از پارک لاله تا حال و هوای بهار

برای رفتن به پارک لاله به پیشنهاد تو مترو را انتخاب میکنیم و من حواسم به تمام حرکات تو در آن قطار شلوغ میان همهمه آدم هاست

حواسم هست بدون اینکه مرا لمس کنی احاطه ام کردی تا کسی نزدیک من نشود ...

حواسم هست برای تعادل بیشتر من گوشه ی پیراهنت را اشاره میکنی تابگیرم

حواسم هست که حواست هست.

اولین بار است که پا به این پارک زیبا میگذارم

البته با تو به گمانم زیباست.


می رسیم...

مقابل من بر روی نیمکتهای چوبی مینشینی غرق نگاهم میشوی,

از تو چه پنهان غرق نگاهت شده ام...

میگویی ام

میشنوم...

میگویمت

میشنوی ...

از خودت گفتی تا رسیدی به خانواده ات

به سمانه خانم برادرت

و اینکه من به عنوان عروس خانواده باید معرفی شوم ...

گرچه حرفهایت را باور نمیکنم و اما از شنیدنش رضایت دارم

برای یک دختر 19ساله از عشق حرف زدن کار خارق العاده ای نیست

اما من پر از غرورم

پر از منطق ...

پر از دلیل که نباید بی گدار به آب بزنم و عاشقت شوم ...

اما دلم کار دستم داده و من یه حس غریبی بتو دارم...

خنده هایت محشر است

میرویم فلافلی ابتدای خیابان کارگر شمالی

با ولع زیادی می بلعی

از گلویم پایین نمی رود

دلیلش را نمیدانم ...

مسیر خانه را در پیش میگیریم ...

روزها میگذرد و من همچنان بی تاب چشم های رنگیت ...

اولین قرار پس از آن روز بهترین و ماندگار ترین بود

همان روزی که من دیر کردم و تو نیم ساعتی منتظر مانده بودی

همان روزی که از دور صدایت مرا دیوانه میکرد تا در آغوشت بگیرم و غرق بوسه ات کنم.

نمیدانی چه حس بی نظیری است کسی برای دیدنت بی تاب باشد,

دلتنگ باشد ...

عاشق اینم که همش، به ساعتم نگاه کنم
قلبمو بی قرار تو، لحظه رو چشم به راه کنم
برای اینکه برسی، فقط خدا خدا کنم
من که دارم حس میکنم، خودمو تو ثانیه هات
دلم واست تنگ شده بود، واسه خودت واسه هوات
واسه یه ذره دیدنت، حتی واسه صدای پات
خیلی زیاد دوست دارم، دوست دارم بیشتر از هر چی که هست
زمستونم دوست داره، چون سر راهتو نبست با نفساش
حس میکنم، حس میکنم وقت نفس کشیدنه
آینه ی دلگیر دلم، دلش واسه دیدن تو تنگ شده و
میخواد تو چشمات بازم ببینه خودشو
هر چی که دوروبرمه، به من داره میگه میای
خاطره انگیزه که تو چند ثانیه دیگه میای
خیلی زیاد دوست دارم، دوست دارم بیشتر از هر چی که هست
زمستونم دوست داره، چون سر راهتو نبست با نفساش
حس میکنم، حس میکنم وقت نفس کشیدنه
قلبمو میزارم وسط، این سفره ی عید منه

اهنگ سون باند را میخواندی و به ساعت نداشته ات نگاه میکردی

چقدر دوستت دارم

چقدر برای آغوشت بی تابم

با تو مگر میشود زمستان به این گرمی باشد؟

هوای ما هوای دیگریست

روزهای دوشنبه و جمعه را برای قرارهای پنهانی خود رزرو میکنیم

بی نظیر و فوق العاده ای در عشق ورزیدن

دوست داشتن ...

نمیدانم چطور ولی خوب بلدی...

دوماه به سرعت تمام میشود و ما یادمان میرود قرارمان دوماه بود و بعد از آن باید تصمیم میگرفتیم برای

ادامه این مسیر ...

+با تمام وجود میخوام عاشقت باشم

میخوام که عاشقترم کنی

_مگه نیستی؟

+هستم ولی تو یکاری کن نتونم بدون تو زندگی کنم

_اونکه دیگه اسمش عشق نیست

+قول بده بجز من به کسی نه فکر کنی و نه کنارش باشی

_باشه

+عاشقم نیستی؟

_نه اما یه حسی عجیب بهت دارم که تا حالا تجربه اش نکردم

+چه حسی

_نمیدونم اما مطمعنم اسمش عشق نیست (هست نمیخوام به تو اعتراف کنم)

ناراحت میشوی و بحث را عوض میکنی

دلم برایت ضعف میرود ...

تا این لحظه نشده که نباشی

همیشه بوده ای ...

خوب هم بوده ای

و رفتار و اخلاق من هر روز عجیب و عجیبت تر میشود ...

بی دلیل میخندم و خنده ام هزاران برابر شده ...

اسمت را زیر لب دور از چشم همه میخوانم و میخوانم

بار اخر میدانی کی بود؟

جشن بدنیا آمدن نیلا

همه حضور داشتند

تو زنگ زدی و من نتوانستم جوابت را بدهم

برایت شعر میخواندم ...

همانند دختر بچه های پنج شش ساله

همان اهنگی که برایت میخواندم را ارام میخواندم

من دلم سعید و میخواد

سعید منو نمیخواااااد

به به خانوم سعید کی باشه؟

صدای حمید است که مرا به ان فضا بر میگرداند ...

_چی؟

+میگم سعید کیه؟

_من چه بدونم برو بابا

+باشه میرم ولی حداقل اروم شعرتو بخون که خداییی نکرده کسی نشنوه خانم عاشق.

نه امکان ندارد که من این شعر بلند خوانده باشم و حمید شنیده باشد ...

غرق تو و خاطره هایمان میشوم و در بین مهمان ها میرقصم ...

مهر و آبان و آذر

ودی و بهمن

به چشم بر هم زدنی متفاوت تر از هر سال میگذرد

و من دیگر ان دختر سابق نیستم

حال و هوای بهار و خریدهایش به من هم سرایت کرده

_میخوام فردا برم خرید

+باشه اماده باش میام دنبالت بریم

_باتو؟؟

+پ ن پ با شوهر عمه ام

_ولی من نمیتونم معذبم پیشت

به اصرار قبول میکنی

+میشه حالا که من نیستم خرید خانومانه کنی؟

_یعنی چی؟

+لباس اسپرت نگیر

_نه فک کن یه درصد

+عشقم لطفا همین یه بار

_سختمه

+همین یه بار

_وااااااای سعید واااااااای


نمیدانم چه لباسهایی باید بخرم و خرید کردن بسی سخت و جذاب شده

به پیشنهاد دختر عمه ام مانتو بلند شیکی به رنگ آجری میگیرم

البته خیلی زیبا و اندامی است فکر نمیکردم روزی من دل از مانتوهای کوتاه و اسپرتم بکنم

شال و شلوار مشکی

کیف و کفش مشکی با نوارهای سبز و اجری هم میخرم

فردا سال تحویل است ساعت یک ظهر1392.12.29

و ما مثل همیشه قرارمان ساعت 11ظهر...

#مینا رسولی

1396.11.30

15:29

پارت سوم

ادامه دارد...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/12/1396),مینا رسولی (23/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),گلنوش دهقانپور (25/12/1396),زهرا میرزایی (26/12/1396),ابوالفضل مولوی (15/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.