پشت آینه 1

وقتی که میخواستم کلید را روی در بندازم ناگهان متوجه شدم که ساعتم خوابیده است - چطور ممکن هست ؟! این ساعت که باطری ندارد با دستم چند ضربه بر روی شیشه اش زدم و با فکری ناراحت کننده وارد خانه شدم .
رفتم دستشویی و چند بار به سر صورتم آب زدم واقعا عجیب بود بی حسی خاصی تمام بدنم رو احاطه کرده بود .
به آینه نگاه کردم ناگهان دیدم از چشمم اشک خون میاد دستپاچه شدم و فوری دستم رو به چشمم زدم ولی روی دستم خونی نبود دوباره دستم رو به چشمم زدم ولی دیدم دستم خونی نیست.
همین که دستم رو به آینه زدم که بفهمم شاید مشکل از آینه هست - دستم رفت داخل آینه و خودم رو در خیابانی مه الود و پر از ساختمان های متروکه پیدا کردم .
بی حسی بدنم دوبرابر شده بود تحمل این همه سر درگمی و ترس رو نداشتم و شروع به فریاد زدن کردم ناگهان به ذهنم رسید که باید دنبال آینه بگردم در خیابان
سرگردان بودم خانه ها از هم فاصله داشتند .
با دیدن خانه ایی به سمتش میدویدم و در را با لگد باز میکردم و دنبال آینه ایی میگشتم ولی خانه ها آنقدر متروکه بودن که ترس خاصی مانع بیشتر داخل شدن و گشتن میشد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (16/2/1397),ابوالفضل مولوی (16/2/1397),مجتبی صمدیار (17/2/1397),مریم مقدسی (17/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),اسیه خلیلی2 (19/2/1397),بهروزعامری (20/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),ابوالفضل مولوی (30/3/1397),مزان ب (8/4/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 - 10:50

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
دوست گرامی@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.