بد شانس - قسمت اول

دارم فوتبال رو از تلوزیون ترمینال تهران جنوب نگاه میکنم فقط 50 هزار تومن پول همرام هست و اونم پسر خالم داده تا از شر من خلاص بشه .
میخوام بازی آلمان و مکزیک رو از طریق سایت شرط بندی کنم فکر میکنم آلمان میبره
ولی اگه آلمان ببازه چی ؟!
بر سر دو راهی زندگی گیر کرده بودم واقعا تصمیم بزرگی رو میخواستم بگیرم ، الان باید یه مشاور خوب داشتم
ولی تو قهوه خونه نیستم و این یعنی بدبختی .
تو قهوه خونه محلمون همه تو کار شرط بندی فوتبال هستن و از این راه خرج زن و بچه میدن .
یه لحظه پسر خاله یادم افتاد ، سریع گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم .
-الو سلام
+سلام بلیط گرفتی
- نه هنوز دارم فوتبال رو نگاه میکنم تموم بشه پا میشم میگیرم
+ میام خفت میکنم ها ، پاشو بگیر
- خیلی خوب میگیرم با دستم جلو گوشی گرفتم و به پسره بغل دستیم گفتم بگو ماشین خالی نداریم دستم رو از گوشی برداشتم و گفتم : ببین اینجا ماشین خالی نیست باور نمیکنی با بیا با بلیط فروش صحبت کن با صدای بلند گفتم آقا ماشین تبریز تهران دارین
بعد یه لحظه اونایی که داد میزدن تبریز فوری الان حرکت ریختن سرم - فکر کن 10 نفر با صدای دو رگه و کلفت میگن داریم آقا داریم چند تا میخوای !!
+ بدبخت دروغگو ، کی میخوای از این کارات دس برداری ، ببین اگه برگردی رات نمیدم ها .
- خیالت جم باشه من دیگه پامو تهران نمیزارم ( یه حالت جدی گرفتم ) حالا بحث رو ولش کن ، به نظرت آلمان میتونه مکزیک رو ببره ؟؟
+ مکزیک آخه تیمه ، خیلی خوب من باید برم ، ببین بلیط رو بگیر سوار اتوبوس شو برو خونتون ( با صدای بلند ) فهمیدی برو خونتون ، خاله دهن منو سرویس کرده ، آفرین برو خونتون ( باز با صدای بلند ) قهمیدی ؟؟
-(با خنده ) فهمیدم مهندس
+آفرین پسر خوب ، رسیدی زنگ بزن ، خدافظ
- خدافظ
گوشی رو قطع کردم و به سایت پیش بینی رفتم هنوز دقیقه 15 بازی بود
شرط بندی رو با 45 هزار تومن و نتیجه آخر بازی رو 3 بر 0 به نفع آلمان شرط بندی کردم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (15/4/1397),ابوالفضل مولوی (15/4/1397),زهرابادره (آنا) (20/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (24/4/1397),همراز محمدی (24/4/1397),ابوالفضل مولوی (31/6/1397),

نقطه نظرات

نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 تير 1397 - 18:46

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام وقتتون بخیر بازم من

خیالت جم باشه اشتباس معمولا میگن حواست جم باشه شایدم اشتبا نباشه من تاحالا تو فارسی همچین ترکیبی نشنیدم اما نسبت به داستان قبلیتون خیلی بهتر بود دیالوگا روان بودن اما یه جاهایی شخصیت راوی یه جوریه مثلا اونجا که میگه با خودم حرف میزدم دیگه همه فهمیدن روانیم مثلا راوی خواسته نمک بریزه اما میزنه تو ذوق چون معمولا ترمینال جاییه که کسی کار به کار کسی نداره اونم تو ترمیانلای شلوغه تهران این جمله اونجا صدق نمیکنه و روابط علی داستان رو از هم میپاشه در هر صورت ممنون موفق باشید البته یه مقدار با پایانشم مشکل داره ولی چون ادامه داره میشه ازش گذشت


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 08:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
به نطر میاد شما خواستین از دغدغه ای که این روزها پای همه را گرفته صحبت کنید و اینکه بیکاری باعث شده که جوونها ره گم کرده و در نمی دانم ها غرق شوند.
عالی عمل کرده اید ، منتظر ادامه اش خواهم بود ، فکر کنم شخصیت داستان با اتفاقات جالب تری روبرو خواهد شد.
از نظرات دوست عزیزمان آقای غفوری هم استفاده کردم
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.