مردی خوش سیما

در جنگلی گم گشته بودم . ابشاری همان نزدیکی ها بود ارام با قدم های پیوسته به سمت جلو حرکت کردم که ناگهان اب از وسط به دو نیم شد. در طرفی اب گرم ودر طرف دیگر اب سرد که در اخر ابشار با هم امیخته می شدند.در وسط فرق ابشار غاری بود ترس اور و وحشت امیز اما اما.......
مردی با صدایی نالان از من درخواست کمک کرد کمی جلو رفتم گفت نزدیک تر بیا نزدیک تر بیا رفتم قسمتی از اندامش دیده می شد رفتم ودیدم مردی زخمی در گوشه ی غار افتاده و ناله می کند او زخمی بود. هل شده بودم پرسیدم تو کیستی گفت :
مردی درمانده کمکم کن. او را روی دوش خود انداختم و به ده بردم طبیب را بی درنگ خبر کردم. طبیب گفت حال او خوب است خود را ازرده خاطر نکنید خطر رفع شده است.
چندین روز از او مراقبت کردم حال او خوب گشت وگفت که من دانشمندی هستم که در دهی دور به مردم درس می دادم اما دشمنان من چشم دیدن پیشرفت های من را نداشتند و به من اسیب رساندند توانستم از ده تا نزدیکی ابشار خودم را برسانم رفتم به نزدیکی ابشار تا دست و رویی بشویم که دیدم ناگهان ابشار به دو نیم شد و غاری در همانجاست چندین ساعت در ان غار بودم که تو امدی و من را نجات دادی من هم برای قدر دانی از زحمات تو از دانشی که در این سال ها اموخته ام به تو یاد می دهم تا شاید بتوانم گوشه ای از لطف تو را جبران کنم تو مرا از مرگ نجات دادی
خوشحال شدم و از مرد پرسیدم نگفتی نامت چیست؟ گفت همان که گفتم مردی درمانده اما راه چاره پیدا کرده.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پروین بهادری (11/12/1396),پریا چیت گر (15/1/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.