دفترچه یادداشت - قسمت سوم

15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است .
باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد .
واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون برای لواشک درست کردن ننه ، آوردن علوفه برای زمستان گاو ها و خوابیدن در شب هایی که باد زوزه میکشد تنگ شده است .
در حالی که این نوشته ها را مینویسم به دورو برم نگاه میکنم و بوته ها را میبینم و دلم به درد می آید .
( با خطی زیبا نوشته بود ) این نیز میگذزد ...
امروز بتن ریزی داشتیم با این که زود مرخصمان کردند ولی بدجور خسته شده ام قلم در دستم جا نمیگیرد .
باز هم این بچه های تازه به دوران رسیده در پارک دعوا میکنند ، ای وای ..
از اینجا دفتر ناقص بود انگار اتفاقی افتاده بود یعنی بخاطر دعوای دیروز او اینجا را بسرعت ترک کرده بود و در حین رفتن دفترچه از کیفش افتاده بود.
واقعا میخواستم این مرد جوان را ببینم حدس میزنم که او حدود 23 سال دارد یا 25 سال دارد ، خدمت را تمام کرده و چون در روستا کار پیدا نکرده روانه تهران شده است ، فکری به ذهنم آمد میتوانم این مرد درد کشیده را در یکی از اتاق های خانه ام اسکان دهم .
این فکر مرا از جا کند ،ساعت 10.30 صبح شده بود کوله پشتی را باز کردم و دفترچه یادداشت را توی آن انداختم و روانه خانه شدم ، دفترچه و خواندن آن حالم را بهتر کرده بود، حس خوبی داشتم میخواستم امشب اگر بمن اعتماد کند او را بخانه بیاورم و شبی بیاد ماندنی برای او بعد از 5 ماه دربدری فراهم کنم ، وارد فروشگاه شدم و چند بسته بیسکویت شکلاتی ، چند بسته جوجه آماده ، چند بسته ژامبون برای ساندویچ و نان فانتزی و مخلفات آن و چند بسته مرغ سوخاری را خریدم .
در بین راه فکر هایی سراغم آمد در شرکت یک کار سبک به او بدهم ، میتوانم از او حمایت کنم این مرد جوان لیاقت آن را دارد ، چه کسی میتواند برای خانواده اش و برای جمع کردن پس انداز بیشتر ، اینگونه فداکاری کند این مرد قهرمان من بود .
به خانه که رسیدم در اتاق بغل حمام را باز کردم یکی از سه اتاق خانه بزرگی که فقط پذیرایی را استفاده میکردم ،این اتاق شبیه انباری بود پر از نقشه های ساختمانی و کتاب های عمرانی ، همه آنها را به انبار پارکینگ انتقال دادم ، با جارو برقی خاک روی فرش را جمع کردم و شیشه های اتاق را با روزنامه ها پاک کردم در حین پاک کردن شیشه ها فکر های مزاحمی مرا احاطه کرده بودند ،اگر مرد جوان به من اعتماد نکند چه ؟! اگر او مرا با انسان های همنجسگرا مقایسه کند چه ؟! آخر در این تهران یک غریبه را در روز اول آشنایی هم خانه نمیکنند او شک میکند ؟! او نمیآید ؟! همین طور که فکر میکردم تمام کار های خانه را انجام دادم در حالی که خسته بودم خودم را روی تخت خواب انداختم و خوابیدم .
ساعت 7 ناگهان از خواب پریدم ، وای دیر شده است ، فوری خودم را به پارک رساندم در جایی که دفترچه را پیدا کرده بودم ایستادم .
آن بین بوته ها که در دفترچه از آن صحبت کرده بود کجاست ؟ کنجکاو شدم از دیواری که تقریبا یک متری بود بالا رفتم روی آن قدم زدم بوته هایی بود
ولی کمی آن طرف تر جایی بود که با دست بین دو بوته را با شاخه های نازک استتار کرده بودند
از دیوار پایین آمدم و به سختی داخل آنجا شدم چند بطری آب و یک کارتن یخچال که روی زمین انداخته بودند آنجا بود .
از بالا طوری استتار شده بود که هیچ نمیتوانست اورا ببیند و مزاحم او شود ولی از بغل که به میدان کوچک فوتبال بچه ها دید داشت چند جا باز بود شاید خودش استتار نکرده بود تا هر وقت دلش گرفت به فوتبال ناشیانه بچه ها نگاه کند و خنده ریسه ایی بزند.
از بین بوته ها خارج شدم و روی نیمکت فلزی نشستم کتابی را از کوله پشتیم برداشتم و شروع به خواندن آن کردم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,محمد رضا بادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (9/7/1397),داوود فرخ زاديان (9/7/1397),مبینا صادقی (11/7/1397),مجتبی صمدیار (11/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),محمد رضا بادره (17/7/1397),عباس پیرمرادی (18/7/1397),ابوالفضل مولوی (18/7/1397),ابوالفضل مولوی (21/7/1397),ابوالفضل مولوی (25/7/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 19:54

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.