شاید کسانی هم همزادپنداری کنن ...
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.