عروس انار دزد


درب ورودی حیاط باز بود بی انکه تقه ای به در بزنم و کسی را متوجه کنم,وارد شدم .چندقدمی بر نداشته بودم که صدای دختر جوانی نگاه مرا به پنجره ای کشاند که پرده هایش از داخل جمع شده بودند و نمای اتاق کوچکی شاید 9متری نمایان بود و دختری که مدام عرض و طول اتاق را قدم میزد و حرفهایش را یکی پس از دیگری بر سر پسری جوان که همسرش بود,آوار میکرد ...حس مبهمی بود شنیدن درد و دل های آن زن و شاید درد هایی که حتی همسرش هم درمانش نبوده...ماندم و شدم نفر سومی که باید در آتش خشم آن زن و درد هایش ,می سوخت.

دختر جوان همانطور که از استرس و درد طول و عرض اتاق را قدم میزد موهای لختش را که روی صورتش ریخته بودند را کنار زد و روبه همسری که ساکت گوشه ی تخت نشسته و سرش را پایین انداخته بود گفت:تو که عرضه ی زن نگه داشتن نداشتی غلط کردی ازدواج کردی و اونو اوردی تو این لجن زار فهمیدی غلط کرددددددی

چرا هیچی نمیگی ؟چرا سرتو انداختی پایین مگه همین یه ساعت پیش نبود که جلو مادر و خواهرات منو به کتک گرفتی و هر چی از دهنت در اومد بهم گفتی؟چی شده ؟حرفات تموم شده ؟یا من شدم قدیسه ؟

بخدا دیگه خسته شدم از دستت فقط منتظرم این بچه بدنیا بیاد و بیخیال تو و زندگیم شم برم واسه همیشه.تا الانم اگه موندم فقط بخاطر دخترم بود که زیر دست تو و خانوادت بزرگ نشه اما تو یکاری کردی که هم قید اونو میزنم هم این بچه ای که تو شکممه .

اشکهایش انگاری که تازه راه باز کرده باشند بی وقفه روی گونه هایش جاری میشدند. دختر جوان خسته از اشک ریختن هایش مدام انها را با پشت دست پس میزد و عصبی وار موهایش را از جلوی چشمهایش کنار.

همسرش که تازه بخودش امده بود از روی تخت بلند شد و ایستاد چندقدمی به سمت دختر جوان رفت و لحظه ای با نگرانی نگاهش کرد اما به یکباره پشتش را به او کرد و رو به پنجره ایستاد لحظه ای ترسیدم که نکند مرا ببیند برای همین هم بیشتر خودم را پشت در خت سیب پنهان کردم تازه متوجه حس دختر جوان میشدم وقتی می امد و در کنار من پیر زن درد و دل میکرد و اه میکشید ان هم نه یکی بلکه هزار هزار بار...,مرد دستهایش را پشت سرش قلاب کرد ...نفس هایش را عمیقتر کشید و بازدم هایش را پر صدا بیرون فرستاد

دست راستش را پایین اورد مشت محکمی به شیشه پنجره زد و خون از مچ دستش جاری شد و سپس با لحنی که عصبی بود و نگران گفت :

اخه تو میگی چیکار کنم ؟خواهر و مادرمو ول کنم کجا برم ؟بخدا تقصیره مادرمه وگرنه من تو رو از جونمم بیشتر دوست دارم .اون لحظه که میزنمت انقدر من دیوانه اعصابم بهم یریزه که نمیفهمم دارم چیکار میکنم بعدش بخدا وقتی میبینمت داغون میشم از درد کشیدنت ...تو فکر میکنی من دوست ندارم هر چی که زنم میگه براش بخرم ؟من آدم نیستم که دلم غش بره برای ویار کردنهای زنم؟بخدا وقتی شنیدم از خواهرم که هوس انار کردی زودی رفتم برات خریدم دادم به مادرم که هم بتو بدن هم خودشون بخورن اما ...

نه اشکهای زن تمام شدنی بود و نه خونی که از مچ دست مرد روی زمین بی وقفه میریخت ...زنی که دل به رویاهای مردی داده بود که خلاصه میشد در بله گفتن هایش به مادر

مردی که با تمام احساسی بودنش باید قدرت زور و بازویش را به رخ زن میکشید تا به مادرش بفهماند که فقط دلش گیر اوست ...گیر مادری که از انسانیت بویی نبرده بود .مرد میدانست که حق با همسرش هست اما همچنان احمقانه به زور گفتن های ناحق مادرش بله میگفت.

دختر جوان از وجب کردن های اتاق کوچک دل کند و نشست و سرش را مابین دو دستانش قرار داد و گفت:

اما چی؟خودت میدونستی مادرت یه دونه هم از اون انار ها رو بمن نمیده اما بخودت زحمت ندادی که یه دونشو بیاری بدی بمن چرا ؟چون مادرت مهمتر از من زنت بود ؟مگه من و خواسته هام اهمیت داشت که این دفعه داشته باشه؟میدونی هر وقت چشمم به اون انارها میفتاد چه حالی میشدم ؟میدونی چند بار خواستم دزدکی یکیشو بردارم اما از حرفهای بی ربط مادرت و کتک زدن های تو ترسیدم؟چرا مرد نیستی تو ؟اخه مگه فقط تو مادرداری؟مگه فقط تویی که مادرتو دوست داری؟چرا بهش نمیگی مادر من تو یه حقی داری زنمم یه حقی داره ؟

بخدا حلالت نمیکنم بابت اون روزی که انارها خراب شده بودند و بوی گند میدادن ,خواهرت انداختتش تو سطل زباله ...منم منتظر موندم تا همه از خونه برن بیرون برم بردارم ...

معلوم بود دخترک جانی دوباره میخواهد برای گفتن ادامه ی حرفهایش که دستش را روی قلبش گذاشت و برای کمی نفس کشیدن تقلا کرد ...اشکهایش را پاک کرد,بینی اش را بالا کشید و ادامه داد:

میفهمی حتی برای برداشتن انارهای خراب شده از داخل سطل زباله از تو و مادرت ترس داشتم ؟از بوی گند ,حالت تهوع گرفتم اما هوس خوردن حتی یه دونه از اون انارها ولم نمیکرد ...حالا متوجه شدی انارهارو من چطوری دزدیدم ؟از کجا دزدیدم ؟

دیگر توان ایستادن آن هم در این سرمای بهمن ماه را ندارم گرچه سرما بهانه ای بیش نیست برای ناتوانی ام اما با پاهای از رمق افتاده و ضربان قلب بالا راه آمده را باز هم بی سرو صدا بر میگردم ...

چندقدمی نمانده تا پا به کوچه بگذارم که صدای عروس همسایه ای که میگفتند دستش کج است ...

حیاط را در بر میگیرد:

من از اتاق مادرت نه !!از سطل زباله دزدیدم .

1397.08.03

19:49




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (2/12/1397),مینا رسولی (5/12/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.