کف استخر

ماه فروردین بود و ما برای گذراندن تعطیلات عید نوروز به ولایت پدرم رفته بودیم من هم تازه لیسانس را گرفته بودم و در ولایت به همه توضیح میدادم که لیسانس گرفتن چقدر سخت هست - و همه هم مرا خوب تحویل میگرفتند و من وقتی میدیدم که همه مجذوب من شده اند چند جمله ایی از بزرگان که از اینترنت یادداشت کرده بودم را با صدای بلند میخواندم و همه با دست زدن مرا تشویق میکردند و من در این لحظات بد جور خرسند میشدم در واقع بدجور جوگیر میشدم.
در یک روز آفتابی بهاری که هوا هم خوب بود - عمویم مرا صدا زد و گفت : میخواهی برویم استخر آبیاری - را پر کنیم و کمی در آن شنا کنیم - من هم گفتم : باشه.
بغل استخر با پدرم و عمو و پسر عمویم ایستاده بودیم و موتور خانه را روشن کرده و منتظر پر شدن آب استخر بودیم -من داشتم اشتباهی بزرگ را مرتکب میشدم و باز میخواستم درباره پاس کردن درس های سخت و بیداری های شب امتحان و امتحان های پر از مراقب صحبت کنم -صحبت را از درس ریاضی و فیزیک شروع کردم همین طور که پرحرفی میکردم ناگهان دیدم که همه مجذوب سخنان من شده اند و دیدم الان اگر جند جمله از سخنان بزرگان بگویم پیش پسر عمو ها و عمویم خیلی بزرگ جلوه مینمایم زود دفترچه یادداشت را بیرون کشیده و جمله ایی از جرج برنارد شاو را دیدم و با صدای بلند گفتم :
جرج برنارد شاو میگوید
حالا که ما یاد گرفته ایم در هوا مثل پرنده ایی پرواز کنیم
و در اعماق دریا مثل مثل یک ماهی شنا کنیم
فقط یک چیز باقی مانده یاد بگیریم
آن هم اینکه مثل یک آدم روی زمین زندگی کنیم.
پدرم داد زد و گفت یعنی تو میگویی ما مثل آدم نیستیم و مثل آدم رفتار نمیکنیم
عمویم هم که همیشه حرف پدرم را تایید میکرد گفت : یعنی تو میگویی پدرت و من آدم نیستیم .
من پشت به استخر و نزدیک لبه ایستاده بودم و استخر هنوز کم آب و پر نشده بود بود - پدرم ناگهان فریاد زد و گفت : چرا لال شده ایی مگر با تو نیستم چرا میگویی من مثل آدم زندگی نمیکنم.
من که از چهره عصبانی پدرم کمی ترسیده بودم - همین که خواستم چند قدم عقب بروم ناگهان پایم هوا را حس کرد و اندکی بعد سرم به کف سیمانی بوسه ایی عاشقانه زد و خون گرم سرم را در آب سرد حس کردم.
دفترچه سخنان بزرگان بروی آب شناور بود و من تا آن را دیدم ار فرط عصبانیت آن را به هزار قسمت مساوی تقسیم کردم.
واقعا بعضی وقت ها سو تفاهم هایی بزرگ در گفتن بعضی از جملات بزرگان پیش میاید .
امروز هم بعد از سه سال خواستم پیش برادرم چند کلمه ایی از داستایوفسکی بگویم که ناگهان آسمان شکافته شد و مغزم به سخن آمد و گفت :اگر به خودت رحم نمیکنی به ما رحم کن .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

بهروزعامری ,مجتبی صمدیار ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (2/1/1397),ابوالفضل مولوی (2/1/1397),حسین شعیبی (3/1/1397),زینب سعیدی (5/1/1397),مجتبی صمدیار (9/1/1397),همراز محمدی (11/1/1397),بهار قمر (28/1/1397),مجتبی صمدیار (17/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.