دفترچه یادداشت - قسمت اول

امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند :
چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی ، با همراهی همکلاسی هایم ، آنقدر رویا پرداز بودم که برنامه هایم یکی پس از دیگری شکست میخورد همه مرا به خاطر شکست هایم طرد کردند ولی آنها نمیدانستند من بعد ها به تنهایی چقدر ثروتمند خواهم شد چقدر در آن روز ها که به پولدار بودن عادت نداشتم چقدرخوش میگدشت .
ولی در این روز ها به خواب و قرص های افسردگی و چندین شبکه تلوزیونی پناه آورده ام.
از اینکه افسردگی گرفته ام ناراحتم ، حس و حال هیچ چیز را ندارم حتی بعضی وقتا نمیتوانم خودم را تحمل کنم.
چنذ روز هست به توصیه روان پزشکم به پیاده روی در پارک عادت کرده ام صبح ها پیاده روی میکنم و چند ساعت بعد خسته و نفس زنان به خانه برمیگردم .
خیلی تنها هستم و این تنهایی از زمانی آغاز شد که فهمیدم انسان ها در روابطشان به دنبال منفعت خودشان هستند ، انسان هایی که در بازیگری دست هالیوود را از پشت بسته اند ، در حالی که از تو نفرت دارند به خاطر پولت دوستت دارم شیرینی میگویند واقعا که اینها چقدر بی مغزند مگر پول در آوردن سخت است ؟!
امروز دوست دارم به انتهای پارک که خلوت تر است بروم .
از وسط درختان چسبیده بهم رد میشوم اینجا واقعا خلوت هست یک بطری آب معدنی را با پایم لگد میزنم بعد همین طور از این طرف به آن طرف شوت میکنم
در این حس و حال که بطری را دنبال میکردم یک دفترچه یادداشت نو را دیدم
کنار سطل زیاله و بغل بوته ها افتاده بود .
دفترچه را باز کردم صفحه اول با خطی زیبا سخنی از کارلوس کاستندا را نوشته بود جمله این بود : دانیان با اندیشه عمل زندگی نمیکنند بلکه با عمل زندگی میکنند ( کارلوس کاستندا )
دفترچه را چند ورقی زدم دفترچه خاطرات یک نفر بود .
دنبال یک صندلی گشتم تا بنشینم و در کنار درختان سر سبز دفترچه را بخوانم فضولی و کنجکاوی داشت مرا میکشت .
دفترچه را باز کردم و شروع به خواندن کردم :
امروز 13 مرداد هست چقدر هوا گرم و خشک هست صبح ساعت 8 که بیدار شدم خستگی بدنم رفع شده بود ولی خستگی روحی اذیتم میکند واقعا که در خیابان ها خوابیدن چقدر سخت است ، در دستشویی پارک دوش آب سرد گرفتن چقدر سخت است ، تاول زدن پا در هوای گرم چقدر سخت است امروز واقعا بعد از کار خیلی خسته شده ام دیگر رمقی برایم نمانده ، با این شرایط 5 ماه کار کرده ام و پول هایی به پدرم فرستاده ام ولی فکر نمیکنم که بیشتر از یک ماه دیگر دوام بیاورم به خاطر پس اندازم خانه نمیگیرم و میخواهم بیشتر پس انداز کنم و زمستان که در روستا هستم با پس اندازم رفاهی برای پدر و مادرم و برادر سربازم فراهم کنم آخ که چقدر زندگی سخت است بیشتر از این نمیتوانم بنویسم باید بخوابم
13 مرداد درساعت 10 شب برایم تمام شد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

بهروزعامری ,زهرا میرزایی ,مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مبینا صادقی (27/6/1397),زهرا میرزایی (27/6/1397),ابوالفضل مولوی (27/6/1397),مجتبی صمدیار (31/6/1397),مینا رسولی (2/7/1397),بهروزعامری (4/7/1397),زهرا میرزایی (5/7/1397),مبینا صادقی (7/7/1397),داوود فرخ زاديان (8/7/1397),ابوالفضل مولوی (25/7/1397),

نقطه نظرات

نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 مهر 1397 - 23:45

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب جناب اقای مولوی
روایت عجیب و جالبی بود
و بی صبرانه مشتاق قسمت دوم داستانتان هستم
ماندگارباشید و نیکنام@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.