دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد .
بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم .
قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟
وقتی برگشت تا جوابم را بدهد چشمانی آبی و قیافه ایی بسیار دردکشیده و خسته را دیدم گونه هایش را آفتاب سوزانده بود با تعجب گفت :
- سلام ، آره دیروز اینجا دعوا شده بود وقتی خواستم برم وسط و نزارم دعوا نکنن یه نفر هلم داد و مستقیم به سطل آشغال خوردم از جیب پشتیم دفترچه یادداشتم افتاده ، با اینکه میدونم پیدا نمیکنم ولی باز میگم شاید پیداش کردم .
+ اتفاقا من امروز صبح اول وقت اینجا یه دفترچه یادداشت پیدا کردم گذاشتمش تو کوله پشتی ، اگه مایلی بیا یه نگاهی بنداز ببین مال تو هست ؟

روی نیمکت نشستیم و من دفترچه را بهش نشان دادم .
- خودشه ، واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم من به نوشتن روزانه اعتیاد دارم استرس و اضطرابم رو از بین میبره.
+ خواهش میکنم
- راستی میتونم اسم شما رو بپرسم ؟
+ من علی هستم و شما ؟؟
- منم ابراهیم هستم راستی شما که دفترچه رو نخوندین ؟
+ راستش چرا دروغ بگم من دفترچه رو خوندم (سرم رو پایین انداختم و نوعی شرمندگی رو احساس کردم )
- میدونین اگه ذره بین بردارین و به زندگی شخصی دیگران بندازین تمام انسان ها به نوعی ضعیف و دلقک هستن ، و اگه تمرکز رو بیشتر کنی میتونی اون شخص رو توی کانون تمرکزت بسوزونی چون شخصیتی به اون فرد میدی و اون رو بهش القا میکنی، شما الان میدونین که من زمانی مواد مصرف کردم و دهاتی هستم و بسیار احساساتی هستم ، نباید دفترچه یادداشتم رو میخوندین .
+ آره نباید میخوندم ، واقعا کار اشتباهی انجام دادم و متاسفم که نتونستم به حس کنجکاویم غلبه کنم ولی من و تو وجه اشتراکی با هم داریم ، تو چرا در دفترچه خودت از زن یا معشوقه اشاره ایی نکردی ؟
- من زنمو طلاق دادم ، از کسانی که فریب پول رو میخورن بدم میاد ، نامزدم پول دوست بود و هر دقیقه به پول فکر میکرد و یه روزی بهش حق انتخاب دادم عشق یا پول ، اونم پول رو انتخاب کرد الانم نمیدونم کجاست .
+ چقدر شبیه هم هستیم ، منم تنهام و علت تنهایی من ضعیف بودن انسان ها در برابر پول هست ، نمیتونن خودشون رو کنترل کنن تا به پول نفروشن .
- اگه واقعا اون چیزی هستین که من در ذهنم دارم بهش فکر میکنم واقعا انسان بزرگی هستین
تا ساعت 9 PM در مورد فلسفه و اگزیستنسیالیسم بحث های فراوانی کردیم و
بهش تعارف کردم که میتونیم بریم خونه ما و اونجا بشینیم بحث کنیم منو برادر بزرگتر خودت فرض کن اصلا جای نگرانی نیست من بچه شهرستانم و شما هم همیطور و منم بدجور گشنه هستم ، و میتونیم چیزی بخوریم و با شکم پر بحث کنیم .
اول بدجوری مقاومت میکرد ولی تا گفتم هر جور راحتی ، گفت باشه بریم اونجا بحث کنیم من باید به شما ثابت کنم که ژان پل سارتر پایه گذار مکتب ماهیت وجودی انسان هست .
من در حال پیاده روی به سوی خانه احساس سرخوشی عجیبی میکردم و ابراهیم هم مرتب میگفت : اینجا کرایه هاش نجومی هست ، ببین اون ساختمان رو ، حداقل یه میلیارد واسه نماش خرج کردن ، واقعا توی تهران اختلاف طبقاتی بیداد میکنه .
مرتب حرف میزد و منم با تکان دادن سرم حرفاش رو تایید میکردم
بلاخره رسیدیم سر کوچه و وقتی وارد خانه شدم چند دست لباس راحتی بهش دادم و گفتم
+اینا مال مهموناس تمیز هستن یه دوش بگیر تا من هم ساندویچ ها رو درست کنم -حوله مهمونا هم اون حوله صورتیه هست تمیز تمیزه ، راحت باش .
- چشم آقا .
در حالی که من در آشپزخونه بودم و چایی رو آماده میکردم بعد نیم ساعت از حموم در اومد قیافه ایی متفاوتی رو شاهد بودم .
با صدای بلند گفتم : عافیت باشه ، ماشالا الان خوب شدی بزنم به تخته .
ابراهیم گفت مخلصیم آقا ، بخدا من دوست ندارم مزاحم کسی بشم ولی انشالا در حدی باشیم تا محبت هاتون رو جبران کنیم ، راستی آقا حموم بدنم رو سنگین کرد ، من میتونم یه نیم ساعت رو تخت شما چرت بزنم .
گفتم : ابراهیم جان برو راحت باش ، تو تلوزیون الان سریال مورد علاقه منو نشون میده ،تو هم به استراحتت برس ، فکر کن خونه خودته ، ولی واسه شب نشینی تدارکاتی دیدم ها خوب استراحت کن که باید بیدار بمونی ( با لحن شوخی گفتم آخرش هم خندیدم ) .
- چشم آقا من یه نیم ساعت بخوابم خستگیم در میره . به سمت اتاق من رفت و صدای آخیش گفتنش رو شنیدم .
یه ذره کار آشپزخونه مونده بود اونا رو انجام دادم و لیوان چای بدست رفتم پذیرایی رو کاناپه نشستم و تلوزیون رو روشن کردم صداش رو زیاد بود یه لحظه شوکه شدم فوری صداش رو کم کردم ، گفتم الان ابراهیم از خواب پریده رفتم سمت اتاقم دیدم از هفت دولت آزاده ، بیچاره انگار بدجور خسته بود .
سریالم ساعت 11.45 تموم میشد .
همین که سریالم تموم شد یهو گشنم شد رفتم سمت یخچال یه دونه ناپلئونی با یه لیوان آبمیوه برداشتم همین که نشستم رو کاناپه ، دیدم ابراهیم داره میره سمت دستشویی .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,مجتبی صمدیار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (12/7/1397),مینا رسولی (12/7/1397),بهروزعامری (13/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),مجتبی صمدیار (15/7/1397),ابوالفضل مولوی (25/7/1397),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 12:00

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما
معمولا رایحه صداقت بطرز زیبایی تو خونه می پیچه
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 25 مهر 1397 - 14:22

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی استاد عامری با عرض سلام
مورد برطرف شد و چند فضا سازی هم اضافه کردم
چقدر عالی که راهنمایی میکنین
واقعا بتونیم جبران کنیم ....
:x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :) :) :) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.