هم نیمکتی

بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد .
در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را محکوم میکردند و بعضی از افراد هم از فرط خستگی منتظر بودند تا کسی صندلی خالی به آنها تعارف کند .
آنقدر فکر های سرگردان در اتوبوس دیدم که حالم خراب شد انگار در محیط مسمومی داشتم نفس میکشیدم بعد از دو ایستگاه پیاده شدم .
یک پارک روبروی ایستگاه بود از خط کشی خیابان عبور کردم و داخل پارک شدم
هوا گرم بود و تمام نیمکت های پارک پر بودند پارک را چند دور زدم
ناگهان دیدم چند نفر از نیمکتی بلند شدندو میخواهند بروند به سمت نیمکت آنها رفتم و همزمان که من داشتم به انجا حرکت میکردم مرد میانسالی نیز میخواست روی نیمکت بنشیند با نگاهم از او اجازه نشستن خواستم او هم انگار دنبال همصحبتی میگشت .
بعد از کمی سکوت گفتم :
- هوا نسبت به پارسال گرم شده ، اینطور نیست ؟؟
+ پارسال ؟
- بله پارسال
+ پارسال من تیمارستان بودم ، خانواده ام بخاطر پولهایم منو انداخته بودن تیمارستان ، پسر جان پول زیاد بلای جان هست
- واقعا ؟!
+ خوشبختانه نتونستن اسم دیوونه رو من بزارن و من بعد از 35 سال زندگی مشترک زنم رو طلاق دادم
- واقعا ؟ بچه هم دارین ؟؟
+ 3 تا پسر دارم ، که داشتن منو میکشتن ، ببین دماغم رو شکستن ، میبینی ؟؟
- آره مشخصه ، عجب ، چه دوره زمونه ایی شده
+ من یه برادر دارم که خیلی پسر خوبیه 10 سال از من کوچیک تره ولی خیلی هوای همدیگرو داریم ، توی تیمارستان همه چیز رو زدم به نام برادرم ، ( باصدای جدی ) نمیزارم دیگه از سادگیم سو استفاده کنن ، تموم شد ، ماهی 200 تومن نفقه میدم ( با طعنه ) از سعادت آباد رفتن نازی آباد ( عینکش رو در میاره و چند دقیقه به زمین نگاه میکنه ) بخدا راضی نیستم ولی اون چیزی رو که من دیده بودم رو میدیدی الان خودکشی کرده بودی .
- حاجی هر چی بوده تموم شده ، شما هم زیاد فکرش رو نکن
+ آره راست میگی نباید فکرش رو بکنم ، الان برادرم میاد دنبالم ، میخواییم دو تایی بریم ترکیه خونه بگیرییم چند سالی اونجا بمونیم تا اوضاع درست بشه
- فکر خوبیه ، کاش از این داداشا ما هم داشتیم
+ ( زنگ موبایل ) سلام تو پارکم بیام اونطرف خیابون ؟ باشه الان میام
پسر گلم ما رفتنی شدیم مراقب خودت باش
- حاجی خیلی مخلصیم ، تو رو خدا ببخش سرت رو درد آوردیم
+ تیکه میندازی ؟ خوشحال شدم ، فعلا ، یا علی
بعد از این که اون رفت به گربه ایی که زیر درخت کاج لم داده بود و هر از گاهی دمش رو تکان میداد خیره شدم .
فکر مزاحمی اذیتم میکرد واقعا اون راست میگفت ؟؟
در همین فکر بودم که صدای ترمز و برخورد ماشین با چیزی رو از وروردی پارک شنیدم .
همه در پارک ناگهان ساکت شدند
یه نفر با صدای بلند گفت : فکر کنم یارو رو زیر گرفت
و بعضی از افراد توی پارک به سوی محل تصادف هجوم آوردند .
منم از سر کنجکاوی به اونجا روانه شدم
واقعیتی رو دیدم که بدجور تلخ بود هم نیمکتی من غرق در خون وسط خیابون افتاده بود
داشت یه چیزایی رو میگفت ولی خونی که از ریه هاش میومد بیرون نمیزاشت درست تلفظ بشه ، از وسط جمیعت خودم رو بزور کشیدم بالاسرش
سرم رو گذاشتم رو سینش و دستش رو گرفتم و گفتم چیزی نیست الان آمبولانس میاد ، چیزی نیست
مرتب و تیکه تیکه میگفت داداش ، داداش ، تو چرا ...چرا


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

پیام رنجبران(اکنون) ,مینا رسولی ,نیما فریبرزی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (20/5/1397),مینا رسولی (20/5/1397),مهشید سلیمی نبی (20/5/1397),زهرا میرزایی (21/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (26/5/1397),ابوالفضل مولوی (29/5/1397),مبینا صادقی (29/5/1397),مبینا صادقی (1/6/1397),نگین پارسا (6/6/1397),مینا رسولی (20/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 14:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان تامل برانگیزی هست و به مدت چند دقیقه مرا به فکر برد و این از قدرت قلم شماست ، انتقال احساس عالی بود
برای تان موفقیت ها آرزومندم


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 17:16

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب
سوژه جالب و تصویر سازی عالی
و اغاز و پایان درست

موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.